برای بخت خوب و خوشبختیمون تو ازدواج چه دعاهای بلدید؟

 ایا ذکر یا دعا و یا سوره رو بلدید که برای قبل از ازدواج بخونیم؟  یعنی برای بخت خوب و خوشبختیمون تو ازدواج چه دعاهای بلدید؟

 ایا ذکر یا دعا و یا سوره رو بلدید که برای قبل از ازدواج بخونیم؟  یعنی برای بخت خوب و خوشبختیمون تو ازدواج چه دعاهای بلدید؟

با پسر عمه م به هم بزنم یا بمونم ببینم سه سال دیگه چی میشه؟

سلام

من مدتیه مطالب این سایت رو میخونم امیدوارم با نظرات خوبتون به من هم کمک کنید .

من ۱۹ سالمه. دقیقا ۶ سال پیش حس کردم به پسر عمم علاقه دارم. ایشون ۴ سال از من بزرگتره. علاقم رو یه جورایی بهش گفتم و اونم گفت اگه واسه ازدواج مطمئنی ؟ بازم پای حرفت میمونی ؟ مشکلی نیست ؟

یه جورایی استقبال کرد. بعد از اون اول یه رابطه معمولی داشتیم در حد یه حال و احوال گرفتن. بعدش کم کم سر موضوع های مختلف بحث کردیم. و فهمیدیم نظراتمون باهم فرق داره یه جاهایی.  دعوا میکردیم جوری که دیگه وقعا خسته شده بودم و نمیخواستم یه عمر زندیگیمو اینجوری بگذرونم. گفتم باید تمامش کنیم چون نظراتمون یکی نیستن و فایده نداره. 

پسرعمم ادم فوق العاده مغروری بود و هست و تا اون موقع به من میگفت تا وقتی عاشقمی منم هستم اما وقتی گفتم باید تموم شه قبول نکرد و بهم گفت که خیلی دوسم داره. راه حل مشکلمونو گفت و گفت اگه بازم درست نشد اوقت برو اذیتت نمیکنم. منم قبول کردم …

راه حل این بود:

مشکللامون و موضوعاتی که تو زندگیمون مهمن میگیم و با هم نظراتمونو میذاریم کنار هم و بهترین رو انتخاب میکنیم. اینکارو کردیمو از اون موقع تا حالا هیچ مشکل حل نشدنی تو زندگیمون نداشتیم و به نظرم موضوعی نباشه که در موردش حرف نزدیم …

بعد از اون دیگه غرور خاصی واسه من نداشت و هر کاری لازم بوده یه نفر انجام بد واسه اثبات علاقش بهم نشون داده… میخوام بدونین که همدیگه رو واقعا دوست داریم هر دومون و اثبات شدست….

ادامه مطلب

سلام

من مدتیه مطالب این سایت رو میخونم امیدوارم با نظرات خوبتون به من هم کمک کنید .

من 19 سالمه. دقیقا 6 سال پیش حس کردم به پسر عمم علاقه دارم. ایشون 4 سال از من بزرگتره. علاقم رو یه جورایی بهش گفتم و اونم گفت اگه واسه ازدواج مطمئنی ؟ بازم پای حرفت میمونی ؟ مشکلی نیست ؟

یه جورایی استقبال کرد. بعد از اون اول یه رابطه معمولی داشتیم در حد یه حال و احوال گرفتن. بعدش کم کم سر موضوع های مختلف بحث کردیم. و فهمیدیم نظراتمون باهم فرق داره یه جاهایی.  دعوا میکردیم جوری که دیگه وقعا خسته شده بودم و نمیخواستم یه عمر زندیگیمو اینجوری بگذرونم. گفتم باید تمامش کنیم چون نظراتمون یکی نیستن و فایده نداره. 

پسرعمم ادم فوق العاده مغروری بود و هست و تا اون موقع به من میگفت تا وقتی عاشقمی منم هستم اما وقتی گفتم باید تموم شه قبول نکرد و بهم گفت که خیلی دوسم داره. راه حل مشکلمونو گفت و گفت اگه بازم درست نشد اوقت برو اذیتت نمیکنم. منم قبول کردم ...

راه حل این بود:

مشکللامون و موضوعاتی که تو زندگیمون مهمن میگیم و با هم نظراتمونو میذاریم کنار هم و بهترین رو انتخاب میکنیم. اینکارو کردیمو از اون موقع تا حالا هیچ مشکل حل نشدنی تو زندگیمون نداشتیم و به نظرم موضوعی نباشه که در موردش حرف نزدیم ...

بعد از اون دیگه غرور خاصی واسه من نداشت و هر کاری لازم بوده یه نفر انجام بد واسه اثبات علاقش بهم نشون داده... میخوام بدونین که همدیگه رو واقعا دوست داریم هر دومون و اثبات شدست....

ادامه مطلب

دوست دارم با خواستگارم صادق باشم ولی انگار نمیشه

سلام
من یک دختر ۲۶ ساله هستم . نمیخوام از خودم تعریف کنم هم قیافه خوبی دارم هم به گفته همه دختر عاقل، خوش اخلاق و مهربونیم . ولی هر وقت برام خواستگار میاد، اولش از من خوششون میاد ولی وقتی بهشون میگم من یکی از چشام ضعیفه ! ول میکنن میرن . واقعا انقدر عیب یا مشکل بزرگیه ؟
من نمیخوام پنهون کاری کنم و میگم، نظر شما چیه ؟ یعنی در مورد ضعیف بودم چشمم چیزی نگم؟
شماره چشمم ۳ هست دوست ندارم عمل کنم چون زیاد اذیتم نکرده و حتی بدون عینک هم میبینم .
اونایی که عینکی هستن و ازدواج کردن به خواستگارشون گفتند یا نگفتند ؟ من دوست دارم صادق باشم ولی انگار نمیشه، همه بهم میگن دیگه تو خاستگاری نگو و چیز مهی نیست . نظر شما چیه؟ خدا از دستم ناراحت نمیشه به خواستگارم نگم چشمم ضعیفه؟
سلام
من یک دختر 26 ساله هستم . نمیخوام از خودم تعریف کنم هم قیافه خوبی دارم هم به گفته همه دختر عاقل، خوش اخلاق و مهربونیم . ولی هر وقت برام خواستگار میاد، اولش از من خوششون میاد ولی وقتی بهشون میگم من یکی از چشام ضعیفه ! ول میکنن میرن . واقعا انقدر عیب یا مشکل بزرگیه ؟
من نمیخوام پنهون کاری کنم و میگم، نظر شما چیه ؟ یعنی در مورد ضعیف بودم چشمم چیزی نگم؟
شماره چشمم 3 هست دوست ندارم عمل کنم چون زیاد اذیتم نکرده و حتی بدون عینک هم میبینم .
اونایی که عینکی هستن و ازدواج کردن به خواستگارشون گفتند یا نگفتند ؟ من دوست دارم صادق باشم ولی انگار نمیشه، همه بهم میگن دیگه تو خاستگاری نگو و چیز مهی نیست . نظر شما چیه؟ خدا از دستم ناراحت نمیشه به خواستگارم نگم چشمم ضعیفه؟

نمی تونم سابقه ی دوستی خواستگارم کنار بیام

سلام به همه ی دوستان
ممنونم از وقتی ک میذارید تا به مشکل یا سوال من پاسخ بدید
ببینید دوستان من حدود ۲۰ سالمه و چند سال پیش از یکی از فامیل های نزدیکمون خوشم اومد و بهش علاقمند شدم چند بار هم سعی کردم علاقمو بهش بفهمونم و قصد دوستی داشتم اما نه اینکه مستقیم برم بهش بگم باهام دوس شو اما خب یه جورایی رفتم سمتش اما با خیلی محتاطانه که چون اون به شوخی گرفت من بهم برخورد و دیگه اصلا نه باهاش حرف زدم و نه دیگه محلش گذاشتم ( اونم چند سالی از من بزرگتره ) .
این ماجرا تموم شد تا دو سال پیش،  اینم بگم که یکی از فامیلای نزدیک ایشون با من هم نسبت نزدیکی داشتن و چون صمیمی بودیم با هم ( این خانوم هم با ایشون همسنن ولی سنشون به من میخوره و باهم خیلی صمیمی ایم ) از ماجرای من و اون اقا و دوست داشتن من با خبر بودن به طور کامل ، وقتی بعد از قضیه  اون جدی نگرفتن اون اقا فهمید و دیگه مطمئن بود که من حسی به ایشون ندارم و دو سالیم از اون قضیه گذشته بود بهم گفت که اون پسره با دختر همسایشون دوست بوده و این خانومم از رابطشون خبر داشته و واسطشون میشده از طرف اون آقا منم کلی نارحت شدم که چرا همون موقع که من عاشق این اقا بودم بهم نگفت و ….گذشت تا پارسال .
این اقا رفت سربازی و خیلی نسبت به قبلش تغییر کرد از نظر من که هنوزم زیر نظرشون داشتم اما دیگه علاقه ای نداشتم  .

ادامه مطلب

سلام به همه ی دوستان
ممنونم از وقتی ک میذارید تا به مشکل یا سوال من پاسخ بدید
ببینید دوستان من حدود 20 سالمه و چند سال پیش از یکی از فامیل های نزدیکمون خوشم اومد و بهش علاقمند شدم چند بار هم سعی کردم علاقمو بهش بفهمونم و قصد دوستی داشتم اما نه اینکه مستقیم برم بهش بگم باهام دوس شو اما خب یه جورایی رفتم سمتش اما با خیلی محتاطانه که چون اون به شوخی گرفت من بهم برخورد و دیگه اصلا نه باهاش حرف زدم و نه دیگه محلش گذاشتم ( اونم چند سالی از من بزرگتره ) .
این ماجرا تموم شد تا دو سال پیش،  اینم بگم که یکی از فامیلای نزدیک ایشون با من هم نسبت نزدیکی داشتن و چون صمیمی بودیم با هم ( این خانوم هم با ایشون همسنن ولی سنشون به من میخوره و باهم خیلی صمیمی ایم ) از ماجرای من و اون اقا و دوست داشتن من با خبر بودن به طور کامل ، وقتی بعد از قضیه  اون جدی نگرفتن اون اقا فهمید و دیگه مطمئن بود که من حسی به ایشون ندارم و دو سالیم از اون قضیه گذشته بود بهم گفت که اون پسره با دختر همسایشون دوست بوده و این خانومم از رابطشون خبر داشته و واسطشون میشده از طرف اون آقا منم کلی نارحت شدم که چرا همون موقع که من عاشق این اقا بودم بهم نگفت و ....گذشت تا پارسال .
این اقا رفت سربازی و خیلی نسبت به قبلش تغییر کرد از نظر من که هنوزم زیر نظرشون داشتم اما دیگه علاقه ای نداشتم  .
ادامه مطلب

خواستگار خوبی دارم که با کار در محیط بیمارستان مخالفه

سلام …

دختری هستم بیست و اندی ساله ( حدودا نردیک سی ) دانشجوی فوق لیسانس رشته ای که شاید درامد و بازار کار انچنانی نداشته باشه تصمیماتم برای بعد از فارغ التحصیلی که خرداد دفاع دارم این بود که امسال کنکور شرکت کنم و یکی از رشته های پیراپزشکی لیسانس بگیرم که این روزا تقریبا بازار کارشون تضمین شده است و تا حدی هم امادگی برای کنکور امسال پیدا کردم اخه همیشه برنامم این بوده که مستقل بشم و یه شغل با موقعیت اجتماعی مناسبی داشته باشم…

اینم بگم که تو خانواده مشکلاتی داریم اما همیشه از نظر درسی مشوق داشتم … از طرفی تا این سن خواستگارهای زیادی نداشتم نه این که از نظر ظاهر مشکل داشته باشم…نه…اما خیلی انگست شمار بودن و غیر از دو مورد تو دانشگاه بقیه سنتی و معرفی شدم اما در اکثر موارد احساس میکنم به خاطر موقعیت خانوادم پسندیده نشدم و بیشتر اوقات مجبورم میشدم خودم هم تمایل انچنانی نشون ندم تا حداقل مامانم از این که به خاطر خانواده نخواستنم ناراحت نشه و غصه نخوره اخه این شرایط که دست خودمون نبوده باور کنین همه تلاشمون برای حل مشکلات کردیم اما نشد البته خداروشکر حسن هایی هم داریم…

وصع مالی تقریبا متوسط و بقیه اعضا خانواده هم همه تحصیل کرده و شاغل و ابرومند اما معمولا تر و خشک باهم میسوزن …حالا توی این اوصاع و تو این سن وسال واسه من یه خواستگار اومده که این اقا ۷ سال از من بزرگتر و تخصیلات دانشگاهی هم ندارن با دیپلم استخدام دولتی شدن و کارمندن…از همه نظر معیارات منو دارن غیر از تخصیلات …معیارایی که میگم …

مهمترینش اعتقادات و سالم بودن و مسئولیت پذیری و ادب و احترامی که تا حدی میشد از صحبتاشون و نحوه ی برخوردشون متوجه شدطوری که اصلا تفاوت تحصیلات به چشمم نمیومد …و اینکه همه این اقا تایید کردن … و ایشون توانایی لازم واسه اداره و تشکیل خانواده رو دارن منظورم خونه و ماشین و اینا نیس اینکه حداقل درامد واسه زندگی متوسط دارن و به نظرم در حد توانش تلاش میکنه تا ارامش به همسرش هدیه بده همونطور که تا حالا واسه خانوادش اینکار کرده …

دوستان چیزی که ذهن منو الان مشغول کرده این که ایشون کاملا مخالف اینن که خانمشون تو محیط بیمارستان مشغول باشن یا تو این رشته ها ادامه بدن … میخواستم راهنماییم کنین که به نظرتون ارزش داره به خاطر این موضوع رد شن ؟حتی وقتی به رد کردنش فکر میکنم تمام حسناش میاد جلو چشمم و این که با توجه به سنم و موقعیت خانوادم شاید دیگه هیچ وقت این موقعیت واسم پیش نیاد . اخه تو شهر کوچک در مرکز کشور زندگی میکنم که اکثرا زیر ۲۵ ازدواج میکنن از طرفی میگم شاید اگه راهمو عوض کنم موقعیت های بهتر بیاد سراغم… کمکم کنید با نطراتون دوستان ذهنم بد جور اشفته است و دیگه واقعیت هارو نمیبینم

اگه سوالی بود بپرسین …جواب میدم…اخه نطراتون واسم خیلی مهم…

سلام ...

دختری هستم بیست و اندی ساله ( حدودا نردیک سی ) دانشجوی فوق لیسانس رشته ای که شاید درامد و بازار کار انچنانی نداشته باشه تصمیماتم برای بعد از فارغ التحصیلی که خرداد دفاع دارم این بود که امسال کنکور شرکت کنم و یکی از رشته های پیراپزشکی لیسانس بگیرم که این روزا تقریبا بازار کارشون تضمین شده است و تا حدی هم امادگی برای کنکور امسال پیدا کردم اخه همیشه برنامم این بوده که مستقل بشم و یه شغل با موقعیت اجتماعی مناسبی داشته باشم...

اینم بگم که تو خانواده مشکلاتی داریم اما همیشه از نظر درسی مشوق داشتم ... از طرفی تا این سن خواستگارهای زیادی نداشتم نه این که از نظر ظاهر مشکل داشته باشم...نه...اما خیلی انگست شمار بودن و غیر از دو مورد تو دانشگاه بقیه سنتی و معرفی شدم اما در اکثر موارد احساس میکنم به خاطر موقعیت خانوادم پسندیده نشدم و بیشتر اوقات مجبورم میشدم خودم هم تمایل انچنانی نشون ندم تا حداقل مامانم از این که به خاطر خانواده نخواستنم ناراحت نشه و غصه نخوره اخه این شرایط که دست خودمون نبوده باور کنین همه تلاشمون برای حل مشکلات کردیم اما نشد البته خداروشکر حسن هایی هم داریم...

وصع مالی تقریبا متوسط و بقیه اعضا خانواده هم همه تحصیل کرده و شاغل و ابرومند اما معمولا تر و خشک باهم میسوزن ...حالا توی این اوصاع و تو این سن وسال واسه من یه خواستگار اومده که این اقا 7 سال از من بزرگتر و تخصیلات دانشگاهی هم ندارن با دیپلم استخدام دولتی شدن و کارمندن...از همه نظر معیارات منو دارن غیر از تخصیلات ...معیارایی که میگم ...

مهمترینش اعتقادات و سالم بودن و مسئولیت پذیری و ادب و احترامی که تا حدی میشد از صحبتاشون و نحوه ی برخوردشون متوجه شدطوری که اصلا تفاوت تحصیلات به چشمم نمیومد ...و اینکه همه این اقا تایید کردن ... و ایشون توانایی لازم واسه اداره و تشکیل خانواده رو دارن منظورم خونه و ماشین و اینا نیس اینکه حداقل درامد واسه زندگی متوسط دارن و به نظرم در حد توانش تلاش میکنه تا ارامش به همسرش هدیه بده همونطور که تا حالا واسه خانوادش اینکار کرده ...

دوستان چیزی که ذهن منو الان مشغول کرده این که ایشون کاملا مخالف اینن که خانمشون تو محیط بیمارستان مشغول باشن یا تو این رشته ها ادامه بدن ... میخواستم راهنماییم کنین که به نظرتون ارزش داره به خاطر این موضوع رد شن ؟حتی وقتی به رد کردنش فکر میکنم تمام حسناش میاد جلو چشمم و این که با توجه به سنم و موقعیت خانوادم شاید دیگه هیچ وقت این موقعیت واسم پیش نیاد . اخه تو شهر کوچک در مرکز کشور زندگی میکنم که اکثرا زیر 25 ازدواج میکنن از طرفی میگم شاید اگه راهمو عوض کنم موقعیت های بهتر بیاد سراغم... کمکم کنید با نطراتون دوستان ذهنم بد جور اشفته است و دیگه واقعیت هارو نمیبینم

اگه سوالی بود بپرسین ...جواب میدم...اخه نطراتون واسم خیلی مهم...

دلم میخواد همسرم دنیاش با دنیای من فرق نداشته باشه

سلام

من سال ۶ ام پزشکی هستم (۲۵ سالمه ) و برای ازدواج ترجیح میدم با هم رشته باشه هر چند مهم انسانیت طرفه ولی دلم میخواد طرفم دنیاش با دنیای من فرق نداشته باشه اینطوری بهتر همو درک خواهیم کرد .

الان اکثر خواستگارای من مهندسی هستند و موندم چکار کنم ایا تا اخر دوره عمومی یعنی ۱ و نیم ساله دیگه صبر کنم یا نه با همین خواستگارای غیر پزشکم ازدواج کنم هر چند ته دلم راضی نیست .

قبلا یکی از همکلاسیم که در حدی که من میشناختم فوق العاده بود و معیارای منو داشت بهم ابراز اعلاقه کرده بود ولی من بدلیل خامی که در اون زمان داشتم بهش اجازه ندادم و الان کلی پشیمونم .

سلام

من سال 6 ام پزشکی هستم (25 سالمه ) و برای ازدواج ترجیح میدم با هم رشته باشه هر چند مهم انسانیت طرفه ولی دلم میخواد طرفم دنیاش با دنیای من فرق نداشته باشه اینطوری بهتر همو درک خواهیم کرد .

الان اکثر خواستگارای من مهندسی هستند و موندم چکار کنم ایا تا اخر دوره عمومی یعنی 1 و نیم ساله دیگه صبر کنم یا نه با همین خواستگارای غیر پزشکم ازدواج کنم هر چند ته دلم راضی نیست .

قبلا یکی از همکلاسیم که در حدی که من میشناختم فوق العاده بود و معیارای منو داشت بهم ابراز اعلاقه کرده بود ولی من بدلیل خامی که در اون زمان داشتم بهش اجازه ندادم و الان کلی پشیمونم .

ترس یه عاشق جهت خواستگارى از معشوق بخاطر گذشته اش

سلام

ما و یه خانواده محترم ، پونزده سال همسایه بودیم . اینا یه دختر خانومى داشتن به اسم … خانوم . اولا که من ١٢ سالم بود اصلا ازش خوشم نمیومد . میگفتم چقدر گوشت تلخه و این حرفا . اصلا نمیخواستم قیافه شو ببینم چند بارم باهاش دعوا کردم ! گذشت و گذشت . از ١٦ سالگى عاشقش شدم . فکر کردم واسه سن بلوغه . درسمو خوندم و با کلى زحمت رشته خوبى قبول شدم و مدت کمى رفتم خارج از کشور . اومدم ، باز دیدمش و بازم عاشقش بودم . واقعا از ذهنم فراموش نمیشه .

باور کنید اصلا خوشگل نیست ولى واسه من از همه قشنگ تره . جالبه براتون بگم سبزه ست ، مو هاش کم پشت ، خلاصه چشم رنگى هم نیست ، پولدارم نیست ، شاغلم نیست ، رشته اش پزشکى هم نیست . ولى من دیوونشم . میبینمش ماتم میبره . صداش برام موج ارامشه . تو اوج عصبانیت باشم با صداش اروم میشم . حالا میخوام ازش خواستگارى کنم ، از چند تا چیز میترسم ؛

پدر من ادم بد دهنى هست . تو نوجوونى زیاد با من دعوا میکرد . من همیشه ادم منزوى اى بودم و کار بیرون نمیکردم ، اینم میگفت مفت خور و بى عرضه و این همسایه پایینى مون میشنیدن . البته بعد ها تحت نظر روان پزشک خوب شدم . یا با مادرم زیاد دعوا میکرد . گر چه من اصلا به پدرم بى احترامى نکردم چون کسى جز پدر ادم ، ادمو نگه نمیداره .البته دلم که خیلى شکست  .

ادامه مطلب

سلام

ما و یه خانواده محترم ، پونزده سال همسایه بودیم . اینا یه دختر خانومى داشتن به اسم ... خانوم . اولا که من ١٢ سالم بود اصلا ازش خوشم نمیومد . میگفتم چقدر گوشت تلخه و این حرفا . اصلا نمیخواستم قیافه شو ببینم چند بارم باهاش دعوا کردم ! گذشت و گذشت . از ١٦ سالگى عاشقش شدم . فکر کردم واسه سن بلوغه . درسمو خوندم و با کلى زحمت رشته خوبى قبول شدم و مدت کمى رفتم خارج از کشور . اومدم ، باز دیدمش و بازم عاشقش بودم . واقعا از ذهنم فراموش نمیشه .

باور کنید اصلا خوشگل نیست ولى واسه من از همه قشنگ تره . جالبه براتون بگم سبزه ست ، مو هاش کم پشت ، خلاصه چشم رنگى هم نیست ، پولدارم نیست ، شاغلم نیست ، رشته اش پزشکى هم نیست . ولى من دیوونشم . میبینمش ماتم میبره . صداش برام موج ارامشه . تو اوج عصبانیت باشم با صداش اروم میشم . حالا میخوام ازش خواستگارى کنم ، از چند تا چیز میترسم ؛

پدر من ادم بد دهنى هست . تو نوجوونى زیاد با من دعوا میکرد . من همیشه ادم منزوى اى بودم و کار بیرون نمیکردم ، اینم میگفت مفت خور و بى عرضه و این همسایه پایینى مون میشنیدن . البته بعد ها تحت نظر روان پزشک خوب شدم . یا با مادرم زیاد دعوا میکرد . گر چه من اصلا به پدرم بى احترامى نکردم چون کسى جز پدر ادم ، ادمو نگه نمیداره .البته دلم که خیلى شکست  .

ادامه مطلب

می خوام با یه پسری ازدواج کنم که با افتخار کنارش راه برم

سلام
دوستان ؛ از شما میخوام که بهم بگید چیکار باید بکنم . من یه دختر ۲۱_۲ ساله هستم که تا الآن خواستگارای زیادی داشتم و بنا به دلایلی نشده. الآن دو تا مورد هست که یکیش تو دانشگاهمون خودش منو دیده و انتخاب کرده و به دوستش و دوستم سپرده اجازه بگیرن واسه خواستگاری . این آقا بسیجی هستن و یکی از مواردی که خیلی دوست داشتم باشه همین مورده.
یکی دیگه هم همکار فامیل نزدیکمه و از اونجایی که دو سه ساله باهاشون همکاره خیلی خیلی از اخلاق و حیا و مردانگی و متانتشون و اهتمامشون به نماز و روزه و اخلاقیات تعریف میکنن. از قضا ایشون دنبال یه دختر خوب واسه ازدواج میگردن و دوستشون به فامیل من سفارش کردن موردی براشون پیدا کنن. اون آقا هم اتفاقی عکس منو دیدن و خیلی خوششون اومده ( اصلا مسئله خواستگاری در میان نبوده. ماجرای دیدن عکس مفصله و زیاد به موضوع بحث الآن ربطی نداره) .
خب این وسط من به چند تا مشکل بر خوردم! از طرفی حس خوبی از بالا رفتن سنم و مجرد موندنم ندارم، و اینکه نیاز جنسی زیادی دارم که خیلی سخته برام تحملش!
مورد اول که گفتم پسر خوب و با حیا و مذهبی هستن، ولی مشکلی که هست اینه که در کنار اینکه ظاهرشون زیاد به دلم نمیشینه، من همیشه دوست داشتم همسرم اگه قیافه خوبیم نداشته باشه ولی اعتماد به نفس و جسارت و سر زبونش خیلی خوب باشه. منتها این آقا اعتماد بنفس آنچنانی ندارن و جسور نیستن زیاد! از رفتاراشون کاملا مشخصه این صفات .

ادامه مطلب

سلام
دوستان ؛ از شما میخوام که بهم بگید چیکار باید بکنم . من یه دختر 21_2 ساله هستم که تا الآن خواستگارای زیادی داشتم و بنا به دلایلی نشده. الآن دو تا مورد هست که یکیش تو دانشگاهمون خودش منو دیده و انتخاب کرده و به دوستش و دوستم سپرده اجازه بگیرن واسه خواستگاری . این آقا بسیجی هستن و یکی از مواردی که خیلی دوست داشتم باشه همین مورده.
یکی دیگه هم همکار فامیل نزدیکمه و از اونجایی که دو سه ساله باهاشون همکاره خیلی خیلی از اخلاق و حیا و مردانگی و متانتشون و اهتمامشون به نماز و روزه و اخلاقیات تعریف میکنن. از قضا ایشون دنبال یه دختر خوب واسه ازدواج میگردن و دوستشون به فامیل من سفارش کردن موردی براشون پیدا کنن. اون آقا هم اتفاقی عکس منو دیدن و خیلی خوششون اومده ( اصلا مسئله خواستگاری در میان نبوده. ماجرای دیدن عکس مفصله و زیاد به موضوع بحث الآن ربطی نداره) .
خب این وسط من به چند تا مشکل بر خوردم! از طرفی حس خوبی از بالا رفتن سنم و مجرد موندنم ندارم، و اینکه نیاز جنسی زیادی دارم که خیلی سخته برام تحملش!
مورد اول که گفتم پسر خوب و با حیا و مذهبی هستن، ولی مشکلی که هست اینه که در کنار اینکه ظاهرشون زیاد به دلم نمیشینه، من همیشه دوست داشتم همسرم اگه قیافه خوبیم نداشته باشه ولی اعتماد به نفس و جسارت و سر زبونش خیلی خوب باشه. منتها این آقا اعتماد بنفس آنچنانی ندارن و جسور نیستن زیاد! از رفتاراشون کاملا مشخصه این صفات .
ادامه مطلب

واقعا چرا آمار ازدواج پایین اومده؟

سلام

من نظر خودمو میگم . واقعا دخترا سطح توقعاتشون خیلی رفته بالا و پسرا هم خیلی مسئولیت گریز شدن . اینجوری میشه که آمار ازدواج میاد پایین . من و خانمم هر دو تایی مون ارشد مهندسی داریم و جفتمون شاغلیم .

کدوم آقا مهندس ارشد دیدی که با دوستش ساعت ۲ نصف شب وعده کنه بره بیرون کارتون جمع کنه بفروشه به ضایعاتی ولی من گفتم مهندسی واسه خودت ولی زندگی رو باید بچرخونم رفتم این کارو کردم و به این کارم افتخار میکنم .

کدوم خانم مهندسی دکترا رو دیدی که ۴ سال با دست لباس خودش و شوهر و بچه شو بشوره صداش هم در نیاد ولی خانمم این کارو کرد ( خدا وکیلی خانمم نه از من و نه از باباش چیزی می خواد اگر از توانمون خارج باشه ) و من بعد از ۴ سال تازه واسش خشک کن خریدم . ماشاءالله همه ما ایرانی ها وقت حرف دکتر و مهندسیم ولی وقت عمل و زندگی … .

من خودم ۴ ساله ازدواج کردم ( خودم بچه تبریز و خانمم یزدیه ) وقتی رفتم خواستگاری گفتم هیچی ندارم فقط همین کت و شلوار تنمه که اونم بابام واسم خریده ولی همه کاری میکنم ( اینقدر با قاطعیت این حرف زدم که پدر زن و برادر خانم هام دیگه نتونستن نه بیارن ) . بعد از چهار سال با کمک خدا هم خونه ساختم هم ماشین خریدم ولی اول زندگی هیچی نداشتم .

تازه وقتی ازدواج کردم یه ماه بعد رفتم سربازی بعد از ظهرا کار می کردم ( چون متاهل بودم شهر خانمم خدمت کردم خخخ !!! ) و یه پروژه کسر خدمت گرفتم و یه ساله خدمتم تموم شد . متاسفانه همه میخوان اول زندگی همه چی داشته باشن که این شدنی نیست .

آهای خانم دکترا و مهندس ها پسرا درک کنید کسی من تو عمرم کسی رو ندیدم اول زندگی همه چی تموم باشه ( مگر اینکه باباش پولدار باشه ) و آقا پسرا کمی مسئولیت پذیر باشید

سلام

من نظر خودمو میگم . واقعا دخترا سطح توقعاتشون خیلی رفته بالا و پسرا هم خیلی مسئولیت گریز شدن . اینجوری میشه که آمار ازدواج میاد پایین . من و خانمم هر دو تایی مون ارشد مهندسی داریم و جفتمون شاغلیم .

کدوم آقا مهندس ارشد دیدی که با دوستش ساعت 2 نصف شب وعده کنه بره بیرون کارتون جمع کنه بفروشه به ضایعاتی ولی من گفتم مهندسی واسه خودت ولی زندگی رو باید بچرخونم رفتم این کارو کردم و به این کارم افتخار میکنم .

کدوم خانم مهندسی دکترا رو دیدی که 4 سال با دست لباس خودش و شوهر و بچه شو بشوره صداش هم در نیاد ولی خانمم این کارو کرد ( خدا وکیلی خانمم نه از من و نه از باباش چیزی می خواد اگر از توانمون خارج باشه ) و من بعد از 4 سال تازه واسش خشک کن خریدم . ماشاءالله همه ما ایرانی ها وقت حرف دکتر و مهندسیم ولی وقت عمل و زندگی ... .

من خودم 4 ساله ازدواج کردم ( خودم بچه تبریز و خانمم یزدیه ) وقتی رفتم خواستگاری گفتم هیچی ندارم فقط همین کت و شلوار تنمه که اونم بابام واسم خریده ولی همه کاری میکنم ( اینقدر با قاطعیت این حرف زدم که پدر زن و برادر خانم هام دیگه نتونستن نه بیارن ) . بعد از چهار سال با کمک خدا هم خونه ساختم هم ماشین خریدم ولی اول زندگی هیچی نداشتم .

تازه وقتی ازدواج کردم یه ماه بعد رفتم سربازی بعد از ظهرا کار می کردم ( چون متاهل بودم شهر خانمم خدمت کردم خخخ !!! ) و یه پروژه کسر خدمت گرفتم و یه ساله خدمتم تموم شد . متاسفانه همه میخوان اول زندگی همه چی داشته باشن که این شدنی نیست .

آهای خانم دکترا و مهندس ها پسرا درک کنید کسی من تو عمرم کسی رو ندیدم اول زندگی همه چی تموم باشه ( مگر اینکه باباش پولدار باشه ) و آقا پسرا کمی مسئولیت پذیر باشید

چطور رابطه ای که به قصد ازدواج شکل گرفته رو به هم بزنم ؟

سلام

دوستای گلم چطوری رابطه ۱ ساله که به قصد ازدواج بوده رو تموم کنم که به طرف توهین محسوب نشه ؟ چون فهمیدم ایشون ایده آل من نیست . و بعضی عادت هاش غیر قابل تحمله برام.. مثلا اینکه ایشون و فامیلاش اهل الکل و قلیون هستن اما من به شدت مخالفم با این چیزا. بهش گفتم بذار کنار اما گفته نمیتونه و این منم که در آینده هم رنگ اونا میشم ! همه چیزش خوبه . منو هم خیلی دوست داره و منم دوسش دارم . طیف رابطمون هم احساسی بوده .. راه چاره چیه؟

ضمنا دخترم ۱۸ ساله

سلام

دوستای گلم چطوری رابطه ۱ ساله که به قصد ازدواج بوده رو تموم کنم که به طرف توهین محسوب نشه ؟ چون فهمیدم ایشون ایده آل من نیست . و بعضی عادت هاش غیر قابل تحمله برام.. مثلا اینکه ایشون و فامیلاش اهل الکل و قلیون هستن اما من به شدت مخالفم با این چیزا. بهش گفتم بذار کنار اما گفته نمیتونه و این منم که در آینده هم رنگ اونا میشم ! همه چیزش خوبه . منو هم خیلی دوست داره و منم دوسش دارم . طیف رابطمون هم احساسی بوده .. راه چاره چیه؟

ضمنا دخترم ۱۸ ساله