میترسم با ازدواج از برنامه های زندگیم عقب بیفتم

سلام خدمت کاربران عزیز

من یکی از اعضای قدیمی وبلاگ هستم . ۲۱ سالمه و دانشجوی کارشناسی. بعد کنکورم یکی از اقوام دورمون اومدن خواستگاری ولی پدرم مخالفت شدید کردن و بهم خورد . از شانس بدم ایشون از ۱۰۰ درصد هشتاد درصد معیارامو داشت. من از قبل به ایشون یه نیمچه علاقه ای داشتم .

خلاصه ایشون ازدواج کردن .حالا من میترسم ازدواج کنم .میترسم اون معیارای منو نداشته باشه. مثلا من نمیتونم از خانوادم دور بشم دوست دارم حتما تهران باشن . یا چهره و استایل برام مهمه ، خانواده و کاری بودن .

از طرفی میترسم با ازدواج از برنامه های زندگیم عقب بیفتم. من میخوام بعد ارشد دوباره کنکور بدم و یکی از رشته های انسانی رو بخونم. به نظرتون زود نیست واسم ازدواج هنوز وقت دارم . به خدا دارم دیوونه میشم همش بغض میکنم.

لطفن کمکم کنید

ممنون

سلام خدمت کاربران عزیز

من یکی از اعضای قدیمی وبلاگ هستم . ۲۱ سالمه و دانشجوی کارشناسی. بعد کنکورم یکی از اقوام دورمون اومدن خواستگاری ولی پدرم مخالفت شدید کردن و بهم خورد . از شانس بدم ایشون از ۱۰۰ درصد هشتاد درصد معیارامو داشت. من از قبل به ایشون یه نیمچه علاقه ای داشتم .

خلاصه ایشون ازدواج کردن .حالا من میترسم ازدواج کنم .میترسم اون معیارای منو نداشته باشه. مثلا من نمیتونم از خانوادم دور بشم دوست دارم حتما تهران باشن . یا چهره و استایل برام مهمه ، خانواده و کاری بودن .

از طرفی میترسم با ازدواج از برنامه های زندگیم عقب بیفتم. من میخوام بعد ارشد دوباره کنکور بدم و یکی از رشته های انسانی رو بخونم. به نظرتون زود نیست واسم ازدواج هنوز وقت دارم . به خدا دارم دیوونه میشم همش بغض میکنم.

لطفن کمکم کنید

ممنون

خواستگار خوبی دارم که بهش علاقه ندارم

سلام

دختری هستم ۲۲ ساله و دانشجو . قبلا با پسری رابطه تلفنی داشتم حدود ۴ سال ، دو سه بار بیرون رفتیم همه چی خوب بود تا اینکه گفت من بهت علاقه داشتم خیلی زیاد ولی دیگه ندارم چون دوست دارم زندگی مجردی داشته باشم و فهمیدم اینجوری بیشتر بهم خوش میگذره (احتمالا میدونید چه نوعی رو میگفت) ،رفتارش تغییر کرد،درخواست های نابجا داشت و  اون پسر خوبی که میشناختم دیگه نبود. همینا باعث شد از هم جدا بشیم .بعد جداییش کارم شده بود گریه و زاری تا چند ماه و …

چند ماهی از دانشگاه و اوایلش گذشته بود که یکی از هم دانشگاهی هام بهم ابراز علاقه کرد ولی به دلیل اختلافات ظاهری،فرهنگی،مذهبی،مسافت و عدم علاقه ام درخواستش رو رد کردم .

جنبه ی مثبتش مودب بودن و بی حاشیه بودن و مهربون بودنش بود. بهم گفت منتظر میمونه شاید نظرم عوض شد… الان سه ساله که منتظر مونده تو این سه سال به بهانه های مختلف باهام حرف میزد و دلجویی میکرد و باهام مهربون بود کم کم بهش اعتماد پیدا کردم در مورد گذشتم گفتم و چیزایی که هیچکس بجز خودم نمیدونست رو بهش گفتم.

ادامه مطلب

سلام

دختری هستم 22 ساله و دانشجو . قبلا با پسری رابطه تلفنی داشتم حدود 4 سال ، دو سه بار بیرون رفتیم همه چی خوب بود تا اینکه گفت من بهت علاقه داشتم خیلی زیاد ولی دیگه ندارم چون دوست دارم زندگی مجردی داشته باشم و فهمیدم اینجوری بیشتر بهم خوش میگذره (احتمالا میدونید چه نوعی رو میگفت) ،رفتارش تغییر کرد،درخواست های نابجا داشت و  اون پسر خوبی که میشناختم دیگه نبود. همینا باعث شد از هم جدا بشیم .بعد جداییش کارم شده بود گریه و زاری تا چند ماه و ...

چند ماهی از دانشگاه و اوایلش گذشته بود که یکی از هم دانشگاهی هام بهم ابراز علاقه کرد ولی به دلیل اختلافات ظاهری،فرهنگی،مذهبی،مسافت و عدم علاقه ام درخواستش رو رد کردم .

جنبه ی مثبتش مودب بودن و بی حاشیه بودن و مهربون بودنش بود. بهم گفت منتظر میمونه شاید نظرم عوض شد... الان سه ساله که منتظر مونده تو این سه سال به بهانه های مختلف باهام حرف میزد و دلجویی میکرد و باهام مهربون بود کم کم بهش اعتماد پیدا کردم در مورد گذشتم گفتم و چیزایی که هیچکس بجز خودم نمیدونست رو بهش گفتم.

ادامه مطلب

من و اون از زندگی بعد ازدواجمون یه رویا ساختیم

سلام

دختری ۱۸ ساله ام که سطح مالی متوسطی داریم و ساکن شهریم ، از ۱۲ سالگی بین من و پسر عمم رابطه عاشقانه ای شروع شد که تا امروز ادامه داشت ، پسر عمم اصرار داره تا اخر امسال نامزد کنیم ولی من به دلایلی دو دلم .

۲۴ سالشه و در نیروی انتظامی مشغوله ، در واقع کار دولتی و خونه ای که از پدرشون به ارث رسیده و ماشین دارن ، موضوع اخلاقشه ، من طی این چند سال متوجه شدم خیلی شکاکه و حساس ، که از علاقه زیاده ، مثلا اصرار دارن من دانشگاه نرم یا حداقل دانشگاه بانوان برم ، کارم باید طوری باشه که با مردا در ارتباط نباشم ، رفتاراش خیلی بچگانس ، با وجود علاقه زیاد به من ، بیشتر مواقع از تهمت هاش دلم میشکنه .

واقعا تو این چند سالی خیلی اذیت شدم اما موضوع اینه که منم بهش شدیدا علاقه دارم ولی مطمئنم ازدواج باهاش مطمئنا مشکلاتی برام بوجود میاره ، باید بخاطر حساسیت هاش قید خیلی از ارزوهامو بزنم ، کار پر درآمد مسافرت های خارج از کشور ، لباس شیک پوشیدن ، البته اینم بگم که پسر عمم واقعا عادم خوبیه ، اهل رفیق بازی خلاف سیگار پوشیدن لباسای جلف و … نیست .

من و اون از زندگی بعد ازدواجمون یه رویا ساختیم ، ولی من میترسم بعد ازدواج اخلاقش عوض شه ، همه اطرافیانم میگن عشق بعد ازدواج کمرنگ میشه و من از اون فقد یه خدا ساختم ، از طرفی اصرار داره همین امسال نامزد کنیم و اگه من ازش وقت بخوام مشکوک میشه  ، بفهمه دو دلم داغون میشه ، از طرفی میترسم اگه با کسی غیر از اون ( حتی اگه بهترم باشه) ازدواج کنم پشیمون بشم و نتونم فراموشش کنم به شوهرم خیانت بشه ، چیکار کنم ؟ 

سلام

دختری 18 ساله ام که سطح مالی متوسطی داریم و ساکن شهریم ، از 12 سالگی بین من و پسر عمم رابطه عاشقانه ای شروع شد که تا امروز ادامه داشت ، پسر عمم اصرار داره تا اخر امسال نامزد کنیم ولی من به دلایلی دو دلم .

24 سالشه و در نیروی انتظامی مشغوله ، در واقع کار دولتی و خونه ای که از پدرشون به ارث رسیده و ماشین دارن ، موضوع اخلاقشه ، من طی این چند سال متوجه شدم خیلی شکاکه و حساس ، که از علاقه زیاده ، مثلا اصرار دارن من دانشگاه نرم یا حداقل دانشگاه بانوان برم ، کارم باید طوری باشه که با مردا در ارتباط نباشم ، رفتاراش خیلی بچگانس ، با وجود علاقه زیاد به من ، بیشتر مواقع از تهمت هاش دلم میشکنه .

واقعا تو این چند سالی خیلی اذیت شدم اما موضوع اینه که منم بهش شدیدا علاقه دارم ولی مطمئنم ازدواج باهاش مطمئنا مشکلاتی برام بوجود میاره ، باید بخاطر حساسیت هاش قید خیلی از ارزوهامو بزنم ، کار پر درآمد مسافرت های خارج از کشور ، لباس شیک پوشیدن ، البته اینم بگم که پسر عمم واقعا عادم خوبیه ، اهل رفیق بازی خلاف سیگار پوشیدن لباسای جلف و ... نیست .

من و اون از زندگی بعد ازدواجمون یه رویا ساختیم ، ولی من میترسم بعد ازدواج اخلاقش عوض شه ، همه اطرافیانم میگن عشق بعد ازدواج کمرنگ میشه و من از اون فقد یه خدا ساختم ، از طرفی اصرار داره همین امسال نامزد کنیم و اگه من ازش وقت بخوام مشکوک میشه  ، بفهمه دو دلم داغون میشه ، از طرفی میترسم اگه با کسی غیر از اون ( حتی اگه بهترم باشه) ازدواج کنم پشیمون بشم و نتونم فراموشش کنم به شوهرم خیانت بشه ، چیکار کنم ؟ 

دختر خانم ها، بهمون امید بدید تا از ازدواج با شما نترسیم

سلام

من یک پسر *۲ ساله با شغل آزاد و درآمد نسبتا خوب هستم که خیلی از ازدواج و قبول کردن مسولیتش میترسم.

دلایلی که باعث میشه بترسم ایناست:

۱- بازار معلوم نمیکنه که کی خوبه و کی بد. البته بیشتر تو دوران بد بودن میگذره. دولت از هزار راه مختلف هر چی در میاری رو ازت میگیره ( آب و برق و عوارض و مالیات و پروانه و بیمه و … که به برگه هرکدومش نگاه میکنی نمیفهمی اصلا پول چی رو داری میدی. هزار تا گزینه توشه معلوم نیست چی هستند).

با هر درآمدی اینقدر تورم بالاست و اقتصاد ضعیفه که به زور و زحمت میتونی دوران مجردیت رو سر کنی چه برسه به متأهلی و قبول مسئولیت یه زندگی.

حالا مشکل اصلی از اینجا شروع میشه:

۲- شما به همین پست  3 ساله نامزدیم و تو دوران لعنتی عقد هستیم رو ببینید و بخونید.

دخترها و مخصوصا خانوادشون بهترین چیزهارو میخوان ، عروسی فوق العاده ، بهترین هدیه ها برای هر مناسبتی که تعداد مناسبت ها اینقدر زیاده در یک سال که آدم سرش گیج میره ( شب یلدا ، چادر برون ، میلاد پیامبر ، نمیدونم دندون فشون و بیرون روون و هزار تا مناسبت که یادم نمیاد خخخخ) ، پنج قلم از جنس های بزرگ که باید بهترین باشند تا چش درو همسایه درآد ، از لحظه عقد تمامی مخارج اون دختر خانوم پای شوهرشه ( البته وظیفه شوهره ولی کنار مشکلات دیگه خیلی سنگین میشه یعنی باید از مشکلات دیگه کاسته بشه تا بتونیم خرج دخترخانوم رو هم بدیم) ، اگر هم نتونی و نداشته باشی میگن خسیسی ، آدم نیستی ، لیاقت من رو نداشتی ، من تو خونه بابام همه چی داشتم و هزار تا تیکه دیگه ( نگید که نه ما نمیگیم چون خیلی هارو دیدم که وقتی اعصابشون خورد میشه میگن. زمان خوشی که این حرفها رو نمیزنید زمانی که بحث پیش میاد اینها رو میگید همتون).

ادامه مطلب

سلام

من یک پسر *2 ساله با شغل آزاد و درآمد نسبتا خوب هستم که خیلی از ازدواج و قبول کردن مسولیتش میترسم.

دلایلی که باعث میشه بترسم ایناست:

1- بازار معلوم نمیکنه که کی خوبه و کی بد. البته بیشتر تو دوران بد بودن میگذره. دولت از هزار راه مختلف هر چی در میاری رو ازت میگیره ( آب و برق و عوارض و مالیات و پروانه و بیمه و ... که به برگه هرکدومش نگاه میکنی نمیفهمی اصلا پول چی رو داری میدی. هزار تا گزینه توشه معلوم نیست چی هستند).

با هر درآمدی اینقدر تورم بالاست و اقتصاد ضعیفه که به زور و زحمت میتونی دوران مجردیت رو سر کنی چه برسه به متأهلی و قبول مسئولیت یه زندگی.

حالا مشکل اصلی از اینجا شروع میشه:

2- شما به همین پست  3 ساله نامزدیم و تو دوران لعنتی عقد هستیم رو ببینید و بخونید.

دخترها و مخصوصا خانوادشون بهترین چیزهارو میخوان ، عروسی فوق العاده ، بهترین هدیه ها برای هر مناسبتی که تعداد مناسبت ها اینقدر زیاده در یک سال که آدم سرش گیج میره ( شب یلدا ، چادر برون ، میلاد پیامبر ، نمیدونم دندون فشون و بیرون روون و هزار تا مناسبت که یادم نمیاد خخخخ) ، پنج قلم از جنس های بزرگ که باید بهترین باشند تا چش درو همسایه درآد ، از لحظه عقد تمامی مخارج اون دختر خانوم پای شوهرشه ( البته وظیفه شوهره ولی کنار مشکلات دیگه خیلی سنگین میشه یعنی باید از مشکلات دیگه کاسته بشه تا بتونیم خرج دخترخانوم رو هم بدیم) ، اگر هم نتونی و نداشته باشی میگن خسیسی ، آدم نیستی ، لیاقت من رو نداشتی ، من تو خونه بابام همه چی داشتم و هزار تا تیکه دیگه ( نگید که نه ما نمیگیم چون خیلی هارو دیدم که وقتی اعصابشون خورد میشه میگن. زمان خوشی که این حرفها رو نمیزنید زمانی که بحث پیش میاد اینها رو میگید همتون).

ادامه مطلب

یه دختر برای داشتن ازدواج موفق چکار باید بکنه ؟

سلام به همه خانواده برتری های محترم

اقای کابوی نظرات شما برام مهمه.. من حرفا شما رو خیلی قبول دارم..دیدم خیلیم مینویسن منفی نگرین! قبول ندارم . حرفاتون رو هوا نیست واقعیته.. و زن زندگی از شمام ممنون میشم حتمن جواب بدین

حالا سوالم ؛

من یه خواستگار برام اومده الان.. با ۹ سال اختلاف سنی! من ۲۰ اون شخص ۲۹ … . من پشت کنکوریم و دندانپزشکی میخوام*هنوز دانشگاه نرفتم* . پسر نسبتا بدی به نظر نمیومد.. ولی یه ادم به گفته ی خودشون درونگرا و کم حرف.. یعنی نقطه مقابل من ، من خیلی زیاد برون گرام… این اقا برادرشون مشکل ذهنی دارن گویا… بعدم اینکه من دوست دارم برم تو یه خانواده ای که خیلی اهل مهمونی باشن ولی اینا نیستن .

ولی این اقا پسر اخلاق میشه گفت خوبی داشتن! از لحاظ چهره خیلی من نپسنیدیم..*من خودم میگن چهرم خوبه*با توجه به صحبتای اولیه . حالا من چکار کنم بهتره؟ بازم بیان حرف بزنیم ؟

ادامه مطلب

سلام به همه خانواده برتری های محترم

اقای کابوی نظرات شما برام مهمه.. من حرفا شما رو خیلی قبول دارم..دیدم خیلیم مینویسن منفی نگرین! قبول ندارم . حرفاتون رو هوا نیست واقعیته.. و زن زندگی از شمام ممنون میشم حتمن جواب بدین

حالا سوالم ؛

من یه خواستگار برام اومده الان.. با 9 سال اختلاف سنی! من 20 اون شخص 29 ... . من پشت کنکوریم و دندانپزشکی میخوام*هنوز دانشگاه نرفتم* . پسر نسبتا بدی به نظر نمیومد.. ولی یه ادم به گفته ی خودشون درونگرا و کم حرف.. یعنی نقطه مقابل من ، من خیلی زیاد برون گرام... این اقا برادرشون مشکل ذهنی دارن گویا... بعدم اینکه من دوست دارم برم تو یه خانواده ای که خیلی اهل مهمونی باشن ولی اینا نیستن .

ولی این اقا پسر اخلاق میشه گفت خوبی داشتن! از لحاظ چهره خیلی من نپسنیدیم..*من خودم میگن چهرم خوبه*با توجه به صحبتای اولیه . حالا من چکار کنم بهتره؟ بازم بیان حرف بزنیم ؟

ادامه مطلب

مامانم منتظر یه شاهزاده با اسب سفیده

سلام

راستش بخام از اولش بگم خیلی دوره.

بذار از خودم بگم . یه  دخترم 21 سالمه چادری نیستم ولی حجابم خوبه دانشجو مدیریت دانشگاه ازاد شهر خودمونم قدم خوبه وزنم به نسبت کمه یعنی لاغرم ، از لحاظ قیافم بانمکم یه ذرم نازم وضع مالیمونم معمولیه شغل بابام ازاده. و از نظر اخلاق در حد عالیم اینو همه کسایی که باشونم میگن.

تا اینجا میشم خوشبخت ترین ادم دنیا اما از اینجا به بعدش داره خوردم میکنه. موضوع بحث من مامانمه ، همیشه ازم تعریف میکنه که دختر من فلانه و بهمانه اصلا نمیذاره کسی بیاد خونمون خاستگاری میگه پسره حتما باید کارمند باشه و خانوادش خوب باشه و خیلی چیزای دیگه.

یه چند نفرم از اشنا و فامیل و در و همسایه مثال زده که لیاقت تو اونان ، تو لیاقتت خیلی زیاده اما به این فکر نمیکنه که من چون دخترشم براش عزیزم برای مردم منم یه ادم عادیم که نه ثروت زیادی داره نه قیافه خوبی داره نه هیکل توپی داره نه تو یه دانشگاه تاپی درس میخونه نه هیچی.

ادامه مطلب

سلام

راستش بخام از اولش بگم خیلی دوره.

بذار از خودم بگم . یه  دخترم 21 سالمه چادری نیستم ولی حجابم خوبه دانشجو مدیریت دانشگاه ازاد شهر خودمونم قدم خوبه وزنم به نسبت کمه یعنی لاغرم ، از لحاظ قیافم بانمکم یه ذرم نازم وضع مالیمونم معمولیه شغل بابام ازاده. و از نظر اخلاق در حد عالیم اینو همه کسایی که باشونم میگن.

تا اینجا میشم خوشبخت ترین ادم دنیا اما از اینجا به بعدش داره خوردم میکنه. موضوع بحث من مامانمه ، همیشه ازم تعریف میکنه که دختر من فلانه و بهمانه اصلا نمیذاره کسی بیاد خونمون خاستگاری میگه پسره حتما باید کارمند باشه و خانوادش خوب باشه و خیلی چیزای دیگه.

یه چند نفرم از اشنا و فامیل و در و همسایه مثال زده که لیاقت تو اونان ، تو لیاقتت خیلی زیاده اما به این فکر نمیکنه که من چون دخترشم براش عزیزم برای مردم منم یه ادم عادیم که نه ثروت زیادی داره نه قیافه خوبی داره نه هیکل توپی داره نه تو یه دانشگاه تاپی درس میخونه نه هیچی.

ادامه مطلب

بر خلاق قبل الان دلم نمیخواد ازدواج کنم

سلام

من ۲۴ سالمه . قبلا زیاد به فکر ازدواج و بچه دار شدن بودم. کلی کتاب خوندم. کلی سایت و سی دی بحث های ازدواج و فرزند داری و … .

ولی الان چند ماهه از ازدواج و … کلا سرد شدم . اصلا دوست ندارم نسلم ادامه پیدا کنه. اصلا دلم نمیخواد زندگیمو با کسی شریک بشم. سر درگمم نمیدونم چمه . پیش اومده شما اینجوری بشید ؟ من باید چکار کنم ؟

یه نکته من قبلا از نظر جنسی گرم بودم. الانم بعضی شب ها و روزها اذیت میشم. ولی بازم دلم نمیخواد ازدواج کنم.

سلام

من 24 سالمه . قبلا زیاد به فکر ازدواج و بچه دار شدن بودم. کلی کتاب خوندم. کلی سایت و سی دی بحث های ازدواج و فرزند داری و ... .

ولی الان چند ماهه از ازدواج و ... کلا سرد شدم . اصلا دوست ندارم نسلم ادامه پیدا کنه. اصلا دلم نمیخواد زندگیمو با کسی شریک بشم. سر درگمم نمیدونم چمه . پیش اومده شما اینجوری بشید ؟ من باید چکار کنم ؟

یه نکته من قبلا از نظر جنسی گرم بودم. الانم بعضی شب ها و روزها اذیت میشم. ولی بازم دلم نمیخواد ازدواج کنم.

نه میشه فراموشش کنم و نه ازش دل بکنم

با سلام و خسته نباشید

راستش من به کمکتون خیلی احتیاج دارم .من تازه وارد ۲۱ سال شدم . چند سالی هست که به پسرعمم علاقه مند شدم ایشونم ۲۸ سالشونه و به من علاقه دارند .جفتمونم ادمای مذهبی هستیم  ولی خانواده ام راضی به ازدواج ما نمیشن .

ایشون فرد بسیار خوبی هستن یعنی شرایط مناسب ازدواج رو دارند ولی تنها مشکلی که دارند اینه که پدرشون اعتیاد داره . مرد بدی نیست فقط مشکلش اعتیادشه . جدا از پدرشون خانواده عمم خانواده خوبی هستند در حد مالی هم خدا رو شکر متوسطن  ولی خانواد ام گیر ادن میگن نه ، در صورتی که خودشون قبول دارند که پسر عمم خوبه .

مامانم میگه میخوای منو دشمن شاد بکنی بگن با این همه خواستگار ببین دخترشو به کی داده ؟ خیلی شخصیتمو میبره زیر سوال . من خیلی پسر عمم رو دوست دارم ولی مامانم از هر روشی استفاده میکنه تا شخصیتشو غرور مردونشو خورد کنه .

بعضی وقتا اشکم در میاد . بماند که چقدر حرف شنیدیم و بدبختی کشیدیم جفتمون  نه دلخوشی نه ذوقی اعتماد به نفسمو همه چیمو از دست دادم . مامانم در اومد بهم گفت هرزه چند وقت دیگه باید از تو خیابونا جمعت کنند و بیارنت تو خونه و خیلی حرفا دیگه که منو نابود کرد  .

کسی که تو زندگی دختر خیلی نقش داره سر عشق و علاقه ای که به پسر عمم دارم خیلی حرفا بهم میزنه یا میگفت تو بی چی این دل بستی به اینکه خونه داره یا همش عین… کار میکنه ؟ میگه تراکتورم کار میکنه واقعا ناراحت میشم وقتی اینجور درباره اش حرف میزنه من افسردگی شدید گرفتم .

واقعا موندم چیکار کنم نه میشه فراموشش کنم نه ازش دل بکنم هر چیم دعا میکنم نمیدونم بخاطر بد بدون زیادمه ، به خاطر اینکه بنده خوبی نیستم که خدا جوابمو نمیده . از زندگی بریدم خیلی خسته شدم الان به تنها چیزی که فکر میکنم مرگه همین .

ممنون میشم کمکم کنید 

با سلام و خسته نباشید

راستش من به کمکتون خیلی احتیاج دارم .من تازه وارد 21 سال شدم . چند سالی هست که به پسرعمم علاقه مند شدم ایشونم 28 سالشونه و به من علاقه دارند .جفتمونم ادمای مذهبی هستیم  ولی خانواده ام راضی به ازدواج ما نمیشن .

ایشون فرد بسیار خوبی هستن یعنی شرایط مناسب ازدواج رو دارند ولی تنها مشکلی که دارند اینه که پدرشون اعتیاد داره . مرد بدی نیست فقط مشکلش اعتیادشه . جدا از پدرشون خانواده عمم خانواده خوبی هستند در حد مالی هم خدا رو شکر متوسطن  ولی خانواد ام گیر ادن میگن نه ، در صورتی که خودشون قبول دارند که پسر عمم خوبه .

مامانم میگه میخوای منو دشمن شاد بکنی بگن با این همه خواستگار ببین دخترشو به کی داده ؟ خیلی شخصیتمو میبره زیر سوال . من خیلی پسر عمم رو دوست دارم ولی مامانم از هر روشی استفاده میکنه تا شخصیتشو غرور مردونشو خورد کنه .

بعضی وقتا اشکم در میاد . بماند که چقدر حرف شنیدیم و بدبختی کشیدیم جفتمون  نه دلخوشی نه ذوقی اعتماد به نفسمو همه چیمو از دست دادم . مامانم در اومد بهم گفت هرزه چند وقت دیگه باید از تو خیابونا جمعت کنند و بیارنت تو خونه و خیلی حرفا دیگه که منو نابود کرد  .

کسی که تو زندگی دختر خیلی نقش داره سر عشق و علاقه ای که به پسر عمم دارم خیلی حرفا بهم میزنه یا میگفت تو بی چی این دل بستی به اینکه خونه داره یا همش عین... کار میکنه ؟ میگه تراکتورم کار میکنه واقعا ناراحت میشم وقتی اینجور درباره اش حرف میزنه من افسردگی شدید گرفتم .

واقعا موندم چیکار کنم نه میشه فراموشش کنم نه ازش دل بکنم هر چیم دعا میکنم نمیدونم بخاطر بد بدون زیادمه ، به خاطر اینکه بنده خوبی نیستم که خدا جوابمو نمیده . از زندگی بریدم خیلی خسته شدم الان به تنها چیزی که فکر میکنم مرگه همین .

ممنون میشم کمکم کنید 

حس میکنم آیندمو نابود کردم و حق انتخاب رو از خودم گرفتم

با سلام و تشکر

من یه دختر از یه خانواده مذهبی متعادلم. حدود یک ساله با آقا پسری آشنا شدم که الان سربازن و بخاطر یه سری خصوصیاتی که کمتر ممکنه ببینم تو پسرای الان حس میکنم اشتباهه اگر حتی به چشم یه موقعیتم که شده از دست بدمشون و حیفه واقعا ( مثل اینکه به اندازه جوونیای باباهامون قابل اعتماد و متعهدن و مسئولیت پذیر و کارین و اهل نماز و روزه و همچنین اهل احترام به بزرگترن و کلا مثبت ترن حداقل نسبت به خودم!)

الان یه مواقعی حس میکنم زیادم دوسشون ندارم و ممکنه موردای بهترم برام پیدا شه از جهت ظاهر و موقعیت اجتماعی. ولی یه لحظه بعد از تصور نبودنتشون کم میارم و خیلی دوسشون دارم و نمیتونم دیگه ایندمو با کسی جز ایشون ببینم.

از طرفی یه چیزی که از اول اذیتم میکرد این بود که ابدا دوست ندارم چیزیو از خانوادم پنهان کنم و از طرفی هم حس میکنم اگر جلوتر از اینکه خودمون بگیم خانوادش بو ببرن دیدشون تا اخر عمر به من بد میشه و احتراممون از بین میره.

از طرفی هم ایشون فعلا سربازن و منم دانشجو و حداقل تا ۳-۴ سال دیگه اماده نمیشیم واسه علنی کردن . و میدونیم که اگر الان بیان خواستگاری احتمال با هم بودنمون کمتر میشه چون هم مادر ایشون بهشون گفتن تا خونه نگیری برات نمیام خواستگاری هم من خانواده سختگیری دارم.

ادامه مطلب

با سلام و تشکر

من یه دختر از یه خانواده مذهبی متعادلم. حدود یک ساله با آقا پسری آشنا شدم که الان سربازن و بخاطر یه سری خصوصیاتی که کمتر ممکنه ببینم تو پسرای الان حس میکنم اشتباهه اگر حتی به چشم یه موقعیتم که شده از دست بدمشون و حیفه واقعا ( مثل اینکه به اندازه جوونیای باباهامون قابل اعتماد و متعهدن و مسئولیت پذیر و کارین و اهل نماز و روزه و همچنین اهل احترام به بزرگترن و کلا مثبت ترن حداقل نسبت به خودم!)

الان یه مواقعی حس میکنم زیادم دوسشون ندارم و ممکنه موردای بهترم برام پیدا شه از جهت ظاهر و موقعیت اجتماعی. ولی یه لحظه بعد از تصور نبودنتشون کم میارم و خیلی دوسشون دارم و نمیتونم دیگه ایندمو با کسی جز ایشون ببینم.

از طرفی یه چیزی که از اول اذیتم میکرد این بود که ابدا دوست ندارم چیزیو از خانوادم پنهان کنم و از طرفی هم حس میکنم اگر جلوتر از اینکه خودمون بگیم خانوادش بو ببرن دیدشون تا اخر عمر به من بد میشه و احتراممون از بین میره.

از طرفی هم ایشون فعلا سربازن و منم دانشجو و حداقل تا 3-4 سال دیگه اماده نمیشیم واسه علنی کردن . و میدونیم که اگر الان بیان خواستگاری احتمال با هم بودنمون کمتر میشه چون هم مادر ایشون بهشون گفتن تا خونه نگیری برات نمیام خواستگاری هم من خانواده سختگیری دارم.

ادامه مطلب

می ترسم پسر مورد علاقم رو به عنوان خواستگارم کنم

سلام

یه سوال مهمی ذهن منو مشغول کرده. بیشتر هم جواب رو از آقایون میخوام. من خودم دخترم از شمال شرق ایران . نظرتون  راجع به این موضوعی که مطرح میکنم چیه ؟:

پسری  31 سالشه و مجرد و کارمنده ، اخلاقشم تا جایی که دیدیم و شنیدیم عالیه با خانومی از فامیلمون ( دختر خالش )  که 40 سالشه و متاهله و دو تا هم بچه ی بزرگ 20 و 25 ساله داره ( کوچیک بوده ازدواج کرده ) خیلی صمیمیه و از نوجوانی به خونه ی این خانواده رفت و آمد داشته و شوهر خانومه مشکلی با این موضوع نداره راستش شوهره شغلش آزاده و کم خونس و در غم تامین خانوادشم چه از لحاظ مالی چه محبت نیست .

کلا آدم بی مسئولیتیه . راستش این خانواده از لحاظ مالی خیلی ضعیف بودن و تا حالا هم به لطف این آقا هست که  وضعشون خوب شده . یعنی خیلی کمک مالی میکنه بهشون مثلا برای خونشون خرید میکنه و حتی اون کمکشون کرد که خونه دار بشن و پسرشون شاغل بشه…

ولی خیلی با خانومه صمیمیه و این موضوع برای بزرگای فامیل هم سواله که چرا فلانی انقدر به اون خونه رفت و آمد داره و وابسته است. همه گفتن شاید به خاطر دخترشه شاید به خاطر خواهر خانومش و کلی سوال .

انقدر گفتن که خواست از خواهر خانومه خواستگاری کنه دید خیلی علنی پسر بازه و اهل نیست رفت از دختره خونه خواستگاری کرد اما دختره ردش کرد و اصلا هم ازش خوشش نمیاد. قبلش با یکی دوست بوده دختره هنوزم هست اما نه با همون اولی!…

میگم شاید جواب منفیش به خاطر این بوده که خودش دوست پسر داشته ؟ دوست نداره بیاد خونشون اصلا. یه جوری با تنفر همیشه راجع بهش حرف میزنه اما جلوی مامانش جرات نمیکنه چیزی بگه چون خانومه خیلی اون پسره رو دوست داره میگه خودم بزرگش کردم و از این حرفا.

ادامه مطلب

سلام

یه سوال مهمی ذهن منو مشغول کرده. بیشتر هم جواب رو از آقایون میخوام. من خودم دخترم از شمال شرق ایران . نظرتون  راجع به این موضوعی که مطرح میکنم چیه ؟:

پسری  31 سالشه و مجرد و کارمنده ، اخلاقشم تا جایی که دیدیم و شنیدیم عالیه با خانومی از فامیلمون ( دختر خالش )  که 40 سالشه و متاهله و دو تا هم بچه ی بزرگ 20 و 25 ساله داره ( کوچیک بوده ازدواج کرده ) خیلی صمیمیه و از نوجوانی به خونه ی این خانواده رفت و آمد داشته و شوهر خانومه مشکلی با این موضوع نداره راستش شوهره شغلش آزاده و کم خونس و در غم تامین خانوادشم چه از لحاظ مالی چه محبت نیست .

کلا آدم بی مسئولیتیه . راستش این خانواده از لحاظ مالی خیلی ضعیف بودن و تا حالا هم به لطف این آقا هست که  وضعشون خوب شده . یعنی خیلی کمک مالی میکنه بهشون مثلا برای خونشون خرید میکنه و حتی اون کمکشون کرد که خونه دار بشن و پسرشون شاغل بشه...

ولی خیلی با خانومه صمیمیه و این موضوع برای بزرگای فامیل هم سواله که چرا فلانی انقدر به اون خونه رفت و آمد داره و وابسته است. همه گفتن شاید به خاطر دخترشه شاید به خاطر خواهر خانومش و کلی سوال .

انقدر گفتن که خواست از خواهر خانومه خواستگاری کنه دید خیلی علنی پسر بازه و اهل نیست رفت از دختره خونه خواستگاری کرد اما دختره ردش کرد و اصلا هم ازش خوشش نمیاد. قبلش با یکی دوست بوده دختره هنوزم هست اما نه با همون اولی!...

میگم شاید جواب منفیش به خاطر این بوده که خودش دوست پسر داشته ؟ دوست نداره بیاد خونشون اصلا. یه جوری با تنفر همیشه راجع بهش حرف میزنه اما جلوی مامانش جرات نمیکنه چیزی بگه چون خانومه خیلی اون پسره رو دوست داره میگه خودم بزرگش کردم و از این حرفا.

ادامه مطلب