نه توقعم از خودم کم میشه نه تلاشم بیشتر میشه

به نام خدای مهربان

سلام

من قبلا یه خاطر شکست های مختلف و دوری از خانواده یه دوره ی افسردگی یکساله تو شهر غریب پشت سر گذاشتم اون موقع شکست تحصیلی برام خیلی سخت بود و اونجا به خاطر بد بینی و سوءظنی که پیدا کرده بودم  حتی یه دوست صمیمی ای نداشتم خلاصه خیلی سخت گذشت.

از نو شروع کردم  همه چیز رو از اول ساختم برگشتم کنار پدر مادرم درسمو ادامه بدم و روابط اجتماعیمو زیاد کردم خلاصه بگم که نمیخوام این شروع دوباره رو از دست بدم . مهم ترین چیزی که سلامت منو بهم برگردوند اهدافم بود . من برای شاگرد اول شدن چه شوقی داشتم اینهمه مقدمه چینی برای اینه که بگم موفقیت برای سلامتی من حیاتیه .هر شکستی دوباره علائم اون افسردگی رو کم کم بر میگردونه و اعتماد به نفسمو تحت تاثیر قرار میده و روابط اجتماعی هم پشت سرش خدشه دار میشه … در ضمن متاسفانه شدیدا کمال گرا هستم.

قضیه ی اصلی اینه که من دوباره شکست خوردم . من به این موفقیت احتیاج دارم چون شرایطم خاصه از طرفی کمال گرایی و خطر افسردگی دوباره …من علائم افسردگی رو دارم دوباره میبینم باز به همه بد بین شدم عزت نفسم کم شده و خیلی از مشکلات دیگه فقط موفقیته که روحیه ی منو دوباره شاد میکنه و عزت نفس منو برمیگردونه و خلاصه همه ی مشکلاتم رو حل میکنه …

ادامه مطلب

به نام خدای مهربان

سلام

من قبلا یه خاطر شکست های مختلف و دوری از خانواده یه دوره ی افسردگی یکساله تو شهر غریب پشت سر گذاشتم اون موقع شکست تحصیلی برام خیلی سخت بود و اونجا به خاطر بد بینی و سوءظنی که پیدا کرده بودم  حتی یه دوست صمیمی ای نداشتم خلاصه خیلی سخت گذشت.

از نو شروع کردم  همه چیز رو از اول ساختم برگشتم کنار پدر مادرم درسمو ادامه بدم و روابط اجتماعیمو زیاد کردم خلاصه بگم که نمیخوام این شروع دوباره رو از دست بدم . مهم ترین چیزی که سلامت منو بهم برگردوند اهدافم بود . من برای شاگرد اول شدن چه شوقی داشتم اینهمه مقدمه چینی برای اینه که بگم موفقیت برای سلامتی من حیاتیه .هر شکستی دوباره علائم اون افسردگی رو کم کم بر میگردونه و اعتماد به نفسمو تحت تاثیر قرار میده و روابط اجتماعی هم پشت سرش خدشه دار میشه ... در ضمن متاسفانه شدیدا کمال گرا هستم.

قضیه ی اصلی اینه که من دوباره شکست خوردم . من به این موفقیت احتیاج دارم چون شرایطم خاصه از طرفی کمال گرایی و خطر افسردگی دوباره ...من علائم افسردگی رو دارم دوباره میبینم باز به همه بد بین شدم عزت نفسم کم شده و خیلی از مشکلات دیگه فقط موفقیته که روحیه ی منو دوباره شاد میکنه و عزت نفس منو برمیگردونه و خلاصه همه ی مشکلاتم رو حل میکنه ...

ادامه مطلب

عقده های عاطفی بچگیم هنوزم پابرجاست

سلام به همه

من همیشه سعی کردم بهترین باشم، تحصیلاتم عالیه، لباس هایی که میخرم معمولا گرونه چهره خوشگلی هم دارم اما کمبود محبت و اعتماد به نفس دارم، قبل تر ها خیلی گریه میکردم و هر روز آرزوی مرگ میکردم و حتی به خودکشی فکر میکردم ولی اوضاع زندگیم الان خوبه، حتی کسی رو دارم که خیلی دوستش دارم اما مثل گذشته همچنان آرزوی مرگ میکنم. حال خوبم هم مقطعی هست. با هر اتفاق کوچیکی میگم کاش بخوابم و دیگه بیدار نشم، دیگه توانایی و قدرت گذشته رو ندارم، احساس میکنم تحلیل رفتم، دیگه از تلاش و پیشرفت هم حتی خسته شدم. الان ۸ ساله که این وضعیت رو دارم.

یک چیزی هم درباره اعتماد به نفسم هست که در حضور خانواده ام اصلا نمیتونم با افراد دیگه خوب صحبت بکنم و خجالتی میشم، گریزانم از آدما. اما وقتی خودم تنها باشم و خانواده ام کنارم نباشن خیلی با اعتماد به نفس صحبت میکنم جوری که همه تحت تاثیر قرار میگیرن.

احتمالا دلیلش این باشه وقتی بچه تر بودم مامانم خیلی سرکوفتم میزد، منو بی مصرف و به درد نخور و تن لش و القاب اینجوری خطاب میکرد. البته در مواقع عصبانیت فقط، و بعدش خودش هم پشیمون میشد.

اما اثرات بد روحیش رو روم گذاشت و من یک آدم ضعیف شدم. آدم ضعیفی که میخواد خودش رو قوی جلوه بده.

بعضی وقتا میبینم مردم بچه هایی دارن که نه دانشگاهای خوبی رفتند نه قیافه زیبایی دارند نه اخلاق خوبی دارند و فقط کوه توقع هستند، اما پدر مادرشون جوری ازشون تعریف و حمایت میکنند که با خودشون فکر میکنند حتما بهترین و زیباترین و موفق ترین آدم هستند. اون وقت من با این ویژگی هایی که خیلی ها دوس دارند داشته باشند هنوز فکر میکنم آدم نیستم.

الان دیگه تنش های گذشته رو با خانواده ندارم و روابطمون خیلی بهتر شده اما عقده های عاطفی بچگیم هنوزم پابرجاست دیگه عجین شدم با این حالات روحیم، نمیدونم مسبب خراب شدن زندگی من کیه؟ خانواده ای که دوستشون دارم و برام کم نذاشتند اما ناخواسته من رو داغون کردند؟ همیشه دوست داشتم بدونم الان من حقی به گردنشون دارم یا نه ؟ من هم کوتاهی داشتم حتما، اما من فقط یک بچه بودم.

همیشه بعد از نماز از خدا میخوام بخاطر عذاب هایی که کشیدم یه زندگی خوب نصیبم بکنه. اما نمیدونم چرا به آرامش نمی رسم.

افسرده ام.

سلام به همه

من همیشه سعی کردم بهترین باشم، تحصیلاتم عالیه، لباس هایی که میخرم معمولا گرونه چهره خوشگلی هم دارم اما کمبود محبت و اعتماد به نفس دارم، قبل تر ها خیلی گریه میکردم و هر روز آرزوی مرگ میکردم و حتی به خودکشی فکر میکردم ولی اوضاع زندگیم الان خوبه، حتی کسی رو دارم که خیلی دوستش دارم اما مثل گذشته همچنان آرزوی مرگ میکنم. حال خوبم هم مقطعی هست. با هر اتفاق کوچیکی میگم کاش بخوابم و دیگه بیدار نشم، دیگه توانایی و قدرت گذشته رو ندارم، احساس میکنم تحلیل رفتم، دیگه از تلاش و پیشرفت هم حتی خسته شدم. الان 8 ساله که این وضعیت رو دارم.

یک چیزی هم درباره اعتماد به نفسم هست که در حضور خانواده ام اصلا نمیتونم با افراد دیگه خوب صحبت بکنم و خجالتی میشم، گریزانم از آدما. اما وقتی خودم تنها باشم و خانواده ام کنارم نباشن خیلی با اعتماد به نفس صحبت میکنم جوری که همه تحت تاثیر قرار میگیرن.

احتمالا دلیلش این باشه وقتی بچه تر بودم مامانم خیلی سرکوفتم میزد، منو بی مصرف و به درد نخور و تن لش و القاب اینجوری خطاب میکرد. البته در مواقع عصبانیت فقط، و بعدش خودش هم پشیمون میشد.

اما اثرات بد روحیش رو روم گذاشت و من یک آدم ضعیف شدم. آدم ضعیفی که میخواد خودش رو قوی جلوه بده.

بعضی وقتا میبینم مردم بچه هایی دارن که نه دانشگاهای خوبی رفتند نه قیافه زیبایی دارند نه اخلاق خوبی دارند و فقط کوه توقع هستند، اما پدر مادرشون جوری ازشون تعریف و حمایت میکنند که با خودشون فکر میکنند حتما بهترین و زیباترین و موفق ترین آدم هستند. اون وقت من با این ویژگی هایی که خیلی ها دوس دارند داشته باشند هنوز فکر میکنم آدم نیستم.

الان دیگه تنش های گذشته رو با خانواده ندارم و روابطمون خیلی بهتر شده اما عقده های عاطفی بچگیم هنوزم پابرجاست دیگه عجین شدم با این حالات روحیم، نمیدونم مسبب خراب شدن زندگی من کیه؟ خانواده ای که دوستشون دارم و برام کم نذاشتند اما ناخواسته من رو داغون کردند؟ همیشه دوست داشتم بدونم الان من حقی به گردنشون دارم یا نه ؟ من هم کوتاهی داشتم حتما، اما من فقط یک بچه بودم.

همیشه بعد از نماز از خدا میخوام بخاطر عذاب هایی که کشیدم یه زندگی خوب نصیبم بکنه. اما نمیدونم چرا به آرامش نمی رسم.

افسرده ام.

برای رفع ویژگی زود رنجی ، چه پیشنهاداتی دارید ؟

سلام و عرض ادب خدمت کاربران خانواده برتر
من ۱۷سالمه و یک مشکلی که دارم اینه که وقتی کسی چیزی بهم میگه اگه بزرگتر باشه که دلخور میشم و یه جورایی زود رنجم و روح و روانم بهم میریزه و نمیتونم تحمل کنم.

و مشکل حادتر اینکه وقتی تو همسن و سال هام با کسی دعوا میکنم (دعوا فیزیکی) بیشتر وقتا به نفع طرف تموم میشه. فکر کنم منظورمو گرفتیم. و بخاطر اینکه به نفع اون تموم میشه خیلی از نظر روحی بهم فشار میاد و حس انتقام و گاهی وقتا یه چیز بالاتر از حس انتقام بهم دست میده که تا عملیش نکنم راحت نمیشم تا انتقام نگیرم فشار روی منه و عذابم میده منو  .

کمکم کنید نگید برو پیش مشاور راهکار بدین بهم.

ارادتمند شما

سلام و عرض ادب خدمت کاربران خانواده برتر
من ۱۷سالمه و یک مشکلی که دارم اینه که وقتی کسی چیزی بهم میگه اگه بزرگتر باشه که دلخور میشم و یه جورایی زود رنجم و روح و روانم بهم میریزه و نمیتونم تحمل کنم.

و مشکل حادتر اینکه وقتی تو همسن و سال هام با کسی دعوا میکنم (دعوا فیزیکی) بیشتر وقتا به نفع طرف تموم میشه. فکر کنم منظورمو گرفتیم. و بخاطر اینکه به نفع اون تموم میشه خیلی از نظر روحی بهم فشار میاد و حس انتقام و گاهی وقتا یه چیز بالاتر از حس انتقام بهم دست میده که تا عملیش نکنم راحت نمیشم تا انتقام نگیرم فشار روی منه و عذابم میده منو  .

کمکم کنید نگید برو پیش مشاور راهکار بدین بهم.

ارادتمند شما

نمیدونم تو زندگیم راهی که انتخاب میکنم درست هست یا نه ؟

سلام

من بیست سالمه پسرم… من تا حالا کاری نکردم و حرفه و هنری ندارم… روابط اجتماعیم هم ضعیفه… من تک فرزندم و والدینم بیست ساله که مشغول دعوا هستن…. تو کودکی هم هر دو روز و شب کار میکردن و این طوری بگم که من همین جوری به همت خودم بزرگ شدم…

پدرم فردی بسیار خسیس است و حق خرج کردن پول نداریم… من الان به عنوان ی پسر بیست ساله خیلی ضعیفم… تو همه چی . هم اعتماد به نفسم خیلی پایینه هم خجالتی و انواع مشکلات روانی اعم از فراموشی و افسردگی و اضطراب…

حالا من خیلی ناراحتم که چرا تو دوران راهنمایی و دبیرستان کار نکردم هم پول داشته باشم هم زرنگ بشم تو جامعه… هر چی فکر میکنم تو خودم تقصیری نمیبینم… همه بهم میگفتن کار کن ولی پدرم همیشه میگفت کار نکن تو دکتر میشی و مادرم هم کار نمیگفت و وقتی هم میگفت کاری زنونه مثل جمع کردن سفره و … میگفت و منم بچه فکر میکردم میخواهد تنبلی کنه و کاری انجام نمیدادم…

تو هیجده سالگیم دو هزاریم افتاد که چقدر عقبم ( تو جمع فامیلامون کاری رو نتونستم انجام بدم و همه مسخرم کردن و حدود شش هفت ماهی افسردگی گرفتم ) بعد اون یک سال کامل درس خوندم که پزشکی قبول بشم ولی نشد و سه هزار آوردم …

بعد کنکور به زور رفتم کار کنم که اجتماعی بشم بماند که کار ساده بلد نبودم و مسخره میشدم… تو این کار هم انگار رو پیشونیم نوشته بود بی عرضه ام… طرف نمیخواست پولمو بده به زور و با هزارتا غم و غصه و ناراحتی و شکستن غرورم تونستم بگیرم…

من شدیدا نیاز به ازدواج دارم هم از لحاظ عاطفی هم از لحاظ جنسی ( خ ا هم دارم متاسفانه) ولی من الان که پول ندارم باید چهار سال بصبرم حداقل تا کارم درست بشه…

و کلا میترسم از اداره زندگی… یعنی میدونم که دختر مردم رو بدبخت میکنم… هیچی از زندگی بلد نیستم…. حتی لباس خریدن یا میوه خریدن ( بابام حساسه رو پول و به من اجازه نمیدن تو این کارا دخالت کنم میگن بچه هستی گرون میخری یا …) من خیلی مشکلات روانی دارم برا استرسم قرص میخورم و فراموشیم هم درست نمیشه و هر لحظه مواظبم که حوصلم قاط نزنه … اینم بگم که من تقریبا تا حالا هیچ تفریح پولی نداشتم…

حالا شما یه تفریح بدون پول اگه تونستید مثال بزنید… من هر چی کردم نفهمیدم چیکار باید کنم کسی رو هم ندارم… من تصمیم گرفتم منزوی بشم تفریح با دوستان پول میخواد… دلیل دیگش هم اینه که تو جمع دوستان مسخرم میکنم و من نمیتونم از خودم دفاع کنم برا این که استرس وارد نشه بهم گفتم تنها باشم حداقل…

هر جا هر مشاوری هم پول میخواد منم ندارم… نمیدونم چه کاری درسته چه کاری غلطه؟ شاید بگین که برو کار… کار نیست یعنی با دانشگاه نمیسازه به درسام نمیرسم…اگرم ترک تحصیل کنم باید برم کارگری چون هیچ کاری بلد نیستم…

من دیگه دارم روانی میشم نمیدونم چیکار کنم؟ امید داشتم که بعد ازدواج و رفتن از این خونه همه چی حل بشه ولی میترسم این فراموشی و نبود اعتماد به نفس بدبختم کنه…. شما بگین چیکار کنم؟ من راهنما ندارم واقعا برا خدا عیبه که برا من راهنما نذاشته… امام زمان من کووووووووو

سلام

من بیست سالمه پسرم... من تا حالا کاری نکردم و حرفه و هنری ندارم... روابط اجتماعیم هم ضعیفه... من تک فرزندم و والدینم بیست ساله که مشغول دعوا هستن.... تو کودکی هم هر دو روز و شب کار میکردن و این طوری بگم که من همین جوری به همت خودم بزرگ شدم...

پدرم فردی بسیار خسیس است و حق خرج کردن پول نداریم... من الان به عنوان ی پسر بیست ساله خیلی ضعیفم... تو همه چی . هم اعتماد به نفسم خیلی پایینه هم خجالتی و انواع مشکلات روانی اعم از فراموشی و افسردگی و اضطراب...

حالا من خیلی ناراحتم که چرا تو دوران راهنمایی و دبیرستان کار نکردم هم پول داشته باشم هم زرنگ بشم تو جامعه... هر چی فکر میکنم تو خودم تقصیری نمیبینم... همه بهم میگفتن کار کن ولی پدرم همیشه میگفت کار نکن تو دکتر میشی و مادرم هم کار نمیگفت و وقتی هم میگفت کاری زنونه مثل جمع کردن سفره و ... میگفت و منم بچه فکر میکردم میخواهد تنبلی کنه و کاری انجام نمیدادم...

تو هیجده سالگیم دو هزاریم افتاد که چقدر عقبم ( تو جمع فامیلامون کاری رو نتونستم انجام بدم و همه مسخرم کردن و حدود شش هفت ماهی افسردگی گرفتم ) بعد اون یک سال کامل درس خوندم که پزشکی قبول بشم ولی نشد و سه هزار آوردم ...

بعد کنکور به زور رفتم کار کنم که اجتماعی بشم بماند که کار ساده بلد نبودم و مسخره میشدم... تو این کار هم انگار رو پیشونیم نوشته بود بی عرضه ام... طرف نمیخواست پولمو بده به زور و با هزارتا غم و غصه و ناراحتی و شکستن غرورم تونستم بگیرم...

من شدیدا نیاز به ازدواج دارم هم از لحاظ عاطفی هم از لحاظ جنسی ( خ ا هم دارم متاسفانه) ولی من الان که پول ندارم باید چهار سال بصبرم حداقل تا کارم درست بشه...

و کلا میترسم از اداره زندگی... یعنی میدونم که دختر مردم رو بدبخت میکنم... هیچی از زندگی بلد نیستم.... حتی لباس خریدن یا میوه خریدن ( بابام حساسه رو پول و به من اجازه نمیدن تو این کارا دخالت کنم میگن بچه هستی گرون میخری یا ...) من خیلی مشکلات روانی دارم برا استرسم قرص میخورم و فراموشیم هم درست نمیشه و هر لحظه مواظبم که حوصلم قاط نزنه ... اینم بگم که من تقریبا تا حالا هیچ تفریح پولی نداشتم...

حالا شما یه تفریح بدون پول اگه تونستید مثال بزنید... من هر چی کردم نفهمیدم چیکار باید کنم کسی رو هم ندارم... من تصمیم گرفتم منزوی بشم تفریح با دوستان پول میخواد... دلیل دیگش هم اینه که تو جمع دوستان مسخرم میکنم و من نمیتونم از خودم دفاع کنم برا این که استرس وارد نشه بهم گفتم تنها باشم حداقل...

هر جا هر مشاوری هم پول میخواد منم ندارم... نمیدونم چه کاری درسته چه کاری غلطه؟ شاید بگین که برو کار... کار نیست یعنی با دانشگاه نمیسازه به درسام نمیرسم...اگرم ترک تحصیل کنم باید برم کارگری چون هیچ کاری بلد نیستم...

من دیگه دارم روانی میشم نمیدونم چیکار کنم؟ امید داشتم که بعد ازدواج و رفتن از این خونه همه چی حل بشه ولی میترسم این فراموشی و نبود اعتماد به نفس بدبختم کنه.... شما بگین چیکار کنم؟ من راهنما ندارم واقعا برا خدا عیبه که برا من راهنما نذاشته... امام زمان من کووووووووو

بدون هدف و بدون امید حتی یک ثانیه زندگی کردن هم سخته

سلام
انسان ، انسان موجودی صاحب اراده ، تفکر و اختیار ، اشرف مخلوقات و لایتناهی، بدون غذا میشه ده روز زنده موند ، بدون خواب یه هفته ، بدونآب دو روز ، بدون هوا چند دقیقه ، ولی بدون هدف و بدون امید حتی یک ثانیه زندگی کردن هم سخته ، انسان های موفق ، ادم های معمولی و نا شناخته ای بودن که با تلاش و فقط و فقط تلاش موفق شدن .
اینکه الان کجا هستیم مهم نیست ، اینکه پنج سال یا ده سال دیگه چی میشیم مهمه ، ما ها توانایی های زیادی داریم ولی ٩٩ درصد مون بدون اینکه شناخته بشیم از دنیا میریم ، به قول صادق هدایت ” گورستان ، محل نابودی استعداد هاست ” .
اگه هدفی به قلبت رجوع کرد ، فرق نمیکنه ، علمی ، ورزشی ، هنری ، کمک به مردم ، ثروت و … پس توانایی رسیدن بهشو داری که افتاده تو قلبت ، اگه بقیه مسخره ات میکنن بخاطر اینه که نمیتونن هدف و توانایی ها تو درک کنن ، اغلب ما ها با اولین شکست از کار دست میکشیم .
ولی بزرگترین انسان های دنیا انقدر شکست داشتن که اگه ما جاشون بودیم افسردگی میگرفتیم .
ادیسون ” به دلیل خنگی از مدرسه اخراج شد ، بیش از هزار بار شکست خورد اما کلی اختراع داشت و بی شک جزو پنج دانشمند تاثیر گذار تاریخ هست”
مایکل جردن ” به دلیل ضعیف بودن از تیم بسکتبال مدرسه کنار گذاشته شد ، رفت خونه و گریه کرد ولی تا اکنون برنده پنج جایزه بهترین بسکتبالیست دنیاست”

ادامه مطلب

سلام
انسان ، انسان موجودی صاحب اراده ، تفکر و اختیار ، اشرف مخلوقات و لایتناهی، بدون غذا میشه ده روز زنده موند ، بدون خواب یه هفته ، بدونآب دو روز ، بدون هوا چند دقیقه ، ولی بدون هدف و بدون امید حتی یک ثانیه زندگی کردن هم سخته ، انسان های موفق ، ادم های معمولی و نا شناخته ای بودن که با تلاش و فقط و فقط تلاش موفق شدن .
اینکه الان کجا هستیم مهم نیست ، اینکه پنج سال یا ده سال دیگه چی میشیم مهمه ، ما ها توانایی های زیادی داریم ولی ٩٩ درصد مون بدون اینکه شناخته بشیم از دنیا میریم ، به قول صادق هدایت " گورستان ، محل نابودی استعداد هاست " .
اگه هدفی به قلبت رجوع کرد ، فرق نمیکنه ، علمی ، ورزشی ، هنری ، کمک به مردم ، ثروت و ... پس توانایی رسیدن بهشو داری که افتاده تو قلبت ، اگه بقیه مسخره ات میکنن بخاطر اینه که نمیتونن هدف و توانایی ها تو درک کنن ، اغلب ما ها با اولین شکست از کار دست میکشیم .
ولی بزرگترین انسان های دنیا انقدر شکست داشتن که اگه ما جاشون بودیم افسردگی میگرفتیم .
ادیسون " به دلیل خنگی از مدرسه اخراج شد ، بیش از هزار بار شکست خورد اما کلی اختراع داشت و بی شک جزو پنج دانشمند تاثیر گذار تاریخ هست"
مایکل جردن " به دلیل ضعیف بودن از تیم بسکتبال مدرسه کنار گذاشته شد ، رفت خونه و گریه کرد ولی تا اکنون برنده پنج جایزه بهترین بسکتبالیست دنیاست"
ادامه مطلب

روز تولدم رو گوگل و چند تا بانک بهم تبریک گفتن !

سلام

میدونید سخت ترین روز واسه یه مجرد کی هست؟!

این هست که واسه دیگران جشن تولد میگیره ولی حتی یه نفر از اطراف پیدا نشه که بتونه حرف دلش رو بگه و بگه امروز تولد من بود . آره امروز ( ۱۳ دی ) روز تولد من بود و تنها گوگل و چند تا بانک بهم تبریک گفتن ( شکلک خنده) .

ای کاش وقتی انسان به احساس دیگران احترام میذاره و براشون ارزش قایل هست دیگران هم یه ذره از همون احساس رو جبران کنند .
خدا چقدر تو خوبی که بهمون یادآوری میکنی تا قدر نداشته هامونو قبل از رسیدن بهشون بدونیم نه بعد از ازدست دادنشون .

سلام

میدونید سخت ترین روز واسه یه مجرد کی هست؟!

این هست که واسه دیگران جشن تولد میگیره ولی حتی یه نفر از اطراف پیدا نشه که بتونه حرف دلش رو بگه و بگه امروز تولد من بود . آره امروز ( 13 دی ) روز تولد من بود و تنها گوگل و چند تا بانک بهم تبریک گفتن ( شکلک خنده) .

ای کاش وقتی انسان به احساس دیگران احترام میذاره و براشون ارزش قایل هست دیگران هم یه ذره از همون احساس رو جبران کنند .
خدا چقدر تو خوبی که بهمون یادآوری میکنی تا قدر نداشته هامونو قبل از رسیدن بهشون بدونیم نه بعد از ازدست دادنشون .

همه زندگی من توی ذهنم در جریانه

سلام

۲۲ سالمه و پسرم و ساکن تهران از زمانی‌ که اندکی به بلوغ فکری زود هنگام رسیدم ( اول راهنمایی ) تا همین لحظه اون چیزی که میخواستم نشدم .

کوله باری از افسردگی و پشیمانی و غم رو دارم تحمل میکنم. از جزئیات و شرح زندگیم توی این ده دوازده سال چیزی نمیگم. فقط میخوام بزرگترین عیب خودم رو بگم تا کمکم کنید.

من مجازی ام. واقعی نیستم . دنیای مجازی من فیسبوک و تلگرام نیست. ذهنم و ناخوداگاهم دنیای مجازی من است. من در لحظه زندگی نمیکنم. تو ذهنم حرف میزنم. تو ذهنم خوشحال میشم. تو ذهنم جواب کسایی که آزارم میدن رو میدم. تو ذهنم انتقام میگرم. تو ذهنم علاقه هامو دنبال میکنم. تو ذهنم به آرزوهام میرسم. تو ذهنم خوشبخت میشم. تو ذهنم عصبانی میشم. تو ذهنم گریه میکنم. تو ذهنم پسر خوبی ام و …  .

همه زندگی من توی ذهنم در جریانه. ولی در واقعیت هیچ کدوم از چیزایی توی درونم هستم نیستم. من در لحظه زندگی نمیکنم. هیچوقت در عمل اون کاری رو که میخوام نمیکنم. فکر میکردم علتش تنبلی هستش. ولی الان میفهمم مشکل عمیق تر و ریشه ای تر از این حرفاست.

من یه شخصیت در درونم هست. چند شخصیت رو در بیرون نشون میدم. شخصیت های بیرونیم به بدترین شخصیت هایی هست که میتونم متصور شم. مغزم درد میکنه. از بس حرف میزنم. از بس توی ذهنم حرف میزنم. من همیشه خستم. همیشه بی حالم. بدون اینکه کاری در واقعیت انجام بدم. چون هر کاری میکنم در قوه خیالم انجام میدم.

همیشه وقتی کاری رو که باید انجام بدم و نمیکنم فکر میکنم تنبل و سهل انگارم. ولی علتش اینه که من تو ذهنم اونکار رو انجام میدم. نه اینکه فقط انجام بدم. تا آخر مسیر هم انجامش میدم. به خاطر همین همش احساس پیری میکنم.

چون من زندگی خودمو تا ۶۰ ۷۰ سالگیم انجام دادم. توی ذهنم. دیگه ذوق و شوقی ندارم. دیگه به هیچ کاری علاقه ندارم. تا میام دست به کاری بزنم ذهنم تا آخر ماجرا رو زندگی میکنه. من باید چی کار کنم.؟

من چه جوری از این سیاهچال بیرون بیام. چطوری در لحظه زندگی کنم؟ اگه در این زمان که ۲۲ سالمه این مشکل رو درست نکنم معلوم نیست چه آینده سیاهی پیش روم هست. ممنون بابت اینکه خوندید.

سلام

۲۲ سالمه و پسرم و ساکن تهران از زمانی‌ که اندکی به بلوغ فکری زود هنگام رسیدم ( اول راهنمایی ) تا همین لحظه اون چیزی که میخواستم نشدم .

کوله باری از افسردگی و پشیمانی و غم رو دارم تحمل میکنم. از جزئیات و شرح زندگیم توی این ده دوازده سال چیزی نمیگم. فقط میخوام بزرگترین عیب خودم رو بگم تا کمکم کنید.

من مجازی ام. واقعی نیستم . دنیای مجازی من فیسبوک و تلگرام نیست. ذهنم و ناخوداگاهم دنیای مجازی من است. من در لحظه زندگی نمیکنم. تو ذهنم حرف میزنم. تو ذهنم خوشحال میشم. تو ذهنم جواب کسایی که آزارم میدن رو میدم. تو ذهنم انتقام میگرم. تو ذهنم علاقه هامو دنبال میکنم. تو ذهنم به آرزوهام میرسم. تو ذهنم خوشبخت میشم. تو ذهنم عصبانی میشم. تو ذهنم گریه میکنم. تو ذهنم پسر خوبی ام و ...  .

همه زندگی من توی ذهنم در جریانه. ولی در واقعیت هیچ کدوم از چیزایی توی درونم هستم نیستم. من در لحظه زندگی نمیکنم. هیچوقت در عمل اون کاری رو که میخوام نمیکنم. فکر میکردم علتش تنبلی هستش. ولی الان میفهمم مشکل عمیق تر و ریشه ای تر از این حرفاست.

من یه شخصیت در درونم هست. چند شخصیت رو در بیرون نشون میدم. شخصیت های بیرونیم به بدترین شخصیت هایی هست که میتونم متصور شم. مغزم درد میکنه. از بس حرف میزنم. از بس توی ذهنم حرف میزنم. من همیشه خستم. همیشه بی حالم. بدون اینکه کاری در واقعیت انجام بدم. چون هر کاری میکنم در قوه خیالم انجام میدم.

همیشه وقتی کاری رو که باید انجام بدم و نمیکنم فکر میکنم تنبل و سهل انگارم. ولی علتش اینه که من تو ذهنم اونکار رو انجام میدم. نه اینکه فقط انجام بدم. تا آخر مسیر هم انجامش میدم. به خاطر همین همش احساس پیری میکنم.

چون من زندگی خودمو تا ۶۰ ۷۰ سالگیم انجام دادم. توی ذهنم. دیگه ذوق و شوقی ندارم. دیگه به هیچ کاری علاقه ندارم. تا میام دست به کاری بزنم ذهنم تا آخر ماجرا رو زندگی میکنه. من باید چی کار کنم.؟

من چه جوری از این سیاهچال بیرون بیام. چطوری در لحظه زندگی کنم؟ اگه در این زمان که ۲۲ سالمه این مشکل رو درست نکنم معلوم نیست چه آینده سیاهی پیش روم هست. ممنون بابت اینکه خوندید.

با خود و خاطرات تلخم چه کنم، چون در زندگیم تاثیر بدی دارند

سلام

من از یک سال پیش عضو یک انجمن هستم هر وقت در آن جا بودم توهین ها و بی احترامی هایی صورت میگرفت . وقتی در مورد موضوعی بحث میکردند ،که هر از گاه هم به من توهین میشد و من عادت به توهین ندارم.

هر گاه به آن موقع ها فکر میکنم اعصابم خورد میشود و هر از گاهی که به آن انجمن میروم بهم میریزم. در مورد اتفاقات دیگر زندگی هم اینگونه هستم اگر جایی تحقیر شده باشم و بی احترامی دیده باشم هیچ وقت فراموش نمی کنم و در زندگی من تاثیر دارد هر چقدر هم بخواهم حواس خود را پرت کنم نمی شود ، حال من از شما دوستان درخواست دارم من را راهنمایی کنید که با خود و خاطرات تلخم چه کنم که در زندگیم تاثیر بدی دارند.

سلام

من از یک سال پیش عضو یک انجمن هستم هر وقت در آن جا بودم توهین ها و بی احترامی هایی صورت میگرفت . وقتی در مورد موضوعی بحث میکردند ،که هر از گاه هم به من توهین میشد و من عادت به توهین ندارم.

هر گاه به آن موقع ها فکر میکنم اعصابم خورد میشود و هر از گاهی که به آن انجمن میروم بهم میریزم. در مورد اتفاقات دیگر زندگی هم اینگونه هستم اگر جایی تحقیر شده باشم و بی احترامی دیده باشم هیچ وقت فراموش نمی کنم و در زندگی من تاثیر دارد هر چقدر هم بخواهم حواس خود را پرت کنم نمی شود ، حال من از شما دوستان درخواست دارم من را راهنمایی کنید که با خود و خاطرات تلخم چه کنم که در زندگیم تاثیر بدی دارند.

دختری درونگرا هستم ولی مادرم به زور میخواد منو یه آدم اجتماعی کنه

سلام

من مشکل دارم با مامانم ، باهاش نمیسازم ، نمیتونم حرفش و قبول کنم ، حتی اگه بدونم حرف حق میزنه همش با هم بحث میکنیم همش بهش بی احترامی میکنم اصلا نمیتونم بهش احترام بذارم .

این یه مشکل بزرگیه برام که خیلی اذیتم میکنه البته همشم تقصیر من نیست اونم با من نمیسازه من آدم درون گرایی هستم اصلا دوس ندارم برم بیرون برم مهمونی دوس دارم تو اتاق خودم باشم از تنهایی بیشتر لذت میبرم ولی مامانم اینو درک نمیکنه.

بر عکس من خیلی برون گراس هر جا مهمونی و مراسم دعوت بشه میخواد بره میخواد به زور من و هم یه آدم اجتماعی کنه ، هر جا رفت باهاش برم منم بهش میگم تو برو بخاطر من نمون خونه میگه نمیشه باید تو هم بیای .

خب من چکار کنم ؟ واقعا سختمه ، تو جمع بودن اذیتم میکنه ، خونه ما هم دوره از خونه فامیل هامون هر هفته پاشم برم خونه مادر بزرگ و و دایی و اینا اینم بگم که من تک دخترم.  یعنی دختر دایی و دختر خاله ندارم به معنای واقعی بدبختم یعنی تنهای تنهام . تو خانواده همه نوه ها پسر بچن خب برم اونجا حوصلمم سر میره دارم .

دیوونه میشم بخدا خسته شدم بگید چکار کنم ؟

سلام

من مشکل دارم با مامانم ، باهاش نمیسازم ، نمیتونم حرفش و قبول کنم ، حتی اگه بدونم حرف حق میزنه همش با هم بحث میکنیم همش بهش بی احترامی میکنم اصلا نمیتونم بهش احترام بذارم .

این یه مشکل بزرگیه برام که خیلی اذیتم میکنه البته همشم تقصیر من نیست اونم با من نمیسازه من آدم درون گرایی هستم اصلا دوس ندارم برم بیرون برم مهمونی دوس دارم تو اتاق خودم باشم از تنهایی بیشتر لذت میبرم ولی مامانم اینو درک نمیکنه.

بر عکس من خیلی برون گراس هر جا مهمونی و مراسم دعوت بشه میخواد بره میخواد به زور من و هم یه آدم اجتماعی کنه ، هر جا رفت باهاش برم منم بهش میگم تو برو بخاطر من نمون خونه میگه نمیشه باید تو هم بیای .

خب من چکار کنم ؟ واقعا سختمه ، تو جمع بودن اذیتم میکنه ، خونه ما هم دوره از خونه فامیل هامون هر هفته پاشم برم خونه مادر بزرگ و و دایی و اینا اینم بگم که من تک دخترم.  یعنی دختر دایی و دختر خاله ندارم به معنای واقعی بدبختم یعنی تنهای تنهام . تو خانواده همه نوه ها پسر بچن خب برم اونجا حوصلمم سر میره دارم .

دیوونه میشم بخدا خسته شدم بگید چکار کنم ؟

چطور نگاهمو توی یه شهر پر جمعیت کنترل کنم؟

با سلام خدمت همه دوستان گل خانواده برتر 

بنده یه پسر ۲۵ ساله هستم که تا قبل از دانشگاه، توی یه شهرستان زندگی میکردم و چهار سال دانشگاه و دو سال خدمتو توی شهرستان ها گذروندم و الان ۶ ماهی هست که به خاطر موقعیت شغلی ساکن تهران شده ام و دو تا مسئله برای من تو تهران به وجود اومده که خواستم شما دوستان گل خانواده برتر منو توی این دو مسئله راهنمایی کنید .

۱_ توی این چند ماه که تهران ساکن شدم واقعا زندگی کردن توی این شهر منو اذیت میکنه هم خیلی شلوغه، خیلی اب و هوای کثیفی داره، انگار همه دارن میدون و عجله دارن، انگار همه استرس دارن، انگار صمیمیت و صداقت کمتر دیده میشه و … که همه اینا ناخوداگاه به من استرس وارد میکنه

خیلی سعی کردم شهر تهرانو مثل سایر شهرستانا که توشون زندگی کردم دوست داشته باشم ولی نشد که نشد .

یادم میاد که وقتی توی شهرستان های مختلف زندگی میکردم همیشه اکثر بچه های تهران از زندگی توی شهرستان نالان بودن و هزار تا ایراد از شهرستانا میگرفتن و کلی حسرت دوری از تهرانو میخوردن .

میخوام بدونم شما بچه های تهران واقعا از چی تهران لذت میبرین که من نمیتونم ازش لذت ببرم؟

تهران چه پتانسیل هایی داره که باعث افتخار خیلی از تهرانیا به شهرشون میشه؟  ( البته حق و انصاف موقعیت های شغلی خیلی خییییییلی خوبی توی تهران نسبت به خیلی از شهرستانا وجود داره که باعث پیشرفت و ارتقا علمی و مالی میشه )

بیشتر دوس دارم بچه های تهران بگن به غیر از موقعیت شغلی دیگه چه جنبه های خوبی توی تهران وجود داره که هم باعث لذت بردن من از زندگی توی تهران بشه و هم باعث ارتقا سطح صنعتی و علمی من بشه؟

۲_ متاسفانه باید بگم از وقتی ساکن تهران شدم دیگه کنترل نگام خیلی خیلی برام سخت شده و این منو خیلی شدید عذاب میده طوری که گاهی فکر میکنم هیز شدم و از خودم بدم میاد .

توی زندگیم خیلی مقید بودم و هستم و همیشه سعی کردم با ناموس دیگران مثل ناموس خودم برخورد کنم و هیچ فکر بدی یا پیشنهاد دوستی بهشون نداشته باشم و خدا رو شکر هم تا به حالا همینطور بوده ولی از وقتی وارد تهران شدم با اینکه هر روز صبح از در خونه میرم بیرون  از خود خدا کمک میخوام که کمکم کنه و نگامو کنترل کنم ولی باز گاهی اوقات کم میارم طوری که گاهی به قول معرف چراغ سبز خانوما رو میبینم وسوسه میشم که منم مثل بعضیا برم دنبال دوست دختر و این چیزا . در ضمن کارم طوریه که خیلی خانوما رو میبینم
شرایط کاری هم توی شهرمون تقریبا صفره

خودم فکر میکنم برای حل این مسئله بهتره ازدواج کنم و واسه همین دارم سخت کار میکنم تا چاله چوله های مالی زندگیمو پر کنم و یکمی هم پس انداز کنم تا بتونم ازدواج کنم که خود این قضیه فکر کنم یه سالی طول بکشه ( امان از درد نداری )

ولی مهم اینه که من باید افسار نگاهمو الان محکم بگیرم و کنترلش کنم نه اینکه با ازدواج بخوام ازش فرار کنم . میترسم بعد از ازدواج هم نتونم نگاهمو کنترل کنم .

با سلام خدمت همه دوستان گل خانواده برتر 

بنده یه پسر ۲۵ ساله هستم که تا قبل از دانشگاه، توی یه شهرستان زندگی میکردم و چهار سال دانشگاه و دو سال خدمتو توی شهرستان ها گذروندم و الان ۶ ماهی هست که به خاطر موقعیت شغلی ساکن تهران شده ام و دو تا مسئله برای من تو تهران به وجود اومده که خواستم شما دوستان گل خانواده برتر منو توی این دو مسئله راهنمایی کنید .

۱_ توی این چند ماه که تهران ساکن شدم واقعا زندگی کردن توی این شهر منو اذیت میکنه هم خیلی شلوغه، خیلی اب و هوای کثیفی داره، انگار همه دارن میدون و عجله دارن، انگار همه استرس دارن، انگار صمیمیت و صداقت کمتر دیده میشه و ... که همه اینا ناخوداگاه به من استرس وارد میکنه

خیلی سعی کردم شهر تهرانو مثل سایر شهرستانا که توشون زندگی کردم دوست داشته باشم ولی نشد که نشد .

یادم میاد که وقتی توی شهرستان های مختلف زندگی میکردم همیشه اکثر بچه های تهران از زندگی توی شهرستان نالان بودن و هزار تا ایراد از شهرستانا میگرفتن و کلی حسرت دوری از تهرانو میخوردن .

میخوام بدونم شما بچه های تهران واقعا از چی تهران لذت میبرین که من نمیتونم ازش لذت ببرم؟

تهران چه پتانسیل هایی داره که باعث افتخار خیلی از تهرانیا به شهرشون میشه؟  ( البته حق و انصاف موقعیت های شغلی خیلی خییییییلی خوبی توی تهران نسبت به خیلی از شهرستانا وجود داره که باعث پیشرفت و ارتقا علمی و مالی میشه )

بیشتر دوس دارم بچه های تهران بگن به غیر از موقعیت شغلی دیگه چه جنبه های خوبی توی تهران وجود داره که هم باعث لذت بردن من از زندگی توی تهران بشه و هم باعث ارتقا سطح صنعتی و علمی من بشه؟

۲_ متاسفانه باید بگم از وقتی ساکن تهران شدم دیگه کنترل نگام خیلی خیلی برام سخت شده و این منو خیلی شدید عذاب میده طوری که گاهی فکر میکنم هیز شدم و از خودم بدم میاد .

توی زندگیم خیلی مقید بودم و هستم و همیشه سعی کردم با ناموس دیگران مثل ناموس خودم برخورد کنم و هیچ فکر بدی یا پیشنهاد دوستی بهشون نداشته باشم و خدا رو شکر هم تا به حالا همینطور بوده ولی از وقتی وارد تهران شدم با اینکه هر روز صبح از در خونه میرم بیرون  از خود خدا کمک میخوام که کمکم کنه و نگامو کنترل کنم ولی باز گاهی اوقات کم میارم طوری که گاهی به قول معرف چراغ سبز خانوما رو میبینم وسوسه میشم که منم مثل بعضیا برم دنبال دوست دختر و این چیزا . در ضمن کارم طوریه که خیلی خانوما رو میبینم
شرایط کاری هم توی شهرمون تقریبا صفره

خودم فکر میکنم برای حل این مسئله بهتره ازدواج کنم و واسه همین دارم سخت کار میکنم تا چاله چوله های مالی زندگیمو پر کنم و یکمی هم پس انداز کنم تا بتونم ازدواج کنم که خود این قضیه فکر کنم یه سالی طول بکشه ( امان از درد نداری )

ولی مهم اینه که من باید افسار نگاهمو الان محکم بگیرم و کنترلش کنم نه اینکه با ازدواج بخوام ازش فرار کنم . میترسم بعد از ازدواج هم نتونم نگاهمو کنترل کنم .