تجربیات خوب تون رو از صبر کردن در برابر ناملایمات زندگی بگید

دوستان سلام
راستش من و احتمالاً خیلیای دیگه هستیم که دیگه صبرمون تو زندگی تموم شده و از زندگی سیر شدیم و در نا امیدی کامل به سر می بریم.
خواستم کسایی که تجربه های خوبی از صبر کردن در برابر ناملایمات زندگی داشتن تجربه شونو در اختیار بقیه بذارن تا من و کسایی که مثل منن یکم روحیه بگیریم.
به طور کلی با صبر کردن به کجاها رسیدید؟
دوستان سلام
راستش من و احتمالاً خیلیای دیگه هستیم که دیگه صبرمون تو زندگی تموم شده و از زندگی سیر شدیم و در نا امیدی کامل به سر می بریم.
خواستم کسایی که تجربه های خوبی از صبر کردن در برابر ناملایمات زندگی داشتن تجربه شونو در اختیار بقیه بذارن تا من و کسایی که مثل منن یکم روحیه بگیریم.
به طور کلی با صبر کردن به کجاها رسیدید؟

از پدر و مادر بودن چی می دونید ؟

سلام

یه مشکل زیادی که افراد این سایت درگیرشن از تربیت نادرست میاد ، تربیت نادرست طرف مقابل یا حتی خودمون ،‌ از زمان تربیت ما گذشت . ولی چند تا سوال دارم ازتون :

خواهش میکنم کسی بی جواب نگذره ، اگه تونستین کتابی که خودتون خوندین هم معرفی کنین و یا تجربه هاتون

۱ – یکی از حق های فرزند بر پدر این است زنی که مرد به همسری میگیره مادری کردن بلد باشه ، یه آقا پسر اینو چه جور بفهمه ؟ یا چجوری سطح علمی همسرشو بالا ببره ؟

۲ – پدر خوب کیه ؟ مادر خوب کیه ؟ شمایی پسری که میخوای ازدواج کنی چی از پدر بودن میدونی ؟ شما خانوم که قراره آینده ی مملکت تو دامنت باشه ، از مادری چی میدونی ؟

بحث میزان نیست که کم یا زیاد میدونم و بلدم ! نه ! بگین چی میدونین چطوری یاد گرفتیم ، چه جور نسل ما که بعضا تربیت خوبی از هر لحاظ. نداشتیم « یه نگاه به جامعه اینو میگه » چجور بعدیا رو خوب بار بیاریم « اجتماعی ، مذه‍بی ، اخلاقی ، مسایل مربوط به جنس مخالف » .

سلام

یه مشکل زیادی که افراد این سایت درگیرشن از تربیت نادرست میاد ، تربیت نادرست طرف مقابل یا حتی خودمون ،‌ از زمان تربیت ما گذشت . ولی چند تا سوال دارم ازتون :

خواهش میکنم کسی بی جواب نگذره ، اگه تونستین کتابی که خودتون خوندین هم معرفی کنین و یا تجربه هاتون

۱ - یکی از حق های فرزند بر پدر این است زنی که مرد به همسری میگیره مادری کردن بلد باشه ، یه آقا پسر اینو چه جور بفهمه ؟ یا چجوری سطح علمی همسرشو بالا ببره ؟

۲ - پدر خوب کیه ؟ مادر خوب کیه ؟ شمایی پسری که میخوای ازدواج کنی چی از پدر بودن میدونی ؟ شما خانوم که قراره آینده ی مملکت تو دامنت باشه ، از مادری چی میدونی ؟

بحث میزان نیست که کم یا زیاد میدونم و بلدم ! نه ! بگین چی میدونین چطوری یاد گرفتیم ، چه جور نسل ما که بعضا تربیت خوبی از هر لحاظ. نداشتیم « یه نگاه به جامعه اینو میگه » چجور بعدیا رو خوب بار بیاریم « اجتماعی ، مذه‍بی ، اخلاقی ، مسایل مربوط به جنس مخالف » .

چکار کنیم که به چشم بیایم ؟

سلام

خیلی از ماها زیبایی های و جذابیت های داریم از از اون ها غافلیم اما در کمال تعجب می بینیم یه سری افراد چطوری با همین امکانات ما تبدیل به یه آدم نمونه شدن .

سوالم اینه هر کدام از کاربرهای اینجا چه کاری می کنه که شخصیت آراسته تر و خوش تیپ تری داشته باشه چکار کنیم که به چشم بیایم ؟

خیلی از پست ها رو که می خونم طرف میاد مشاوره میده میگه به خودت برس ؟ چطور ؟ مسئله اینجاست  . شما چطور به خودتون می رسید و آراسته تر و زیباتر به نظر میاد و شاید هم بهتر بگم چطور رفتار می کنید که دیگران رو جذب می کنید ؟

خواهشا بیایم مردانه و زنانش نکنیم تا همه بتونند از این پست استفاده کنند . اگر مایل بودید از کارهای که انجام میدادید اما فهمیدید دیگه نباید اون کارها رو انجام بدید و علت انجام ندادن یه سری از کارهاتون چی بوده ؟

بنظرم اینجوری بهتر می تونیم به هم کمک کنیم چه کارهای رو من انجام میدم تا بهتر باشم
از همکاری همه دوستان تشکر می کنم بیایم به هم کمک کنیم و از دانسته های خودمون و راه حل هامون صحبت کنیم  .

سلام

خیلی از ماها زیبایی های و جذابیت های داریم از از اون ها غافلیم اما در کمال تعجب می بینیم یه سری افراد چطوری با همین امکانات ما تبدیل به یه آدم نمونه شدن .

سوالم اینه هر کدام از کاربرهای اینجا چه کاری می کنه که شخصیت آراسته تر و خوش تیپ تری داشته باشه چکار کنیم که به چشم بیایم ؟

خیلی از پست ها رو که می خونم طرف میاد مشاوره میده میگه به خودت برس ؟ چطور ؟ مسئله اینجاست  . شما چطور به خودتون می رسید و آراسته تر و زیباتر به نظر میاد و شاید هم بهتر بگم چطور رفتار می کنید که دیگران رو جذب می کنید ؟

خواهشا بیایم مردانه و زنانش نکنیم تا همه بتونند از این پست استفاده کنند . اگر مایل بودید از کارهای که انجام میدادید اما فهمیدید دیگه نباید اون کارها رو انجام بدید و علت انجام ندادن یه سری از کارهاتون چی بوده ؟

بنظرم اینجوری بهتر می تونیم به هم کمک کنیم چه کارهای رو من انجام میدم تا بهتر باشم
از همکاری همه دوستان تشکر می کنم بیایم به هم کمک کنیم و از دانسته های خودمون و راه حل هامون صحبت کنیم  .

فشار جنسی کم بود، نیاز عاطفی و حس تنهایی هم اضافه شد

سلام به همه کاربران خانواده برتر

اول بگم  تقریبا 21 سال و نیم دارم و  کیلومتر ها دور تر از شهر خودم و خانواده دارم درس میخونم. ( شیرازیم ولی نزدیک به 2 ساله تهرانم). تو این دو سال تنها بودمو خیلی مهم نبود برام چون خیلی اجتماعی نیستم و خیلی هم سعی نکردم با بقیه مثلا هم خوابگاهی ها صمیمیتی داشته باشم.

ولی یه مدتیه یه حس عجیب دارم. احساس نیاز عاطفی شدیدی دارم و حس تنها بودن هیچوقت به این اندازه حس نکرده بودم. قبلا با هر بار رفتن پیش خانواده حل میشد ولی از وقتی این حس اومده دیگه با رفتن پیش اونا هم حل نشده. قبلا مثل اکثر مجردا فشار نیاز جنسی ولی حالا نیاز عاطفی و حس تنهایی هم اضافه شده که اگه بیشتر از مورد اول نباشه، کمتر هم نیست .

احساس یکنواختی و بی حوصلگی طوری که حتی گاهی حوصله خودمم ندارم دیگه … ،‌از یه طرف هم دوس داشتم بعد درس و شغل و همه مقدمات واسه ازدواج اقدام کنم چون دختر مردم با هزار امید و آرزو قراره به پسر بله بگه و اگه قرار به سختی کشیدن باشه خب همون خونه باباش میمونه راحت تره دیگه چه کاریه .

ولی خب حالا میبینم بدون انگیزه و تنهایی نمیشه و خیلی سخته… روزای اول گفتم ممکنه از این حسای زود گذر یا افسردگی باشه و با پر کردن اندک اوقات فراغت رفع بشه ولی بدتر شده که بهتر نشده.

حالا سوالم ازتون اینه که شما با این حس ها و نیاز ها چیکار میکنین ؟ مثلا اونایی که ۳۰ به بالا یا ۴۰ هستند چجوری تحمل کردن ؟! یا باید به خانواده بگم که به فکر باشن ولی از یه طرف ۲۱٫۲۲ واسه پسر کمه و اینجور باید دختر همسن یا فوقش ۲۰٫۲۱ پیدا کنم به نظرم و  اصلا شما این شرایط من مثلا یکیش همین که فاصله تقریبا زیاده و من کم میرم شهر خودمون حاضرین قبول کنین یا ممکنه دختره قبول کنه؟؟!….

در کل نمیدونم چیکار کنم . خلاصه ببخشد اگه طولانی شد!پیش پیش ممنون از پیشنهاد نظر یا راهکارتون

سلام به همه کاربران خانواده برتر

اول بگم  تقریبا 21 سال و نیم دارم و  کیلومتر ها دور تر از شهر خودم و خانواده دارم درس میخونم. ( شیرازیم ولی نزدیک به 2 ساله تهرانم). تو این دو سال تنها بودمو خیلی مهم نبود برام چون خیلی اجتماعی نیستم و خیلی هم سعی نکردم با بقیه مثلا هم خوابگاهی ها صمیمیتی داشته باشم.

ولی یه مدتیه یه حس عجیب دارم. احساس نیاز عاطفی شدیدی دارم و حس تنها بودن هیچوقت به این اندازه حس نکرده بودم. قبلا با هر بار رفتن پیش خانواده حل میشد ولی از وقتی این حس اومده دیگه با رفتن پیش اونا هم حل نشده. قبلا مثل اکثر مجردا فشار نیاز جنسی ولی حالا نیاز عاطفی و حس تنهایی هم اضافه شده که اگه بیشتر از مورد اول نباشه، کمتر هم نیست .

احساس یکنواختی و بی حوصلگی طوری که حتی گاهی حوصله خودمم ندارم دیگه ... ،‌از یه طرف هم دوس داشتم بعد درس و شغل و همه مقدمات واسه ازدواج اقدام کنم چون دختر مردم با هزار امید و آرزو قراره به پسر بله بگه و اگه قرار به سختی کشیدن باشه خب همون خونه باباش میمونه راحت تره دیگه چه کاریه .

ولی خب حالا میبینم بدون انگیزه و تنهایی نمیشه و خیلی سخته... روزای اول گفتم ممکنه از این حسای زود گذر یا افسردگی باشه و با پر کردن اندک اوقات فراغت رفع بشه ولی بدتر شده که بهتر نشده.

حالا سوالم ازتون اینه که شما با این حس ها و نیاز ها چیکار میکنین ؟ مثلا اونایی که 30 به بالا یا 40 هستند چجوری تحمل کردن ؟! یا باید به خانواده بگم که به فکر باشن ولی از یه طرف 21.22 واسه پسر کمه و اینجور باید دختر همسن یا فوقش 20.21 پیدا کنم به نظرم و  اصلا شما این شرایط من مثلا یکیش همین که فاصله تقریبا زیاده و من کم میرم شهر خودمون حاضرین قبول کنین یا ممکنه دختره قبول کنه؟؟!....

در کل نمیدونم چیکار کنم . خلاصه ببخشد اگه طولانی شد!پیش پیش ممنون از پیشنهاد نظر یا راهکارتون

نحوه تنفر از جنس مخالف، با دلیل فراهم نبودن شرایط!

سلام. دوباره من اومدم!
دلم برای همه تنگ شده بود.راستش اونایی که منو میشناسن هیچی. اونایی هم که نمیشناسن قراره بشناسن!

بچه ها بهتون گفته بودم که یه پسر ۱۷ ساله ام. حقیقتش خیلی نیاز عاطفی و #### دارم. و فکرم خیلی مشغول میشه.
چند وقتیه سعی میکنم از جنس مخالف متنفر باشم ولی نمیتونم. سعی میکنم از دخترا بدم بیاد ولی نمیشه. با یکی ازدوستای متاهلم که ۸ سال از من بزرگتره و تازه عقد کرده هم مشورت کردم و گفت این چیزیه که تو طبیعت انسانه و نباید باهاش مقابله کنی.
حالا من با این وضعیت چطوری درس بخونم. خیلی خیال پردازی دارم و همش با همسر آینده ام یا میرم خرید. یا حرف میزنم یا دعوا میکنم و یا خیالات دیگه.
جدیدا سعی کردم عاشق لپ تاپ ها و گوشی ها بشم ولی نشد. حقیقتش تونستم تا کمی خودم رو به لپ تاپ های اپل علاقه مند کنم ولی خب بازم فکر جنس مخالف از سرم بیرون نمیره. خدا رو شکر درسم هم خوبه و ان شاء الله کنکور یه رشته مهندسی خوب قبول میشم.
مذهبی هم هستم. روی همین روال هر دختر چادری که میبینم و یه کم چهره اش مهربونه واااییی! دیگه تا آخرش رو بخونین.
حالا نه این که طرف حتما چادری باشه، اگر چهره مهربونی داشته باشه و لاغر هم باشه، کافیه یه اشاره بکنه، مثلا مو هاش ریخته باشه تو صورتش و واایی. وحشتناک ذهن من میریزه به هم. تا دو روز عاشق دختره ام. بعد یه هفته یه موقعیت دیگه دوباره عاشق یکی دیگه میشم.
کلا بالای پنج شش تا شکست عشقی رو تو ذهنم تجربه کردم! تو رو خدا یه راهی بگین من خودم رو مشغول کنم. برای خودم گل خریدم و تو اتاقم ازشون نگهداری میکنم. هر بازی بگین رو گوشیم نصب کردم. از مورتال کامبت ایکس گرفته تا آسفالت و …
ولی بازم یه تیکه از ذهنم مشغول جنس مخالفه. هر کاری میکنم نمیتونم از دخترا متنفر باشم. برای بحث ازدواج و اینا هم به شدت جلوی خانواده خجالتی هستم. در حدی که جا های حساس فیلم حضرت مریم و حضرت یوسف پا میشم میرم یه جایی، که جلوی بابام این چیزا رو نبینم و اون فکر کنه من از این مسائل سر در میارم و بعدش از خجالت آب بشم.
خیلی پسر عاطفی و مهربونی ام. دوستام تو مسجد که بعضا بزرگتر از من هستند میگن باید یه کم محکم تر و خشن تر باشی ولی میگم نمیتونم. به خواهرم هم خیلی وابسته ام. اگر یه روز براش یه چیزی نگیرم یا این که نبینمش از غصه دق میکنم.  مامانم رو هم خیلی دوست دارم.
علیرغم صمیمی بودن با مامانم ولی بازم روم نمیشه از ازدواج و اینا حرف بزنم. در کل من طبیعی ام؟ حالم خوبه؟ اگر خوب نیست خوب میشه؟! راهی هست که از دخترا بدم بیاد؟ راستی، به نظرتون ارزش داره ۱۲ میلیون برای یه مک بوک پرو ۲۰۱۶ ۱۵ اینچ با تاچ بار هزینه کنم؟
و این که بعد از قبول شدن تو دانشگاه، میشه حس تنهایی و نیاز عاطفی رو با داشتن یه لپ تاپ خوش ساخت از برند اپل بر طرف کرد؟ من تو خانواده هر وقت به شوخی چیزی بهم میگن، من میگم میخوام با مک بوک پرو ( لپ تاپ اپل ) یا سرفیس استودیو ( کامپیوتر ساخت مایکروسافت ) زندگی کنم. اونا هم میخندن. ولی نمیدونن در حقیقت من تشنه رابطه عاطفی و بعضا #### با یه دختر هستم.
پیشاپیش از راهنمایی هاتون ممنونم.
سلام. دوباره من اومدم!
دلم برای همه تنگ شده بود.
راستش اونایی که منو میشناسن هیچی. اونایی هم که نمیشناسن قراره بشناسن!
بچه ها بهتون گفته بودم که یه پسر ۱۷ ساله ام. حقیقتش خیلی نیاز عاطفی و #### دارم. و فکرم خیلی مشغول میشه.
چند وقتیه سعی میکنم از جنس مخالف متنفر باشم ولی نمیتونم. سعی میکنم از دخترا بدم بیاد ولی نمیشه. با یکی ازدوستای متاهلم که ۸ سال از من بزرگتره و تازه عقد کرده هم مشورت کردم و گفت این چیزیه که تو طبیعت انسانه و نباید باهاش مقابله کنی.
حالا من با این وضعیت چطوری درس بخونم. خیلی خیال پردازی دارم و همش با همسر آینده ام یا میرم خرید. یا حرف میزنم یا دعوا میکنم و یا خیالات دیگه.
جدیدا سعی کردم عاشق لپ تاپ ها و گوشی ها بشم ولی نشد. حقیقتش تونستم تا کمی خودم رو به لپ تاپ های اپل علاقه مند کنم ولی خب بازم فکر جنس مخالف از سرم بیرون نمیره. خدا رو شکر درسم هم خوبه و ان شاء الله کنکور یه رشته مهندسی خوب قبول میشم.
مذهبی هم هستم. روی همین روال هر دختر چادری که میبینم و یه کم چهره اش مهربونه واااییی! دیگه تا آخرش رو بخونین.
حالا نه این که طرف حتما چادری باشه، اگر چهره مهربونی داشته باشه و لاغر هم باشه، کافیه یه اشاره بکنه، مثلا مو هاش ریخته باشه تو صورتش و واایی. وحشتناک ذهن من میریزه به هم. تا دو روز عاشق دختره ام. بعد یه هفته یه موقعیت دیگه دوباره عاشق یکی دیگه میشم.
کلا بالای پنج شش تا شکست عشقی رو تو ذهنم تجربه کردم! تو رو خدا یه راهی بگین من خودم رو مشغول کنم. برای خودم گل خریدم و تو اتاقم ازشون نگهداری میکنم. هر بازی بگین رو گوشیم نصب کردم. از مورتال کامبت ایکس گرفته تا آسفالت و ...
ولی بازم یه تیکه از ذهنم مشغول جنس مخالفه. هر کاری میکنم نمیتونم از دخترا متنفر باشم. برای بحث ازدواج و اینا هم به شدت جلوی خانواده خجالتی هستم. در حدی که جا های حساس فیلم حضرت مریم و حضرت یوسف پا میشم میرم یه جایی، که جلوی بابام این چیزا رو نبینم و اون فکر کنه من از این مسائل سر در میارم و بعدش از خجالت آب بشم.
خیلی پسر عاطفی و مهربونی ام. دوستام تو مسجد که بعضا بزرگتر از من هستند میگن باید یه کم محکم تر و خشن تر باشی ولی میگم نمیتونم. به خواهرم هم خیلی وابسته ام. اگر یه روز براش یه چیزی نگیرم یا این که نبینمش از غصه دق میکنم.  مامانم رو هم خیلی دوست دارم.
علیرغم صمیمی بودن با مامانم ولی بازم روم نمیشه از ازدواج و اینا حرف بزنم. در کل من طبیعی ام؟ حالم خوبه؟ اگر خوب نیست خوب میشه؟! راهی هست که از دخترا بدم بیاد؟ راستی، به نظرتون ارزش داره ۱۲ میلیون برای یه مک بوک پرو ۲۰۱۶ ۱۵ اینچ با تاچ بار هزینه کنم؟
و این که بعد از قبول شدن تو دانشگاه، میشه حس تنهایی و نیاز عاطفی رو با داشتن یه لپ تاپ خوش ساخت از برند اپل بر طرف کرد؟ من تو خانواده هر وقت به شوخی چیزی بهم میگن، من میگم میخوام با مک بوک پرو ( لپ تاپ اپل ) یا سرفیس استودیو ( کامپیوتر ساخت مایکروسافت ) زندگی کنم. اونا هم میخندن. ولی نمیدونن در حقیقت من تشنه رابطه عاطفی و بعضا #### با یه دختر هستم.
پیشاپیش از راهنمایی هاتون ممنونم.

یه پسرم ، چرا پدرم بین منو خواهرم فرق میذاره

سلام

می خواستم مشکلمو مطرح کنم که کمکم کنید چون واقعا ناراحت هستم از این مشکل . من پسر هفده ساله ای هستم که از نظر اندام و ظاهر خوبم به گفته بقیه خوشگلم و تیپمم خوبه من مدتیه که با مامان بابا سر یک موضوعی بحث میکنم اینم اینه چرا بهم ماشین یاد نمیدین اونا هم میگن سنت به گواهی نامه نمی خوره هر وقت سنت خورد باشه .

منم میگم چرا خواهر بزرگم از سال دوم دبیرستان ماشین زیر پاش بوده الان موقع من میگید که سنت باید به گواهی نامه برسه پدرم در جوابم میگه تو قدر نشناسی و اصلا ازت راضی نیستم .

اینم بگم من ادم فوق العاده مذهبی هستم میگم من که نه دنبال دخترای مردمم بعدا کل تابستونمم اومدم کمکت سر کار چون بدن درد داشتی کلا برا کوچک ترین چیزی که می خوام اینقدر سرم منت میذارن که حتی دیگه بدم میاد بهشون بگم پول لازم دارم و از تو کارتم میکشم .

ولی بر عکس خواهر کوچیک ترم هر چی بگه بدون یک ثانیه طول دادن حاضر میشه به پدرم میگم چرا این همه فرق میذارین میگه اون خیلی کمک میکنه در صورتی که فقط تو خونه خوابیده و هیچ کاری انجام نمیده؟

دیگه خسته شدم میتوام تا جایی برسوننم برا کلاس میگن خودت برو ما وقت ندارم ولی برا خواهرم که کوچیکت تره وسط کار ول میکنه میره دنبالش بخدا خسته شدم خسته شدم برا همه چیز بهم گیر میده به این نتیجه رسیدم که برا خودم دوست دختر پیدا کنم که حرفامو بفهمه و همدمم باشه .

ولی از خودم خجالت میکشم میگم این همه مسجد رفتی که اخرش این طوری بشه از طرف دیگه منو یکی از دخترای فامیلمون همو می خوایم نه ( برا دوستی ) و میگم اگه برم دنبال  دوست دختر به اون ظلم کردم بخدا نمیدونم چی کار کنم کمکم کنین از این فکر تمام امتحاناتم رو دارم خراب میکنم.

سلام

می خواستم مشکلمو مطرح کنم که کمکم کنید چون واقعا ناراحت هستم از این مشکل . من پسر هفده ساله ای هستم که از نظر اندام و ظاهر خوبم به گفته بقیه خوشگلم و تیپمم خوبه من مدتیه که با مامان بابا سر یک موضوعی بحث میکنم اینم اینه چرا بهم ماشین یاد نمیدین اونا هم میگن سنت به گواهی نامه نمی خوره هر وقت سنت خورد باشه .

منم میگم چرا خواهر بزرگم از سال دوم دبیرستان ماشین زیر پاش بوده الان موقع من میگید که سنت باید به گواهی نامه برسه پدرم در جوابم میگه تو قدر نشناسی و اصلا ازت راضی نیستم .

اینم بگم من ادم فوق العاده مذهبی هستم میگم من که نه دنبال دخترای مردمم بعدا کل تابستونمم اومدم کمکت سر کار چون بدن درد داشتی کلا برا کوچک ترین چیزی که می خوام اینقدر سرم منت میذارن که حتی دیگه بدم میاد بهشون بگم پول لازم دارم و از تو کارتم میکشم .

ولی بر عکس خواهر کوچیک ترم هر چی بگه بدون یک ثانیه طول دادن حاضر میشه به پدرم میگم چرا این همه فرق میذارین میگه اون خیلی کمک میکنه در صورتی که فقط تو خونه خوابیده و هیچ کاری انجام نمیده؟

دیگه خسته شدم میتوام تا جایی برسوننم برا کلاس میگن خودت برو ما وقت ندارم ولی برا خواهرم که کوچیکت تره وسط کار ول میکنه میره دنبالش بخدا خسته شدم خسته شدم برا همه چیز بهم گیر میده به این نتیجه رسیدم که برا خودم دوست دختر پیدا کنم که حرفامو بفهمه و همدمم باشه .

ولی از خودم خجالت میکشم میگم این همه مسجد رفتی که اخرش این طوری بشه از طرف دیگه منو یکی از دخترای فامیلمون همو می خوایم نه ( برا دوستی ) و میگم اگه برم دنبال  دوست دختر به اون ظلم کردم بخدا نمیدونم چی کار کنم کمکم کنین از این فکر تمام امتحاناتم رو دارم خراب میکنم.

نه توقعم از خودم کم میشه نه تلاشم بیشتر میشه

به نام خدای مهربان

سلام

من قبلا یه خاطر شکست های مختلف و دوری از خانواده یه دوره ی افسردگی یکساله تو شهر غریب پشت سر گذاشتم اون موقع شکست تحصیلی برام خیلی سخت بود و اونجا به خاطر بد بینی و سوءظنی که پیدا کرده بودم  حتی یه دوست صمیمی ای نداشتم خلاصه خیلی سخت گذشت.

از نو شروع کردم  همه چیز رو از اول ساختم برگشتم کنار پدر مادرم درسمو ادامه بدم و روابط اجتماعیمو زیاد کردم خلاصه بگم که نمیخوام این شروع دوباره رو از دست بدم . مهم ترین چیزی که سلامت منو بهم برگردوند اهدافم بود . من برای شاگرد اول شدن چه شوقی داشتم اینهمه مقدمه چینی برای اینه که بگم موفقیت برای سلامتی من حیاتیه .هر شکستی دوباره علائم اون افسردگی رو کم کم بر میگردونه و اعتماد به نفسمو تحت تاثیر قرار میده و روابط اجتماعی هم پشت سرش خدشه دار میشه … در ضمن متاسفانه شدیدا کمال گرا هستم.

قضیه ی اصلی اینه که من دوباره شکست خوردم . من به این موفقیت احتیاج دارم چون شرایطم خاصه از طرفی کمال گرایی و خطر افسردگی دوباره …من علائم افسردگی رو دارم دوباره میبینم باز به همه بد بین شدم عزت نفسم کم شده و خیلی از مشکلات دیگه فقط موفقیته که روحیه ی منو دوباره شاد میکنه و عزت نفس منو برمیگردونه و خلاصه همه ی مشکلاتم رو حل میکنه …

ادامه مطلب

به نام خدای مهربان

سلام

من قبلا یه خاطر شکست های مختلف و دوری از خانواده یه دوره ی افسردگی یکساله تو شهر غریب پشت سر گذاشتم اون موقع شکست تحصیلی برام خیلی سخت بود و اونجا به خاطر بد بینی و سوءظنی که پیدا کرده بودم  حتی یه دوست صمیمی ای نداشتم خلاصه خیلی سخت گذشت.

از نو شروع کردم  همه چیز رو از اول ساختم برگشتم کنار پدر مادرم درسمو ادامه بدم و روابط اجتماعیمو زیاد کردم خلاصه بگم که نمیخوام این شروع دوباره رو از دست بدم . مهم ترین چیزی که سلامت منو بهم برگردوند اهدافم بود . من برای شاگرد اول شدن چه شوقی داشتم اینهمه مقدمه چینی برای اینه که بگم موفقیت برای سلامتی من حیاتیه .هر شکستی دوباره علائم اون افسردگی رو کم کم بر میگردونه و اعتماد به نفسمو تحت تاثیر قرار میده و روابط اجتماعی هم پشت سرش خدشه دار میشه ... در ضمن متاسفانه شدیدا کمال گرا هستم.

قضیه ی اصلی اینه که من دوباره شکست خوردم . من به این موفقیت احتیاج دارم چون شرایطم خاصه از طرفی کمال گرایی و خطر افسردگی دوباره ...من علائم افسردگی رو دارم دوباره میبینم باز به همه بد بین شدم عزت نفسم کم شده و خیلی از مشکلات دیگه فقط موفقیته که روحیه ی منو دوباره شاد میکنه و عزت نفس منو برمیگردونه و خلاصه همه ی مشکلاتم رو حل میکنه ...

ادامه مطلب

عقده های عاطفی بچگیم هنوزم پابرجاست

سلام به همه

من همیشه سعی کردم بهترین باشم، تحصیلاتم عالیه، لباس هایی که میخرم معمولا گرونه چهره خوشگلی هم دارم اما کمبود محبت و اعتماد به نفس دارم، قبل تر ها خیلی گریه میکردم و هر روز آرزوی مرگ میکردم و حتی به خودکشی فکر میکردم ولی اوضاع زندگیم الان خوبه، حتی کسی رو دارم که خیلی دوستش دارم اما مثل گذشته همچنان آرزوی مرگ میکنم. حال خوبم هم مقطعی هست. با هر اتفاق کوچیکی میگم کاش بخوابم و دیگه بیدار نشم، دیگه توانایی و قدرت گذشته رو ندارم، احساس میکنم تحلیل رفتم، دیگه از تلاش و پیشرفت هم حتی خسته شدم. الان ۸ ساله که این وضعیت رو دارم.

یک چیزی هم درباره اعتماد به نفسم هست که در حضور خانواده ام اصلا نمیتونم با افراد دیگه خوب صحبت بکنم و خجالتی میشم، گریزانم از آدما. اما وقتی خودم تنها باشم و خانواده ام کنارم نباشن خیلی با اعتماد به نفس صحبت میکنم جوری که همه تحت تاثیر قرار میگیرن.

احتمالا دلیلش این باشه وقتی بچه تر بودم مامانم خیلی سرکوفتم میزد، منو بی مصرف و به درد نخور و تن لش و القاب اینجوری خطاب میکرد. البته در مواقع عصبانیت فقط، و بعدش خودش هم پشیمون میشد.

اما اثرات بد روحیش رو روم گذاشت و من یک آدم ضعیف شدم. آدم ضعیفی که میخواد خودش رو قوی جلوه بده.

بعضی وقتا میبینم مردم بچه هایی دارن که نه دانشگاهای خوبی رفتند نه قیافه زیبایی دارند نه اخلاق خوبی دارند و فقط کوه توقع هستند، اما پدر مادرشون جوری ازشون تعریف و حمایت میکنند که با خودشون فکر میکنند حتما بهترین و زیباترین و موفق ترین آدم هستند. اون وقت من با این ویژگی هایی که خیلی ها دوس دارند داشته باشند هنوز فکر میکنم آدم نیستم.

الان دیگه تنش های گذشته رو با خانواده ندارم و روابطمون خیلی بهتر شده اما عقده های عاطفی بچگیم هنوزم پابرجاست دیگه عجین شدم با این حالات روحیم، نمیدونم مسبب خراب شدن زندگی من کیه؟ خانواده ای که دوستشون دارم و برام کم نذاشتند اما ناخواسته من رو داغون کردند؟ همیشه دوست داشتم بدونم الان من حقی به گردنشون دارم یا نه ؟ من هم کوتاهی داشتم حتما، اما من فقط یک بچه بودم.

همیشه بعد از نماز از خدا میخوام بخاطر عذاب هایی که کشیدم یه زندگی خوب نصیبم بکنه. اما نمیدونم چرا به آرامش نمی رسم.

افسرده ام.

سلام به همه

من همیشه سعی کردم بهترین باشم، تحصیلاتم عالیه، لباس هایی که میخرم معمولا گرونه چهره خوشگلی هم دارم اما کمبود محبت و اعتماد به نفس دارم، قبل تر ها خیلی گریه میکردم و هر روز آرزوی مرگ میکردم و حتی به خودکشی فکر میکردم ولی اوضاع زندگیم الان خوبه، حتی کسی رو دارم که خیلی دوستش دارم اما مثل گذشته همچنان آرزوی مرگ میکنم. حال خوبم هم مقطعی هست. با هر اتفاق کوچیکی میگم کاش بخوابم و دیگه بیدار نشم، دیگه توانایی و قدرت گذشته رو ندارم، احساس میکنم تحلیل رفتم، دیگه از تلاش و پیشرفت هم حتی خسته شدم. الان 8 ساله که این وضعیت رو دارم.

یک چیزی هم درباره اعتماد به نفسم هست که در حضور خانواده ام اصلا نمیتونم با افراد دیگه خوب صحبت بکنم و خجالتی میشم، گریزانم از آدما. اما وقتی خودم تنها باشم و خانواده ام کنارم نباشن خیلی با اعتماد به نفس صحبت میکنم جوری که همه تحت تاثیر قرار میگیرن.

احتمالا دلیلش این باشه وقتی بچه تر بودم مامانم خیلی سرکوفتم میزد، منو بی مصرف و به درد نخور و تن لش و القاب اینجوری خطاب میکرد. البته در مواقع عصبانیت فقط، و بعدش خودش هم پشیمون میشد.

اما اثرات بد روحیش رو روم گذاشت و من یک آدم ضعیف شدم. آدم ضعیفی که میخواد خودش رو قوی جلوه بده.

بعضی وقتا میبینم مردم بچه هایی دارن که نه دانشگاهای خوبی رفتند نه قیافه زیبایی دارند نه اخلاق خوبی دارند و فقط کوه توقع هستند، اما پدر مادرشون جوری ازشون تعریف و حمایت میکنند که با خودشون فکر میکنند حتما بهترین و زیباترین و موفق ترین آدم هستند. اون وقت من با این ویژگی هایی که خیلی ها دوس دارند داشته باشند هنوز فکر میکنم آدم نیستم.

الان دیگه تنش های گذشته رو با خانواده ندارم و روابطمون خیلی بهتر شده اما عقده های عاطفی بچگیم هنوزم پابرجاست دیگه عجین شدم با این حالات روحیم، نمیدونم مسبب خراب شدن زندگی من کیه؟ خانواده ای که دوستشون دارم و برام کم نذاشتند اما ناخواسته من رو داغون کردند؟ همیشه دوست داشتم بدونم الان من حقی به گردنشون دارم یا نه ؟ من هم کوتاهی داشتم حتما، اما من فقط یک بچه بودم.

همیشه بعد از نماز از خدا میخوام بخاطر عذاب هایی که کشیدم یه زندگی خوب نصیبم بکنه. اما نمیدونم چرا به آرامش نمی رسم.

افسرده ام.

برای رفع ویژگی زود رنجی ، چه پیشنهاداتی دارید ؟

سلام و عرض ادب خدمت کاربران خانواده برتر
من ۱۷سالمه و یک مشکلی که دارم اینه که وقتی کسی چیزی بهم میگه اگه بزرگتر باشه که دلخور میشم و یه جورایی زود رنجم و روح و روانم بهم میریزه و نمیتونم تحمل کنم.

و مشکل حادتر اینکه وقتی تو همسن و سال هام با کسی دعوا میکنم (دعوا فیزیکی) بیشتر وقتا به نفع طرف تموم میشه. فکر کنم منظورمو گرفتیم. و بخاطر اینکه به نفع اون تموم میشه خیلی از نظر روحی بهم فشار میاد و حس انتقام و گاهی وقتا یه چیز بالاتر از حس انتقام بهم دست میده که تا عملیش نکنم راحت نمیشم تا انتقام نگیرم فشار روی منه و عذابم میده منو  .

کمکم کنید نگید برو پیش مشاور راهکار بدین بهم.

ارادتمند شما

سلام و عرض ادب خدمت کاربران خانواده برتر
من ۱۷سالمه و یک مشکلی که دارم اینه که وقتی کسی چیزی بهم میگه اگه بزرگتر باشه که دلخور میشم و یه جورایی زود رنجم و روح و روانم بهم میریزه و نمیتونم تحمل کنم.

و مشکل حادتر اینکه وقتی تو همسن و سال هام با کسی دعوا میکنم (دعوا فیزیکی) بیشتر وقتا به نفع طرف تموم میشه. فکر کنم منظورمو گرفتیم. و بخاطر اینکه به نفع اون تموم میشه خیلی از نظر روحی بهم فشار میاد و حس انتقام و گاهی وقتا یه چیز بالاتر از حس انتقام بهم دست میده که تا عملیش نکنم راحت نمیشم تا انتقام نگیرم فشار روی منه و عذابم میده منو  .

کمکم کنید نگید برو پیش مشاور راهکار بدین بهم.

ارادتمند شما

نمیدونم تو زندگیم راهی که انتخاب میکنم درست هست یا نه ؟

سلام

من بیست سالمه پسرم… من تا حالا کاری نکردم و حرفه و هنری ندارم… روابط اجتماعیم هم ضعیفه… من تک فرزندم و والدینم بیست ساله که مشغول دعوا هستن…. تو کودکی هم هر دو روز و شب کار میکردن و این طوری بگم که من همین جوری به همت خودم بزرگ شدم…

پدرم فردی بسیار خسیس است و حق خرج کردن پول نداریم… من الان به عنوان ی پسر بیست ساله خیلی ضعیفم… تو همه چی . هم اعتماد به نفسم خیلی پایینه هم خجالتی و انواع مشکلات روانی اعم از فراموشی و افسردگی و اضطراب…

حالا من خیلی ناراحتم که چرا تو دوران راهنمایی و دبیرستان کار نکردم هم پول داشته باشم هم زرنگ بشم تو جامعه… هر چی فکر میکنم تو خودم تقصیری نمیبینم… همه بهم میگفتن کار کن ولی پدرم همیشه میگفت کار نکن تو دکتر میشی و مادرم هم کار نمیگفت و وقتی هم میگفت کاری زنونه مثل جمع کردن سفره و … میگفت و منم بچه فکر میکردم میخواهد تنبلی کنه و کاری انجام نمیدادم…

تو هیجده سالگیم دو هزاریم افتاد که چقدر عقبم ( تو جمع فامیلامون کاری رو نتونستم انجام بدم و همه مسخرم کردن و حدود شش هفت ماهی افسردگی گرفتم ) بعد اون یک سال کامل درس خوندم که پزشکی قبول بشم ولی نشد و سه هزار آوردم …

بعد کنکور به زور رفتم کار کنم که اجتماعی بشم بماند که کار ساده بلد نبودم و مسخره میشدم… تو این کار هم انگار رو پیشونیم نوشته بود بی عرضه ام… طرف نمیخواست پولمو بده به زور و با هزارتا غم و غصه و ناراحتی و شکستن غرورم تونستم بگیرم…

من شدیدا نیاز به ازدواج دارم هم از لحاظ عاطفی هم از لحاظ جنسی ( خ ا هم دارم متاسفانه) ولی من الان که پول ندارم باید چهار سال بصبرم حداقل تا کارم درست بشه…

و کلا میترسم از اداره زندگی… یعنی میدونم که دختر مردم رو بدبخت میکنم… هیچی از زندگی بلد نیستم…. حتی لباس خریدن یا میوه خریدن ( بابام حساسه رو پول و به من اجازه نمیدن تو این کارا دخالت کنم میگن بچه هستی گرون میخری یا …) من خیلی مشکلات روانی دارم برا استرسم قرص میخورم و فراموشیم هم درست نمیشه و هر لحظه مواظبم که حوصلم قاط نزنه … اینم بگم که من تقریبا تا حالا هیچ تفریح پولی نداشتم…

حالا شما یه تفریح بدون پول اگه تونستید مثال بزنید… من هر چی کردم نفهمیدم چیکار باید کنم کسی رو هم ندارم… من تصمیم گرفتم منزوی بشم تفریح با دوستان پول میخواد… دلیل دیگش هم اینه که تو جمع دوستان مسخرم میکنم و من نمیتونم از خودم دفاع کنم برا این که استرس وارد نشه بهم گفتم تنها باشم حداقل…

هر جا هر مشاوری هم پول میخواد منم ندارم… نمیدونم چه کاری درسته چه کاری غلطه؟ شاید بگین که برو کار… کار نیست یعنی با دانشگاه نمیسازه به درسام نمیرسم…اگرم ترک تحصیل کنم باید برم کارگری چون هیچ کاری بلد نیستم…

من دیگه دارم روانی میشم نمیدونم چیکار کنم؟ امید داشتم که بعد ازدواج و رفتن از این خونه همه چی حل بشه ولی میترسم این فراموشی و نبود اعتماد به نفس بدبختم کنه…. شما بگین چیکار کنم؟ من راهنما ندارم واقعا برا خدا عیبه که برا من راهنما نذاشته… امام زمان من کووووووووو

سلام

من بیست سالمه پسرم... من تا حالا کاری نکردم و حرفه و هنری ندارم... روابط اجتماعیم هم ضعیفه... من تک فرزندم و والدینم بیست ساله که مشغول دعوا هستن.... تو کودکی هم هر دو روز و شب کار میکردن و این طوری بگم که من همین جوری به همت خودم بزرگ شدم...

پدرم فردی بسیار خسیس است و حق خرج کردن پول نداریم... من الان به عنوان ی پسر بیست ساله خیلی ضعیفم... تو همه چی . هم اعتماد به نفسم خیلی پایینه هم خجالتی و انواع مشکلات روانی اعم از فراموشی و افسردگی و اضطراب...

حالا من خیلی ناراحتم که چرا تو دوران راهنمایی و دبیرستان کار نکردم هم پول داشته باشم هم زرنگ بشم تو جامعه... هر چی فکر میکنم تو خودم تقصیری نمیبینم... همه بهم میگفتن کار کن ولی پدرم همیشه میگفت کار نکن تو دکتر میشی و مادرم هم کار نمیگفت و وقتی هم میگفت کاری زنونه مثل جمع کردن سفره و ... میگفت و منم بچه فکر میکردم میخواهد تنبلی کنه و کاری انجام نمیدادم...

تو هیجده سالگیم دو هزاریم افتاد که چقدر عقبم ( تو جمع فامیلامون کاری رو نتونستم انجام بدم و همه مسخرم کردن و حدود شش هفت ماهی افسردگی گرفتم ) بعد اون یک سال کامل درس خوندم که پزشکی قبول بشم ولی نشد و سه هزار آوردم ...

بعد کنکور به زور رفتم کار کنم که اجتماعی بشم بماند که کار ساده بلد نبودم و مسخره میشدم... تو این کار هم انگار رو پیشونیم نوشته بود بی عرضه ام... طرف نمیخواست پولمو بده به زور و با هزارتا غم و غصه و ناراحتی و شکستن غرورم تونستم بگیرم...

من شدیدا نیاز به ازدواج دارم هم از لحاظ عاطفی هم از لحاظ جنسی ( خ ا هم دارم متاسفانه) ولی من الان که پول ندارم باید چهار سال بصبرم حداقل تا کارم درست بشه...

و کلا میترسم از اداره زندگی... یعنی میدونم که دختر مردم رو بدبخت میکنم... هیچی از زندگی بلد نیستم.... حتی لباس خریدن یا میوه خریدن ( بابام حساسه رو پول و به من اجازه نمیدن تو این کارا دخالت کنم میگن بچه هستی گرون میخری یا ...) من خیلی مشکلات روانی دارم برا استرسم قرص میخورم و فراموشیم هم درست نمیشه و هر لحظه مواظبم که حوصلم قاط نزنه ... اینم بگم که من تقریبا تا حالا هیچ تفریح پولی نداشتم...

حالا شما یه تفریح بدون پول اگه تونستید مثال بزنید... من هر چی کردم نفهمیدم چیکار باید کنم کسی رو هم ندارم... من تصمیم گرفتم منزوی بشم تفریح با دوستان پول میخواد... دلیل دیگش هم اینه که تو جمع دوستان مسخرم میکنم و من نمیتونم از خودم دفاع کنم برا این که استرس وارد نشه بهم گفتم تنها باشم حداقل...

هر جا هر مشاوری هم پول میخواد منم ندارم... نمیدونم چه کاری درسته چه کاری غلطه؟ شاید بگین که برو کار... کار نیست یعنی با دانشگاه نمیسازه به درسام نمیرسم...اگرم ترک تحصیل کنم باید برم کارگری چون هیچ کاری بلد نیستم...

من دیگه دارم روانی میشم نمیدونم چیکار کنم؟ امید داشتم که بعد ازدواج و رفتن از این خونه همه چی حل بشه ولی میترسم این فراموشی و نبود اعتماد به نفس بدبختم کنه.... شما بگین چیکار کنم؟ من راهنما ندارم واقعا برا خدا عیبه که برا من راهنما نذاشته... امام زمان من کووووووووو