بیشتر موارد بصورت یک انسان ساده لوح دیده می شوم

با سلام دوستان

پسری هستم که قصد دارم تحصیلات بالایی داشته باشم و در آینده از شان و جایگاه اجتماعی بالایی برخوردار شوم ولی مشکلی که دارم اینه که بیشتر موارد بصورت یک انسان ساده لوح دیده می شوم و در برخوردهای اجتماعی در بیشتر مواقع اعتماد به نفس و قاطعیت ندارم و این باعث میشه که انسان جدی گرفته نشود.

گاهی نیز گمان می کنم به درد هیچ کاری نمی خورم و هیچ کاری رو درست نمی تونم انجام بدم و بهتر است که به جای ادامه تحصیل به کاری سطح پایین بسنده کنم چون اگر بخواهم در آینده در یک محیط حرفه ای و سطح بالا کار کنم مورد تمسخر واقع خواهم شد.  ولی خوب این فکر ظلم بزرگی به خودم هست که به خاطر مردم  خودم رو از پیشرفت محروم کنم.

به خودم میگم اگر به این خاطر خودم رو از پیشرفت محروم کنم علاوه بر حسرتی که خواهم خورد و بازخواستی که خدا به خاطر شکوفا نکردن توانایی هایم از من خواهد کرد همون مردم در آینده پول و شغل و جایگاهشان را به رخ خواهند کشید و انسان را ملامت خواهند کرد که هرکس به اندازه توانایی هایش توانسته جایگاه و منزلت کسب کند.

گاهی نیز به خودم می گویم در دنیای امروز پول و تحصیلات تعیین کننده احترام و توانایی و … هست و متاسفانه حرف اول را می زند و اگر به جایگاه کم بسنده کنم مجبورم شاید تا آخر عمرم دست به گریبان با نیازمندی باشم.

ادامه مطلب

با سلام دوستان

پسری هستم که قصد دارم تحصیلات بالایی داشته باشم و در آینده از شان و جایگاه اجتماعی بالایی برخوردار شوم ولی مشکلی که دارم اینه که بیشتر موارد بصورت یک انسان ساده لوح دیده می شوم و در برخوردهای اجتماعی در بیشتر مواقع اعتماد به نفس و قاطعیت ندارم و این باعث میشه که انسان جدی گرفته نشود.

گاهی نیز گمان می کنم به درد هیچ کاری نمی خورم و هیچ کاری رو درست نمی تونم انجام بدم و بهتر است که به جای ادامه تحصیل به کاری سطح پایین بسنده کنم چون اگر بخواهم در آینده در یک محیط حرفه ای و سطح بالا کار کنم مورد تمسخر واقع خواهم شد.  ولی خوب این فکر ظلم بزرگی به خودم هست که به خاطر مردم  خودم رو از پیشرفت محروم کنم.

به خودم میگم اگر به این خاطر خودم رو از پیشرفت محروم کنم علاوه بر حسرتی که خواهم خورد و بازخواستی که خدا به خاطر شکوفا نکردن توانایی هایم از من خواهد کرد همون مردم در آینده پول و شغل و جایگاهشان را به رخ خواهند کشید و انسان را ملامت خواهند کرد که هرکس به اندازه توانایی هایش توانسته جایگاه و منزلت کسب کند.

گاهی نیز به خودم می گویم در دنیای امروز پول و تحصیلات تعیین کننده احترام و توانایی و ... هست و متاسفانه حرف اول را می زند و اگر به جایگاه کم بسنده کنم مجبورم شاید تا آخر عمرم دست به گریبان با نیازمندی باشم.

ادامه مطلب

یه پسر هفده ساله ام با کوله بارى از غم

سلام

یه پسر هفده ساله ام با کوله بارى از غم . از بچگى آدم مظلومى بودم ، پدرم در کنار تلاش هایى که برام داشت و متشکرش هستم ، بخاطر شیطنت هاى مخصوص سنم به شکل فجیع منو کتک میزد . از همون بچگى به خاطر کتک خوردن ها از سوى بابام و خواهرم سر خورده شدم .

هیچ وقت نتونستم با کسى ارتباط بر قرار کنم ، هیچ وقت دوچرخه سوارى یاد نگرفتم ، هیچ وقت از ته دل شلوغ نکردم . بزرگ تر شدم با طعنه هاى بقیه ؛ هم سنام تو مدرسه ، همه و همه بخاطر اعتماد به نفسم مسخرم میکردن و من فقط میخندیدم . تو عمرم به کسى توهین نکردم .

وارد سن بلوغ شدم ، شرایط بهتر داشت میشد که ناگهان مادرم فوت کرد ، تو یه روز بارونى ، تنها همدمم رو از دست دادم . زندگى واسم بى معنا شده بود ، شبا پدرم ساعت نه میخوابید ، هیچ رفیقى نداشتم ، خواهرمم که ازدواج کرده بود و از روى ترحم هفته اى یه بار بهم زنگ میزد . از سن چهارده سالگى گرفتار گناه استمنا شدم .

بدبختى بعدى اینجاست که از ظاهرم راضی نیستم . مدرسه که میرم میبینم همه شادن ، مادر و پدر دارن شکر خدا ، قد بلند و خوشگل ، منِ بدبخت … مشکل بعدى اینه که على رغم هوش خوبم افت شدید تحصیلى پیدا کردم  . یه ماه بعد امتحانات نهاییه ، سال بعد کنکوره و من …

بیرون نمیرم اصلا ، اعتماد به نفس زیر صفر ، راه که میرم پایین رو نگاه میکنم ، نه مادر نه حتى مادر بزرگ . چون بیرون نمیرم بابام بهم میگه بى عرضه ، میگه تنبل و …

نمیدونم واقعا چیکار کنم . نمیدونم کى قراره بزرگ شم ، دستم بره تو جیب خودم از دست پدرم راحت شم

سلام

یه پسر هفده ساله ام با کوله بارى از غم . از بچگى آدم مظلومى بودم ، پدرم در کنار تلاش هایى که برام داشت و متشکرش هستم ، بخاطر شیطنت هاى مخصوص سنم به شکل فجیع منو کتک میزد . از همون بچگى به خاطر کتک خوردن ها از سوى بابام و خواهرم سر خورده شدم .

هیچ وقت نتونستم با کسى ارتباط بر قرار کنم ، هیچ وقت دوچرخه سوارى یاد نگرفتم ، هیچ وقت از ته دل شلوغ نکردم . بزرگ تر شدم با طعنه هاى بقیه ؛ هم سنام تو مدرسه ، همه و همه بخاطر اعتماد به نفسم مسخرم میکردن و من فقط میخندیدم . تو عمرم به کسى توهین نکردم .

وارد سن بلوغ شدم ، شرایط بهتر داشت میشد که ناگهان مادرم فوت کرد ، تو یه روز بارونى ، تنها همدمم رو از دست دادم . زندگى واسم بى معنا شده بود ، شبا پدرم ساعت نه میخوابید ، هیچ رفیقى نداشتم ، خواهرمم که ازدواج کرده بود و از روى ترحم هفته اى یه بار بهم زنگ میزد . از سن چهارده سالگى گرفتار گناه استمنا شدم .

بدبختى بعدى اینجاست که از ظاهرم راضی نیستم . مدرسه که میرم میبینم همه شادن ، مادر و پدر دارن شکر خدا ، قد بلند و خوشگل ، منِ بدبخت ... مشکل بعدى اینه که على رغم هوش خوبم افت شدید تحصیلى پیدا کردم  . یه ماه بعد امتحانات نهاییه ، سال بعد کنکوره و من ...

بیرون نمیرم اصلا ، اعتماد به نفس زیر صفر ، راه که میرم پایین رو نگاه میکنم ، نه مادر نه حتى مادر بزرگ . چون بیرون نمیرم بابام بهم میگه بى عرضه ، میگه تنبل و ...

نمیدونم واقعا چیکار کنم . نمیدونم کى قراره بزرگ شم ، دستم بره تو جیب خودم از دست پدرم راحت شم

دچار چند گانگی هدف شدم …

سلام

پسری هستم بین ۲۰ تا ۲۵ و سال های زیادی با افکار مسخره دارم زندگیم رو نابود میکنم… روز ها و ماه ها داره میگذره و من شبیه یه برکه راکد موندم هیچ پیشرفتی نکردم فقط رویا پردازی میکنم و تو رویاهامم از این شاخه به اون شاخه میپرم! خواهش میکنم از دوستانی که تجربه های زیادی دارن من رو نصیحت کنند راه رو نشونم بده زندگی و موفقیت رو از نگاه دیگه به من نشون بده .

من همش اهداف مختلفی رو انتخاب میکنم و جالبه هیچ کدومشون رو هم ادامه نمیدم اصلا استارت نمیزنم… مثلا به امید اینکه برم کارهای تجاری بزرگ بکنم و پول در بیارم نرفتم دانشگاه و هم بیسواد و هم بی پول هستم در حال حاضر…

نمیتونم رو یه هدف تمرکز کنم احساس میکنم باید همه کاری کنم… مثلا اگه یه فیلم و کارگردان بزرگ و پولدار ببینم عاشق کارگردانی میشم و با خودم میگم من باید تو این رشته تحصیل کنم یا چند روز بدش میرم زندگی نامه مارک زاکربرگ رو میخونم میگم من باید برنامه نویس بشم و چون علاقه ای به مهاجرت و استخدام تو شرکت های بزرگ دارم تا میبینم یه فردی تو یه مسابقه ای پیروز شد و جذب اون شرکت شد میگم من باید یه رشته رو بخونم که تو یه مسابقه مقام بیارم و من رو ببرن اون کشور و شرکت!

یا مثلا گاهی دلم به حال مردم میسوزه میگم من باید یه سیاست مدار موفق بشم و اینجوری خدمت کنم به جامعه… یا اینکه رونالدو رو میبینم میگم من باید فوتبالیست بشم… یا یه کلیپی درباره فقر ببینم میگم من باید کارافرین بشم و اینارو نجات بدم ولی کلا میخوام یه جوری تو یه مسابقه ای خودمو نشون بدم و برم یه کشور دیگه شبیه فرار مغز ها!

خلاصه هر روز یه چیزی میاد تو مغزم اما سالیانه ساله خودم رو گم کردم. استعدادهام و توانایی هامو.. هر روز به یه چیزی علاقه مند میشم. کارگردانی، طراحی، تجارت، سیاست، هنر، ورزش و …

الانم هیچ و پوچم و دارم یه آدم روانی میشم دیگه نمیدونم بین این همه هدف چیکار کنم مغزم شلوغه… ولی اگه هدفی داشته باشم حتما بهش میرسم نمیدونم چیکار کنم خواهشا منو راهنمایی کنید

تشکر از همه

سلام

پسری هستم بین 20 تا 25 و سال های زیادی با افکار مسخره دارم زندگیم رو نابود میکنم... روز ها و ماه ها داره میگذره و من شبیه یه برکه راکد موندم هیچ پیشرفتی نکردم فقط رویا پردازی میکنم و تو رویاهامم از این شاخه به اون شاخه میپرم! خواهش میکنم از دوستانی که تجربه های زیادی دارن من رو نصیحت کنند راه رو نشونم بده زندگی و موفقیت رو از نگاه دیگه به من نشون بده .

من همش اهداف مختلفی رو انتخاب میکنم و جالبه هیچ کدومشون رو هم ادامه نمیدم اصلا استارت نمیزنم... مثلا به امید اینکه برم کارهای تجاری بزرگ بکنم و پول در بیارم نرفتم دانشگاه و هم بیسواد و هم بی پول هستم در حال حاضر...

نمیتونم رو یه هدف تمرکز کنم احساس میکنم باید همه کاری کنم... مثلا اگه یه فیلم و کارگردان بزرگ و پولدار ببینم عاشق کارگردانی میشم و با خودم میگم من باید تو این رشته تحصیل کنم یا چند روز بدش میرم زندگی نامه مارک زاکربرگ رو میخونم میگم من باید برنامه نویس بشم و چون علاقه ای به مهاجرت و استخدام تو شرکت های بزرگ دارم تا میبینم یه فردی تو یه مسابقه ای پیروز شد و جذب اون شرکت شد میگم من باید یه رشته رو بخونم که تو یه مسابقه مقام بیارم و من رو ببرن اون کشور و شرکت!

یا مثلا گاهی دلم به حال مردم میسوزه میگم من باید یه سیاست مدار موفق بشم و اینجوری خدمت کنم به جامعه... یا اینکه رونالدو رو میبینم میگم من باید فوتبالیست بشم... یا یه کلیپی درباره فقر ببینم میگم من باید کارافرین بشم و اینارو نجات بدم ولی کلا میخوام یه جوری تو یه مسابقه ای خودمو نشون بدم و برم یه کشور دیگه شبیه فرار مغز ها!

خلاصه هر روز یه چیزی میاد تو مغزم اما سالیانه ساله خودم رو گم کردم. استعدادهام و توانایی هامو.. هر روز به یه چیزی علاقه مند میشم. کارگردانی، طراحی، تجارت، سیاست، هنر، ورزش و ...

الانم هیچ و پوچم و دارم یه آدم روانی میشم دیگه نمیدونم بین این همه هدف چیکار کنم مغزم شلوغه... ولی اگه هدفی داشته باشم حتما بهش میرسم نمیدونم چیکار کنم خواهشا منو راهنمایی کنید

تشکر از همه

اگه رشته خوب قبول نشم ، آرزوهام کلا به فنا میره ؟

سلام

من پشت کنکوریم و اون مسائل همشونم دارم از افسردگی و نتیجه نگرفتن تو ازمونا با تلاش زیاد بگیر تا نگرانی های مفرط. بله نگرانی افراطی دارم. من عادت دارم هر کاری که میکنم باید طبق برنامه قبلی هزاران هزار بار تحلیلش کنم.

ولی الان تو یه برزخ هستم. اصلا نمیتونم حتی یه ذره از ایندمو ببینم اگرم ببینم همش رویاییه. راستش سوال من اینه که الان همه میگن مهم ترین چیز در زندگی من کنکوره …. اخه شما که همتون اینجایید رتبه برتر بودید و احساس خوشبختی میکنید؟ یعنی اخه اگه رشته ضایع قبول بشم چی میشه؟ دیگه نمیتونم زن بگیرم ؟ ارزوهام کلا به فنا میره ؟ زندگی تعطیله ؟!

سلام

من پشت کنکوریم و اون مسائل همشونم دارم از افسردگی و نتیجه نگرفتن تو ازمونا با تلاش زیاد بگیر تا نگرانی های مفرط. بله نگرانی افراطی دارم. من عادت دارم هر کاری که میکنم باید طبق برنامه قبلی هزاران هزار بار تحلیلش کنم.

ولی الان تو یه برزخ هستم. اصلا نمیتونم حتی یه ذره از ایندمو ببینم اگرم ببینم همش رویاییه. راستش سوال من اینه که الان همه میگن مهم ترین چیز در زندگی من کنکوره .... اخه شما که همتون اینجایید رتبه برتر بودید و احساس خوشبختی میکنید؟ یعنی اخه اگه رشته ضایع قبول بشم چی میشه؟ دیگه نمیتونم زن بگیرم ؟ ارزوهام کلا به فنا میره ؟ زندگی تعطیله ؟!

چطور یک زندگی با آرامش و بدون اعصاب خرابی داشته باشم ؟

سلام

نمیدونم درد دله یا بغضه ، گفتم بیام بگم اگر شما در موقعیت من بودید چیکار میکردید ؟ اسمم علی هست و ۲۲ سالمه ، پدر و مادرم تو سیزده سالگی به خاطر حادثه رانندگی فوت شدن ، بالاجبار با پدر بزرگ و مادر بزرگم زندگی میکنم که پیرن و یک عمو دارم .

پدر بزرگ و مادر بزرگم از هفده هجده سالگیم یعنی سال کنکورم خیلی وضعشون بد شد از لحاظ جسمی و مریضن و من از هفده سالگی تا الان هر روز ثانیه به ثانیه پیششونم و تموم پنج سالم  خونه یا داروخانه واسه داروهاشون بودم .

عموم وضع مالیش خوبه ولی رفت شهری دیگه و هیچکس بهم کمک نمیکنه واسه مراقبت از عزیزام . کنکور هم با وجود اینکه رشتم تجربی بود و هیچ وقت تو عمرم معدلم زیر نوزده و نیم نیومده بود به خاطر مراقبت ازشون رفت .

هیچ تفریحی نداشتم تو این پنج سال و به شدت عصبی شدم هم به خاطر اینکه پدری نیست بهش تکیه کنم و هیچکیم نیست کمکم کنه از پدر و مادرش مراقبت کنم چون خیلی دوستشون دارم ولی نمیدونم چیکار کنم چون وضعشون خصوصا یکسال اخیر به شدت خراب شده و من حتی یک ثانیه هم نباید برم بیرون چون هم نفس تنگی دارن و هم دیابتو و …

ادامه مطلب

سلام

نمیدونم درد دله یا بغضه ، گفتم بیام بگم اگر شما در موقعیت من بودید چیکار میکردید ؟ اسمم علی هست و 22 سالمه ، پدر و مادرم تو سیزده سالگی به خاطر حادثه رانندگی فوت شدن ، بالاجبار با پدر بزرگ و مادر بزرگم زندگی میکنم که پیرن و یک عمو دارم .

پدر بزرگ و مادر بزرگم از هفده هجده سالگیم یعنی سال کنکورم خیلی وضعشون بد شد از لحاظ جسمی و مریضن و من از هفده سالگی تا الان هر روز ثانیه به ثانیه پیششونم و تموم پنج سالم  خونه یا داروخانه واسه داروهاشون بودم .

عموم وضع مالیش خوبه ولی رفت شهری دیگه و هیچکس بهم کمک نمیکنه واسه مراقبت از عزیزام . کنکور هم با وجود اینکه رشتم تجربی بود و هیچ وقت تو عمرم معدلم زیر نوزده و نیم نیومده بود به خاطر مراقبت ازشون رفت .

هیچ تفریحی نداشتم تو این پنج سال و به شدت عصبی شدم هم به خاطر اینکه پدری نیست بهش تکیه کنم و هیچکیم نیست کمکم کنه از پدر و مادرش مراقبت کنم چون خیلی دوستشون دارم ولی نمیدونم چیکار کنم چون وضعشون خصوصا یکسال اخیر به شدت خراب شده و من حتی یک ثانیه هم نباید برم بیرون چون هم نفس تنگی دارن و هم دیابتو و ...

ادامه مطلب

تجربیات خوب تون رو از صبر کردن در برابر ناملایمات زندگی بگید

دوستان سلام
راستش من و احتمالاً خیلیای دیگه هستیم که دیگه صبرمون تو زندگی تموم شده و از زندگی سیر شدیم و در نا امیدی کامل به سر می بریم.
خواستم کسایی که تجربه های خوبی از صبر کردن در برابر ناملایمات زندگی داشتن تجربه شونو در اختیار بقیه بذارن تا من و کسایی که مثل منن یکم روحیه بگیریم.
به طور کلی با صبر کردن به کجاها رسیدید؟
دوستان سلام
راستش من و احتمالاً خیلیای دیگه هستیم که دیگه صبرمون تو زندگی تموم شده و از زندگی سیر شدیم و در نا امیدی کامل به سر می بریم.
خواستم کسایی که تجربه های خوبی از صبر کردن در برابر ناملایمات زندگی داشتن تجربه شونو در اختیار بقیه بذارن تا من و کسایی که مثل منن یکم روحیه بگیریم.
به طور کلی با صبر کردن به کجاها رسیدید؟

از پدر و مادر بودن چی می دونید ؟

سلام

یه مشکل زیادی که افراد این سایت درگیرشن از تربیت نادرست میاد ، تربیت نادرست طرف مقابل یا حتی خودمون ،‌ از زمان تربیت ما گذشت . ولی چند تا سوال دارم ازتون :

خواهش میکنم کسی بی جواب نگذره ، اگه تونستین کتابی که خودتون خوندین هم معرفی کنین و یا تجربه هاتون

۱ – یکی از حق های فرزند بر پدر این است زنی که مرد به همسری میگیره مادری کردن بلد باشه ، یه آقا پسر اینو چه جور بفهمه ؟ یا چجوری سطح علمی همسرشو بالا ببره ؟

۲ – پدر خوب کیه ؟ مادر خوب کیه ؟ شمایی پسری که میخوای ازدواج کنی چی از پدر بودن میدونی ؟ شما خانوم که قراره آینده ی مملکت تو دامنت باشه ، از مادری چی میدونی ؟

بحث میزان نیست که کم یا زیاد میدونم و بلدم ! نه ! بگین چی میدونین چطوری یاد گرفتیم ، چه جور نسل ما که بعضا تربیت خوبی از هر لحاظ. نداشتیم « یه نگاه به جامعه اینو میگه » چجور بعدیا رو خوب بار بیاریم « اجتماعی ، مذه‍بی ، اخلاقی ، مسایل مربوط به جنس مخالف » .

سلام

یه مشکل زیادی که افراد این سایت درگیرشن از تربیت نادرست میاد ، تربیت نادرست طرف مقابل یا حتی خودمون ،‌ از زمان تربیت ما گذشت . ولی چند تا سوال دارم ازتون :

خواهش میکنم کسی بی جواب نگذره ، اگه تونستین کتابی که خودتون خوندین هم معرفی کنین و یا تجربه هاتون

۱ - یکی از حق های فرزند بر پدر این است زنی که مرد به همسری میگیره مادری کردن بلد باشه ، یه آقا پسر اینو چه جور بفهمه ؟ یا چجوری سطح علمی همسرشو بالا ببره ؟

۲ - پدر خوب کیه ؟ مادر خوب کیه ؟ شمایی پسری که میخوای ازدواج کنی چی از پدر بودن میدونی ؟ شما خانوم که قراره آینده ی مملکت تو دامنت باشه ، از مادری چی میدونی ؟

بحث میزان نیست که کم یا زیاد میدونم و بلدم ! نه ! بگین چی میدونین چطوری یاد گرفتیم ، چه جور نسل ما که بعضا تربیت خوبی از هر لحاظ. نداشتیم « یه نگاه به جامعه اینو میگه » چجور بعدیا رو خوب بار بیاریم « اجتماعی ، مذه‍بی ، اخلاقی ، مسایل مربوط به جنس مخالف » .

چکار کنیم که به چشم بیایم ؟

سلام

خیلی از ماها زیبایی های و جذابیت های داریم از از اون ها غافلیم اما در کمال تعجب می بینیم یه سری افراد چطوری با همین امکانات ما تبدیل به یه آدم نمونه شدن .

سوالم اینه هر کدام از کاربرهای اینجا چه کاری می کنه که شخصیت آراسته تر و خوش تیپ تری داشته باشه چکار کنیم که به چشم بیایم ؟

خیلی از پست ها رو که می خونم طرف میاد مشاوره میده میگه به خودت برس ؟ چطور ؟ مسئله اینجاست  . شما چطور به خودتون می رسید و آراسته تر و زیباتر به نظر میاد و شاید هم بهتر بگم چطور رفتار می کنید که دیگران رو جذب می کنید ؟

خواهشا بیایم مردانه و زنانش نکنیم تا همه بتونند از این پست استفاده کنند . اگر مایل بودید از کارهای که انجام میدادید اما فهمیدید دیگه نباید اون کارها رو انجام بدید و علت انجام ندادن یه سری از کارهاتون چی بوده ؟

بنظرم اینجوری بهتر می تونیم به هم کمک کنیم چه کارهای رو من انجام میدم تا بهتر باشم
از همکاری همه دوستان تشکر می کنم بیایم به هم کمک کنیم و از دانسته های خودمون و راه حل هامون صحبت کنیم  .

سلام

خیلی از ماها زیبایی های و جذابیت های داریم از از اون ها غافلیم اما در کمال تعجب می بینیم یه سری افراد چطوری با همین امکانات ما تبدیل به یه آدم نمونه شدن .

سوالم اینه هر کدام از کاربرهای اینجا چه کاری می کنه که شخصیت آراسته تر و خوش تیپ تری داشته باشه چکار کنیم که به چشم بیایم ؟

خیلی از پست ها رو که می خونم طرف میاد مشاوره میده میگه به خودت برس ؟ چطور ؟ مسئله اینجاست  . شما چطور به خودتون می رسید و آراسته تر و زیباتر به نظر میاد و شاید هم بهتر بگم چطور رفتار می کنید که دیگران رو جذب می کنید ؟

خواهشا بیایم مردانه و زنانش نکنیم تا همه بتونند از این پست استفاده کنند . اگر مایل بودید از کارهای که انجام میدادید اما فهمیدید دیگه نباید اون کارها رو انجام بدید و علت انجام ندادن یه سری از کارهاتون چی بوده ؟

بنظرم اینجوری بهتر می تونیم به هم کمک کنیم چه کارهای رو من انجام میدم تا بهتر باشم
از همکاری همه دوستان تشکر می کنم بیایم به هم کمک کنیم و از دانسته های خودمون و راه حل هامون صحبت کنیم  .

فشار جنسی کم بود، نیاز عاطفی و حس تنهایی هم اضافه شد

سلام به همه کاربران خانواده برتر

اول بگم  تقریبا 21 سال و نیم دارم و  کیلومتر ها دور تر از شهر خودم و خانواده دارم درس میخونم. ( شیرازیم ولی نزدیک به 2 ساله تهرانم). تو این دو سال تنها بودمو خیلی مهم نبود برام چون خیلی اجتماعی نیستم و خیلی هم سعی نکردم با بقیه مثلا هم خوابگاهی ها صمیمیتی داشته باشم.

ولی یه مدتیه یه حس عجیب دارم. احساس نیاز عاطفی شدیدی دارم و حس تنها بودن هیچوقت به این اندازه حس نکرده بودم. قبلا با هر بار رفتن پیش خانواده حل میشد ولی از وقتی این حس اومده دیگه با رفتن پیش اونا هم حل نشده. قبلا مثل اکثر مجردا فشار نیاز جنسی ولی حالا نیاز عاطفی و حس تنهایی هم اضافه شده که اگه بیشتر از مورد اول نباشه، کمتر هم نیست .

احساس یکنواختی و بی حوصلگی طوری که حتی گاهی حوصله خودمم ندارم دیگه … ،‌از یه طرف هم دوس داشتم بعد درس و شغل و همه مقدمات واسه ازدواج اقدام کنم چون دختر مردم با هزار امید و آرزو قراره به پسر بله بگه و اگه قرار به سختی کشیدن باشه خب همون خونه باباش میمونه راحت تره دیگه چه کاریه .

ولی خب حالا میبینم بدون انگیزه و تنهایی نمیشه و خیلی سخته… روزای اول گفتم ممکنه از این حسای زود گذر یا افسردگی باشه و با پر کردن اندک اوقات فراغت رفع بشه ولی بدتر شده که بهتر نشده.

حالا سوالم ازتون اینه که شما با این حس ها و نیاز ها چیکار میکنین ؟ مثلا اونایی که ۳۰ به بالا یا ۴۰ هستند چجوری تحمل کردن ؟! یا باید به خانواده بگم که به فکر باشن ولی از یه طرف ۲۱٫۲۲ واسه پسر کمه و اینجور باید دختر همسن یا فوقش ۲۰٫۲۱ پیدا کنم به نظرم و  اصلا شما این شرایط من مثلا یکیش همین که فاصله تقریبا زیاده و من کم میرم شهر خودمون حاضرین قبول کنین یا ممکنه دختره قبول کنه؟؟!….

در کل نمیدونم چیکار کنم . خلاصه ببخشد اگه طولانی شد!پیش پیش ممنون از پیشنهاد نظر یا راهکارتون

سلام به همه کاربران خانواده برتر

اول بگم  تقریبا 21 سال و نیم دارم و  کیلومتر ها دور تر از شهر خودم و خانواده دارم درس میخونم. ( شیرازیم ولی نزدیک به 2 ساله تهرانم). تو این دو سال تنها بودمو خیلی مهم نبود برام چون خیلی اجتماعی نیستم و خیلی هم سعی نکردم با بقیه مثلا هم خوابگاهی ها صمیمیتی داشته باشم.

ولی یه مدتیه یه حس عجیب دارم. احساس نیاز عاطفی شدیدی دارم و حس تنها بودن هیچوقت به این اندازه حس نکرده بودم. قبلا با هر بار رفتن پیش خانواده حل میشد ولی از وقتی این حس اومده دیگه با رفتن پیش اونا هم حل نشده. قبلا مثل اکثر مجردا فشار نیاز جنسی ولی حالا نیاز عاطفی و حس تنهایی هم اضافه شده که اگه بیشتر از مورد اول نباشه، کمتر هم نیست .

احساس یکنواختی و بی حوصلگی طوری که حتی گاهی حوصله خودمم ندارم دیگه ... ،‌از یه طرف هم دوس داشتم بعد درس و شغل و همه مقدمات واسه ازدواج اقدام کنم چون دختر مردم با هزار امید و آرزو قراره به پسر بله بگه و اگه قرار به سختی کشیدن باشه خب همون خونه باباش میمونه راحت تره دیگه چه کاریه .

ولی خب حالا میبینم بدون انگیزه و تنهایی نمیشه و خیلی سخته... روزای اول گفتم ممکنه از این حسای زود گذر یا افسردگی باشه و با پر کردن اندک اوقات فراغت رفع بشه ولی بدتر شده که بهتر نشده.

حالا سوالم ازتون اینه که شما با این حس ها و نیاز ها چیکار میکنین ؟ مثلا اونایی که 30 به بالا یا 40 هستند چجوری تحمل کردن ؟! یا باید به خانواده بگم که به فکر باشن ولی از یه طرف 21.22 واسه پسر کمه و اینجور باید دختر همسن یا فوقش 20.21 پیدا کنم به نظرم و  اصلا شما این شرایط من مثلا یکیش همین که فاصله تقریبا زیاده و من کم میرم شهر خودمون حاضرین قبول کنین یا ممکنه دختره قبول کنه؟؟!....

در کل نمیدونم چیکار کنم . خلاصه ببخشد اگه طولانی شد!پیش پیش ممنون از پیشنهاد نظر یا راهکارتون

نحوه تنفر از جنس مخالف، با دلیل فراهم نبودن شرایط!

سلام. دوباره من اومدم!
دلم برای همه تنگ شده بود.راستش اونایی که منو میشناسن هیچی. اونایی هم که نمیشناسن قراره بشناسن!

بچه ها بهتون گفته بودم که یه پسر ۱۷ ساله ام. حقیقتش خیلی نیاز عاطفی و #### دارم. و فکرم خیلی مشغول میشه.
چند وقتیه سعی میکنم از جنس مخالف متنفر باشم ولی نمیتونم. سعی میکنم از دخترا بدم بیاد ولی نمیشه. با یکی ازدوستای متاهلم که ۸ سال از من بزرگتره و تازه عقد کرده هم مشورت کردم و گفت این چیزیه که تو طبیعت انسانه و نباید باهاش مقابله کنی.
حالا من با این وضعیت چطوری درس بخونم. خیلی خیال پردازی دارم و همش با همسر آینده ام یا میرم خرید. یا حرف میزنم یا دعوا میکنم و یا خیالات دیگه.
جدیدا سعی کردم عاشق لپ تاپ ها و گوشی ها بشم ولی نشد. حقیقتش تونستم تا کمی خودم رو به لپ تاپ های اپل علاقه مند کنم ولی خب بازم فکر جنس مخالف از سرم بیرون نمیره. خدا رو شکر درسم هم خوبه و ان شاء الله کنکور یه رشته مهندسی خوب قبول میشم.
مذهبی هم هستم. روی همین روال هر دختر چادری که میبینم و یه کم چهره اش مهربونه واااییی! دیگه تا آخرش رو بخونین.
حالا نه این که طرف حتما چادری باشه، اگر چهره مهربونی داشته باشه و لاغر هم باشه، کافیه یه اشاره بکنه، مثلا مو هاش ریخته باشه تو صورتش و واایی. وحشتناک ذهن من میریزه به هم. تا دو روز عاشق دختره ام. بعد یه هفته یه موقعیت دیگه دوباره عاشق یکی دیگه میشم.
کلا بالای پنج شش تا شکست عشقی رو تو ذهنم تجربه کردم! تو رو خدا یه راهی بگین من خودم رو مشغول کنم. برای خودم گل خریدم و تو اتاقم ازشون نگهداری میکنم. هر بازی بگین رو گوشیم نصب کردم. از مورتال کامبت ایکس گرفته تا آسفالت و …
ولی بازم یه تیکه از ذهنم مشغول جنس مخالفه. هر کاری میکنم نمیتونم از دخترا متنفر باشم. برای بحث ازدواج و اینا هم به شدت جلوی خانواده خجالتی هستم. در حدی که جا های حساس فیلم حضرت مریم و حضرت یوسف پا میشم میرم یه جایی، که جلوی بابام این چیزا رو نبینم و اون فکر کنه من از این مسائل سر در میارم و بعدش از خجالت آب بشم.
خیلی پسر عاطفی و مهربونی ام. دوستام تو مسجد که بعضا بزرگتر از من هستند میگن باید یه کم محکم تر و خشن تر باشی ولی میگم نمیتونم. به خواهرم هم خیلی وابسته ام. اگر یه روز براش یه چیزی نگیرم یا این که نبینمش از غصه دق میکنم.  مامانم رو هم خیلی دوست دارم.
علیرغم صمیمی بودن با مامانم ولی بازم روم نمیشه از ازدواج و اینا حرف بزنم. در کل من طبیعی ام؟ حالم خوبه؟ اگر خوب نیست خوب میشه؟! راهی هست که از دخترا بدم بیاد؟ راستی، به نظرتون ارزش داره ۱۲ میلیون برای یه مک بوک پرو ۲۰۱۶ ۱۵ اینچ با تاچ بار هزینه کنم؟
و این که بعد از قبول شدن تو دانشگاه، میشه حس تنهایی و نیاز عاطفی رو با داشتن یه لپ تاپ خوش ساخت از برند اپل بر طرف کرد؟ من تو خانواده هر وقت به شوخی چیزی بهم میگن، من میگم میخوام با مک بوک پرو ( لپ تاپ اپل ) یا سرفیس استودیو ( کامپیوتر ساخت مایکروسافت ) زندگی کنم. اونا هم میخندن. ولی نمیدونن در حقیقت من تشنه رابطه عاطفی و بعضا #### با یه دختر هستم.
پیشاپیش از راهنمایی هاتون ممنونم.
سلام. دوباره من اومدم!
دلم برای همه تنگ شده بود.
راستش اونایی که منو میشناسن هیچی. اونایی هم که نمیشناسن قراره بشناسن!
بچه ها بهتون گفته بودم که یه پسر ۱۷ ساله ام. حقیقتش خیلی نیاز عاطفی و #### دارم. و فکرم خیلی مشغول میشه.
چند وقتیه سعی میکنم از جنس مخالف متنفر باشم ولی نمیتونم. سعی میکنم از دخترا بدم بیاد ولی نمیشه. با یکی ازدوستای متاهلم که ۸ سال از من بزرگتره و تازه عقد کرده هم مشورت کردم و گفت این چیزیه که تو طبیعت انسانه و نباید باهاش مقابله کنی.
حالا من با این وضعیت چطوری درس بخونم. خیلی خیال پردازی دارم و همش با همسر آینده ام یا میرم خرید. یا حرف میزنم یا دعوا میکنم و یا خیالات دیگه.
جدیدا سعی کردم عاشق لپ تاپ ها و گوشی ها بشم ولی نشد. حقیقتش تونستم تا کمی خودم رو به لپ تاپ های اپل علاقه مند کنم ولی خب بازم فکر جنس مخالف از سرم بیرون نمیره. خدا رو شکر درسم هم خوبه و ان شاء الله کنکور یه رشته مهندسی خوب قبول میشم.
مذهبی هم هستم. روی همین روال هر دختر چادری که میبینم و یه کم چهره اش مهربونه واااییی! دیگه تا آخرش رو بخونین.
حالا نه این که طرف حتما چادری باشه، اگر چهره مهربونی داشته باشه و لاغر هم باشه، کافیه یه اشاره بکنه، مثلا مو هاش ریخته باشه تو صورتش و واایی. وحشتناک ذهن من میریزه به هم. تا دو روز عاشق دختره ام. بعد یه هفته یه موقعیت دیگه دوباره عاشق یکی دیگه میشم.
کلا بالای پنج شش تا شکست عشقی رو تو ذهنم تجربه کردم! تو رو خدا یه راهی بگین من خودم رو مشغول کنم. برای خودم گل خریدم و تو اتاقم ازشون نگهداری میکنم. هر بازی بگین رو گوشیم نصب کردم. از مورتال کامبت ایکس گرفته تا آسفالت و ...
ولی بازم یه تیکه از ذهنم مشغول جنس مخالفه. هر کاری میکنم نمیتونم از دخترا متنفر باشم. برای بحث ازدواج و اینا هم به شدت جلوی خانواده خجالتی هستم. در حدی که جا های حساس فیلم حضرت مریم و حضرت یوسف پا میشم میرم یه جایی، که جلوی بابام این چیزا رو نبینم و اون فکر کنه من از این مسائل سر در میارم و بعدش از خجالت آب بشم.
خیلی پسر عاطفی و مهربونی ام. دوستام تو مسجد که بعضا بزرگتر از من هستند میگن باید یه کم محکم تر و خشن تر باشی ولی میگم نمیتونم. به خواهرم هم خیلی وابسته ام. اگر یه روز براش یه چیزی نگیرم یا این که نبینمش از غصه دق میکنم.  مامانم رو هم خیلی دوست دارم.
علیرغم صمیمی بودن با مامانم ولی بازم روم نمیشه از ازدواج و اینا حرف بزنم. در کل من طبیعی ام؟ حالم خوبه؟ اگر خوب نیست خوب میشه؟! راهی هست که از دخترا بدم بیاد؟ راستی، به نظرتون ارزش داره ۱۲ میلیون برای یه مک بوک پرو ۲۰۱۶ ۱۵ اینچ با تاچ بار هزینه کنم؟
و این که بعد از قبول شدن تو دانشگاه، میشه حس تنهایی و نیاز عاطفی رو با داشتن یه لپ تاپ خوش ساخت از برند اپل بر طرف کرد؟ من تو خانواده هر وقت به شوخی چیزی بهم میگن، من میگم میخوام با مک بوک پرو ( لپ تاپ اپل ) یا سرفیس استودیو ( کامپیوتر ساخت مایکروسافت ) زندگی کنم. اونا هم میخندن. ولی نمیدونن در حقیقت من تشنه رابطه عاطفی و بعضا #### با یه دختر هستم.
پیشاپیش از راهنمایی هاتون ممنونم.