۲۹۷ … تنها صداست که میماند! :)

امروز داشتم فایلای اضافی لپتاپمو حذف میکردم… یه دفعه به این فایل صوتی برخوردم!


صدای آبجی کوچیکه ست! سه سال و نیمه! 🙂

یکی دیگه هم بود که نمیدونم چند ساله ست!


متنش اینه:

آهویی دارم خوشکله فرار کرده ز دستم

( بگیر عکسمو!)

دوریش برایم مشکله

(بزن برام خب)

منتظره عکس بگیرم ازش! ^___^


+ اینم که دکلمه پارسالشه! 🙂

امروز داشتم فایلای اضافی لپتاپمو حذف میکردم... یه دفعه به این فایل صوتی برخوردم!


صدای آبجی کوچیکه ست! سه سال و نیمه! :)

یکی دیگه هم بود که نمیدونم چند ساله ست!



متنش اینه:

آهویی دارم خوشکله فرار کرده ز دستم

( بگیر عکسمو!)

دوریش برایم مشکله

(بزن برام خب)

منتظره عکس بگیرم ازش! ^___^


+ اینم که دکلمه پارسالشه! :)

۲۹۵… کی بهش گفته؟ :/

یه دفترچه خاطرات کوچولو بود که گهگاهی اون اولا خاطرات آبجی کوچیکه رو مینوشتم توش…

ولی خب دو سال اول که درگیر مدرسه و کنکور بودم و بعدشم دیگه دانشگاه شهر دیگه و…

خاطره‌ها دیر به دیر نوشته شدن و از یه جایی کلا قطع شده…

دیروز میگفت بیا بازم خاطراتمو بنویس.

گفتم خب خودت بنویس… خاطرات تو هستن… من چی بنویسم آخه؟!!

میگه تو که یه جایی خاطرات منو مینویسی، همونا رو واسه منم بنویس!!!!!

:/

از کجا فهمیده؟!!!!!!

یه دفترچه خاطرات کوچولو بود که گهگاهی اون اولا خاطرات آبجی کوچیکه رو مینوشتم توش...

ولی خب دو سال اول که درگیر مدرسه و کنکور بودم و بعدشم دیگه دانشگاه شهر دیگه و...

خاطره‌ها دیر به دیر نوشته شدن و از یه جایی کلا قطع شده...

دیروز میگفت بیا بازم خاطراتمو بنویس.

گفتم خب خودت بنویس... خاطرات تو هستن... من چی بنویسم آخه؟!!

میگه تو که یه جایی خاطرات منو مینویسی، همونا رو واسه منم بنویس!!!!!

:/

از کجا فهمیده؟!!!!!!

۲۹۳ … یهو آدم خیلی بی دلیل به چیزایی فکر میکنه که دلتنگش میکنن!!

میگفت کاش آدما رو هم تولید میکردن!
مث کارخونه‌های ماست و شیر…
کاش کارخونه تولید آدم هم داشتیم!
کاش اصلا ازدواج نبود… که کسی از پیشمون بره!

+ از فرمایشات آبجی کوچیکه!

:: این پست آووکادو جان رو حتما بخونید 🙂

میگفت کاش آدما رو هم تولید میکردن!
مث کارخونه‌های ماست و شیر...
کاش کارخونه تولید آدم هم داشتیم!
کاش اصلا ازدواج نبود... که کسی از پیشمون بره!

+ از فرمایشات آبجی کوچیکه!


:: این پست آووکادو جان رو حتما بخونید :)

۲۹۲ … به خودم رفته! ^__^

خیلی وقته میخوام این پست رو بذارم! هی قسمت نمیشه!

آبجی کوچیکه کلاس سوم بود… آخرای سال تحصیلی…

یه مبحثی تو ریاضی داشتن که من فک میکردم با روش من حل کنه زودتر به جواب میرسه و جوابش درست‌تره!

یکی دو ماه پیش برگه تمرین اون روزو نشونم داد…

بعد تمرین نشسته خودش و منو کشیده!!!

منو در حالی که داره دود از سرم بلند میشه،

و خودشو در حالی که همچنان از توضیحات من چیزی نفهمیده!!!! ^__^

حتی لباسا رو هم مث لباسای همون روز کشیده!!!

ضرب تو پرانتز!

خیلی وقته میخوام این پست رو بذارم! هی قسمت نمیشه!

آبجی کوچیکه کلاس سوم بود... آخرای سال تحصیلی...

یه مبحثی تو ریاضی داشتن که من فک میکردم با روش من حل کنه زودتر به جواب میرسه و جوابش درست‌تره!

یکی دو ماه پیش برگه تمرین اون روزو نشونم داد...

بعد تمرین نشسته خودش و منو کشیده!!!

منو در حالی که داره دود از سرم بلند میشه،

و خودشو در حالی که همچنان از توضیحات من چیزی نفهمیده!!!! ^__^

حتی لباسا رو هم مث لباسای همون روز کشیده!!!


ضرب تو پرانتز!

۲۸۸ … از فرمایشات آبجی کوچیکه

– من فقط تا لیسانس میخونم! دیگه حوصلم نمیشه تا فوق لیسانس و دکتری برم!!! میخوام مث آبجی زودی درسم تموم بشه برم تو خیابونا ولگردی!!! 🙂

+ نامرد من کجا میرم ولگردی؟!! :)))
+ همین نیم ساعت پیش یهویی!

- من فقط تا لیسانس میخونم! دیگه حوصلم نمیشه تا فوق لیسانس و دکتری برم!!! میخوام مث آبجی زودی درسم تموم بشه برم تو خیابونا ولگردی!!! :)

+ نامرد من کجا میرم ولگردی؟!! :)))
+ همین نیم ساعت پیش یهویی!

۲۸۲ … میرزا بنویس

آبجی کوچیکه به شدددت از نوشتن بدش میاد!!!

یعنی یه کلمه اضافه تر بخواد بنویسه جونش میخواد در بیاد!!!!

تو شورای مدرسه که انتخاب شد مسئول نوشتن برنامه ها و گزارشای شورا شد!!!!

داشت میمرد یعنی!!!!


آبجی کوچیکه به شدددت از نوشتن بدش میاد!!!

یعنی یه کلمه اضافه تر بخواد بنویسه جونش میخواد در بیاد!!!!

تو شورای مدرسه که انتخاب شد مسئول نوشتن برنامه ها و گزارشای شورا شد!!!!

داشت میمرد یعنی!!!!


۲۸۰

آبجی کوچیکه تا ۱۰ صبح خوابیده

میگم خوب تا لنگ ظهر خوابیدیا!!!

میگه تازه مزه زندگی رو فهمیدم!!!!

آبجی کوچیکه تا 10 صبح خوابیده

میگم خوب تا لنگ ظهر خوابیدیا!!!

میگه تازه مزه زندگی رو فهمیدم!!!!

۲۷۹

آبجی کوچیکه در حال تند تند لباس پوشیدن:

بگم داداشی منو با ماشین برسونه مدرسه که زودی بشه؟!

+ نه اون کار داره!

_ بهش میگم، اگه گفت نه باهاش قهر میکنم!!!!

+ :))))

آبجی کوچیکه در حال تند تند لباس پوشیدن:

بگم داداشی منو با ماشین برسونه مدرسه که زودی بشه؟!

+ نه اون کار داره!

_ بهش میگم، اگه گفت نه باهاش قهر میکنم!!!!

+ :))))

۲۷۸

امروز داشتم دفترچه یادداشت گوشیمو چک میکردم دیدم چندتا چیز یادداشت کردم که هنوز پستشون نکردم!!!!

یه فیلم هندی هست، مربوط به جوونیای آمیتا پاچان! اسم فیلمه “امر اکبر آنتونی”ه
سه تا برادرن که تو بچگی گم میشن و هر کدومو یه خانواده ای بزرگ میکنه…
یکی هندو میشه، یکی مسیحی و یکی هم مسلمون…
جزو نوستالژی های خانوادگی ماس ^__^
خلاصه چند وقت پیشا بود که یکی از شوهاشو داشتیم تماشا میکردیم…
اون برادر مسلمونه داشت با دختر دلخواهش میخوند و میرقصید!
یهو آبجی کوچیکه گفت:
” این مسلمونه؟!!!! این که حتی محرم و نامحرم هم نمیکنه!!! چه مسلمونیه؟!!! :/ “
:)))

امروز داشتم دفترچه یادداشت گوشیمو چک میکردم دیدم چندتا چیز یادداشت کردم که هنوز پستشون نکردم!!!!

یه فیلم هندی هست، مربوط به جوونیای آمیتا پاچان! اسم فیلمه "امر اکبر آنتونی"ه
سه تا برادرن که تو بچگی گم میشن و هر کدومو یه خانواده ای بزرگ میکنه...
یکی هندو میشه، یکی مسیحی و یکی هم مسلمون...
جزو نوستالژی های خانوادگی ماس ^__^
خلاصه چند وقت پیشا بود که یکی از شوهاشو داشتیم تماشا میکردیم...
اون برادر مسلمونه داشت با دختر دلخواهش میخوند و میرقصید!
یهو آبجی کوچیکه گفت:
" این مسلمونه؟!!!! این که حتی محرم و نامحرم هم نمیکنه!!! چه مسلمونیه؟!!! :/ "
:)))

۲۷۴

۱٫ وقتی حوصله هیشکی رو نداری، حتی خودتو… و دقیقا همون موقع آبجی کوچیکه تصمیم میگیره رو اعصابت پیاده روی کنه … چیکار میکنی جز از کوره در رفتن و مثل بچه ها قهر کردن؟!!
تو میدونی این قهرا بچه بازیه … تو میدونی دو ساعت بگذره تموم میشه … تو میدونی… آبجی کوچیکه که نمیدونه!!! واسه همین با  همچین صحنه ای مواجه میشی!!! (کلیک)
انصافا خیلی دلم سوخت … مخصوصا وقتی با گریه از مدرسه برگشت فقط به خاطر اینکه باهاش قهر بودم 🙁

۲٫ وقتی خیلی سرتون شلوغه و وقت هیچ کاری ندارین … حتی آپ کردن وبلاگ! مطلقا اگه جایی آشنایی چیزی دیدین سلام و علیک نکنین!!!! :/
الان یعنی واقعا من باید روزنامه دیواری بچه خواهر همکار بابامو درست میکردم؟!!!! تو پرانتز بابام بازنشسته شده حتی! :/

1. وقتی حوصله هیشکی رو نداری، حتی خودتو... و دقیقا همون موقع آبجی کوچیکه تصمیم میگیره رو اعصابت پیاده روی کنه ... چیکار میکنی جز از کوره در رفتن و مثل بچه ها قهر کردن؟!!
تو میدونی این قهرا بچه بازیه ... تو میدونی دو ساعت بگذره تموم میشه ... تو میدونی... آبجی کوچیکه که نمیدونه!!! واسه همین با  همچین صحنه ای مواجه میشی!!! (کلیک)
انصافا خیلی دلم سوخت ... مخصوصا وقتی با گریه از مدرسه برگشت فقط به خاطر اینکه باهاش قهر بودم :(


2. وقتی خیلی سرتون شلوغه و وقت هیچ کاری ندارین ... حتی آپ کردن وبلاگ! مطلقا اگه جایی آشنایی چیزی دیدین سلام و علیک نکنین!!!! :/
الان یعنی واقعا من باید روزنامه دیواری بچه خواهر همکار بابامو درست میکردم؟!!!! تو پرانتز بابام بازنشسته شده حتی! :/