۳۶۳. خانواده‌های خوشبخت اونایی هستن که بزرگترای عاقلی داشته باشن!

پدربزرگم یه خونه دو طبقه داره با شیش تا پسر…

طبقه بالا رو زده به نام عمو کوچیکه!

خانواده رو به هم ریخته!!

آقای پدر این وسط هی میگه تا وقتی زنده‌س حق داره مالشو به نام هر کی میخواد بکنه!!!

میترسه میونه برادراش و پدر و مادرش به هم بخوره…

بهش گفتم هر چیزی تاوانی داره ‌و تاوان همچین کاری هم از هم پاشیدگی خانواده‌س!

خدا رو شکر ما نیاز مالی نداریم…

اما عموی شماره ۱ که به خاطر شاهکار تورم مجبور شد بره از شیراز… مجبور شد تو یه شهر کوچیک تک و تنها زندگی کنه… که دختر دم بخت داره… که قند خون داره‌… که زنش لوپوس داره… که تا خرخره تو بدبختیه … چرا باید مث تو نگران از هم پاشیدگی خانواده باشه؟؟؟ اون به این فکر میکنه که چند میلیون از حقش، از سهمش، پامال شده!!!

عموی شماره ۲ وضعش خوبه شکر خدا… ولی هر چی داره رو با زحمت به دست آورده، مث خودت. با قناعت خانواده‌ش، مث ما!

عموی شماره ۳ که دیسک گرفت به خاطر بابابزرگ!! که خونه‌ش یه جای خیلی خیلی دوره و فروش نمیره که بتونه یه خونه اینورا بخره، که یه سال دیگه بیشتر تو خونه سازمانی نیست، که صد در صد اگه خونه‌ش هم فروش بره چند میلیون اضافه‌تر میتونه خیلی کمک باشه براش، که همین دیشب داشت میگفت من اصلا طاقت دوری مادرمو ندارم!!!! :/

عموی شماره ۴ که اونم تا خرخره تو بدبختیه! که قیافه بچه‌ش داد میزنه سوءهاضمه داره! که درآمدش وحشتناک پایینه! که یه بچه ناخواسته هم گیرش اومد و اوضاع قمر در عقرب زندگیش پیچیده‌تر شد!!!!

اون خونه‌ای که به نام عمو کوچیکه شد هم قیمت خونه الان ماست! که به خاطرش خون دل خوردیم. که سالها رنج کشیدیم. که هنوز عادت داریم به قناعت. چرا باید حق دو تا آدم ول‌خرج خوش گذرون بشه؟؟؟؟

مادر کیه؟ پدر کیه؟؟؟

من هیچ‌وقت بابام و عموهامو (به جز عمو کوچیکه) واسه دوست داشتن مامان بزرگ و بابابزرگم نفهمیدم!!!! درک نکردم! نه مامان بزرگم مادره و نه بابابزرگم پدره!

خانواده از هم میپاشه… اوضاع خیلی به هم میریزه…. عموی شماره ۳ زنگ زد و جشن تولد بچه‌هاشو که فردا بود کنسل کرد. داغون بود… داغون. بابابزرگم برای بار دوم کمرشو شکست!!!

بابابزرگ چیه؟! مامان بزرگ چیه؟!!!

اون پیرمرد و پیرزنه!!!

اونا فقط یه بچه دارن! یه عروس و یه نوه!

همین!

پدربزرگم یه خونه دو طبقه داره با شیش تا پسر...

طبقه بالا رو زده به نام عمو کوچیکه!

خانواده رو به هم ریخته!!

آقای پدر این وسط هی میگه تا وقتی زنده‌س حق داره مالشو به نام هر کی میخواد بکنه!!!

میترسه میونه برادراش و پدر و مادرش به هم بخوره...

بهش گفتم هر چیزی تاوانی داره ‌و تاوان همچین کاری هم از هم پاشیدگی خانواده‌س!

خدا رو شکر ما نیاز مالی نداریم...

اما عموی شماره ۱ که به خاطر شاهکار تورم مجبور شد بره از شیراز... مجبور شد تو یه شهر کوچیک تک و تنها زندگی کنه... که دختر دم بخت داره... که قند خون داره‌... که زنش لوپوس داره... که تا خرخره تو بدبختیه ... چرا باید مث تو نگران از هم پاشیدگی خانواده باشه؟؟؟ اون به این فکر میکنه که چند میلیون از حقش، از سهمش، پامال شده!!!

عموی شماره ۲ وضعش خوبه شکر خدا... ولی هر چی داره رو با زحمت به دست آورده، مث خودت. با قناعت خانواده‌ش، مث ما!

عموی شماره ۳ که دیسک گرفت به خاطر بابابزرگ!! که خونه‌ش یه جای خیلی خیلی دوره و فروش نمیره که بتونه یه خونه اینورا بخره، که یه سال دیگه بیشتر تو خونه سازمانی نیست، که صد در صد اگه خونه‌ش هم فروش بره چند میلیون اضافه‌تر میتونه خیلی کمک باشه براش، که همین دیشب داشت میگفت من اصلا طاقت دوری مادرمو ندارم!!!! :/

عموی شماره ۴ که اونم تا خرخره تو بدبختیه! که قیافه بچه‌ش داد میزنه سوءهاضمه داره! که درآمدش وحشتناک پایینه! که یه بچه ناخواسته هم گیرش اومد و اوضاع قمر در عقرب زندگیش پیچیده‌تر شد!!!!

اون خونه‌ای که به نام عمو کوچیکه شد هم قیمت خونه الان ماست! که به خاطرش خون دل خوردیم. که سالها رنج کشیدیم. که هنوز عادت داریم به قناعت. چرا باید حق دو تا آدم ول‌خرج خوش گذرون بشه؟؟؟؟

مادر کیه؟ پدر کیه؟؟؟

من هیچ‌وقت بابام و عموهامو (به جز عمو کوچیکه) واسه دوست داشتن مامان بزرگ و بابابزرگم نفهمیدم!!!! درک نکردم! نه مامان بزرگم مادره و نه بابابزرگم پدره!

خانواده از هم میپاشه... اوضاع خیلی به هم میریزه.... عموی شماره ۳ زنگ زد و جشن تولد بچه‌هاشو که فردا بود کنسل کرد. داغون بود... داغون. بابابزرگم برای بار دوم کمرشو شکست!!!

بابابزرگ چیه؟! مامان بزرگ چیه؟!!!

اون پیرمرد و پیرزنه!!!

اونا فقط یه بچه دارن! یه عروس و یه نوه!

همین!

۳۶۱. یه پست غیر سیاسی هم بذاریم این وسط! :)

۱.

آبجی کوچیکه: آجیییی! الان وقت خواستگار اومدنه؟؟!

من: پس کی وقتشه؟

آبجی کوچیکه: هیچ وقت!

:/

۲.

من: وای استرس دارم!

آبجی کوچیکه: استرس واسه چی؟ یه دقیقه میان میشینن، میگی نه میرن! …. نکنه بگی آره‌ها!

من: تو هم همیشه مجرد میمونی تا پیش هم بمونیم؟!

آبجی کوچیکه: نه من میرم! تو بمون پیش مامان و بابا!!!!

:/ 

۳.

دو ساعت خونمون بودن…

حدود یه ربع بیست دقیقه در مورد شغل و تحصیلات و محل ‌کار و … صحبت شد

و مابقی بحث سیاسی!!!! :/

آبجی کوچیکه میگفت انگار اومدیم مناظره!!!

دیگه چهار روز قبل انتخابات همچین چیزایی هم داره :/

۱.

آبجی کوچیکه: آجیییی! الان وقت خواستگار اومدنه؟؟!

من: پس کی وقتشه؟

آبجی کوچیکه: هیچ وقت!

:/


۲.

من: وای استرس دارم!

آبجی کوچیکه: استرس واسه چی؟ یه دقیقه میان میشینن، میگی نه میرن! .... نکنه بگی آره‌ها!

من: تو هم همیشه مجرد میمونی تا پیش هم بمونیم؟!

آبجی کوچیکه: نه من میرم! تو بمون پیش مامان و بابا!!!!

:/ 


۳.

دو ساعت خونمون بودن...

حدود یه ربع بیست دقیقه در مورد شغل و تحصیلات و محل ‌کار و ... صحبت شد

و مابقی بحث سیاسی!!!! :/

آبجی کوچیکه میگفت انگار اومدیم مناظره!!!

دیگه چهار روز قبل انتخابات همچین چیزایی هم داره :/

۳۵۹٫ هر چی تنهاتر بشی دنیا تو رو کمتر میخواد…

گاهی دنیا تصمیم میگیره که تو رو از بعضی چیزا محروم کنه…
مثلا شغلی در راستای مدرکت…
حالا تو هی برو بست بشین تو خونه… هی بگو من چهار سال تو دبیرستان جون کندم تا برم دانشگاه، چهار سال تو دانشگاه، تو اون شهر پوست انداختم، یه سال و چند ماه با جون و دل کار کردم… حالا چرا وضعم اینه…
حالا هی بشین بگو من همه آزمایشگاهها و کارگاهها رو خودم انجام دادم، نگفتم وای سیمان واسه پوست بده، وای خاکی میشم… ولم میکردن بیل هم میزدم! بعد الناز که همیشه یه گوشه وایساده بود و میگفت پسرا انجام بدن من نتیجه رو یادداشت کنم حالا سر کاره و من… 😐
دنیا همینه دیگه… گوش نمیده به نق و نوق هات!!
وقتی هم پشت کنی بهش و قهر شی باهاش… خب اون بی ادب تر از اونیه که بخوام بهتون بگم برخوردش چیه!!!! :/
وقتی هم تلاش میکنی تغییر ایجاد کنی نمیدونی دقیقا باید چیکار کنی…
ولی باید یه کاری بکنی…
یه کاری کردم!!!
همین طوری بی هدف و بی علاقه کلاس معرق اسم نوشتم!
وقتی رفتم وسایلشو بخرم انگار تازه فهمیدم داره چی میشه!!
همین که کمون اره قرمز و گوشتی صورتی خریدم خودش شد انگیزه!!! ^__*
افتادم به جون حجم نت و تا تونستم عکس معرق سرچ کردم!!!
کم کم انگیزه و علاقه تو وجودم ریشه دووند!
اولین جلسه که رفتم تصمیم گرفتم گندم باشم!!!!
همین گندم تو بیان!
نه اون خود واقعی خجالتیم!!!
چهار پنج نفر بیشتر نیومده بودن…
هر کی میومد به مربی سلام میکرد… منم به اونا سلام میکردم!!! :))
برام یه جوری بود… عادت نداشتم به اینقدر زود آشنا شدن…
ولی خوب شد!
جو صمیمی شد!
دوست پیدا کردم…
علاقه پیدا کردم…
دل مشغولی پیدا کردم!
حالا فکرم همش درگیره…
که واسه طرح ” تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی ” حوضچه رو چجوری درست کنم…
که بعدش چیا یاد میگیرم…
که افرا سفیده گردو قهوه ای، نارنج زرد کمرنگ عناب قرمز…
که اون چوب زرده زرشک بود! یادم باشه بپرسم میشه از چوب زرشک استفاده کرد؟!
که توت و سنجد نخرم یه وقت!!
که حالم خوبه این روزا..
که شکر… 🙂
فردا جلسه دومه ^__^
گاهی دنیا تصمیم میگیره که تو رو از بعضی چیزا محروم کنه...
مثلا شغلی در راستای مدرکت...
حالا تو هی برو بست بشین تو خونه... هی بگو من چهار سال تو دبیرستان جون کندم تا برم دانشگاه، چهار سال تو دانشگاه، تو اون شهر پوست انداختم، یه سال و چند ماه با جون و دل کار کردم... حالا چرا وضعم اینه...
حالا هی بشین بگو من همه آزمایشگاهها و کارگاهها رو خودم انجام دادم، نگفتم وای سیمان واسه پوست بده، وای خاکی میشم... ولم میکردن بیل هم میزدم! بعد الناز که همیشه یه گوشه وایساده بود و میگفت پسرا انجام بدن من نتیجه رو یادداشت کنم حالا سر کاره و من... :|
دنیا همینه دیگه... گوش نمیده به نق و نوق هات!!
وقتی هم پشت کنی بهش و قهر شی باهاش... خب اون بی ادب تر از اونیه که بخوام بهتون بگم برخوردش چیه!!!! :/
وقتی هم تلاش میکنی تغییر ایجاد کنی نمیدونی دقیقا باید چیکار کنی...
ولی باید یه کاری بکنی...
یه کاری کردم!!!
همین طوری بی هدف و بی علاقه کلاس معرق اسم نوشتم!
وقتی رفتم وسایلشو بخرم انگار تازه فهمیدم داره چی میشه!!
همین که کمون اره قرمز و گوشتی صورتی خریدم خودش شد انگیزه!!! ^__*
افتادم به جون حجم نت و تا تونستم عکس معرق سرچ کردم!!!
کم کم انگیزه و علاقه تو وجودم ریشه دووند!
اولین جلسه که رفتم تصمیم گرفتم گندم باشم!!!!
همین گندم تو بیان!
نه اون خود واقعی خجالتیم!!!
چهار پنج نفر بیشتر نیومده بودن...
هر کی میومد به مربی سلام میکرد... منم به اونا سلام میکردم!!! :))
برام یه جوری بود... عادت نداشتم به اینقدر زود آشنا شدن...
ولی خوب شد!
جو صمیمی شد!
دوست پیدا کردم...
علاقه پیدا کردم...
دل مشغولی پیدا کردم!
حالا فکرم همش درگیره...
که واسه طرح " تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی " حوضچه رو چجوری درست کنم...
که بعدش چیا یاد میگیرم...
که افرا سفیده گردو قهوه ای، نارنج زرد کمرنگ عناب قرمز...
که اون چوب زرده زرشک بود! یادم باشه بپرسم میشه از چوب زرشک استفاده کرد؟!
که توت و سنجد نخرم یه وقت!!
که حالم خوبه این روزا..
که شکر... :)
فردا جلسه دومه ^__^

۳۵۱. من موهام طلاییه! ^__*

با یکی از رفقای بیانی درمورد عالم ذر صحبت میکردیم…

عالمی که آدما قبل به دنیا اومدنشون اون تو هستن…

بهش میگفتم این آدمایی رو که نمیشناسیم اما عجیب برامون آشنا و دوست‌داشتنی هستن رو شاید اونجا دیدیم!!! شاید حتی قرار بوده خواهر و برادرامون باشن و بعد یه دفعه یکی یهویی بچه‌دار شده و مسئولای اونجا هول کردن و یکیو خارج نوبت فرستادن و خلاصه قرار مدارا به هم خورده!!!

اون ولی عقیده‌ش یه چیز دیگه بود…

میگفت قرار بوده خودش تو آمریکا به دنیا بیاد و من تو کره!!!!! بعد پرونده‌ها که دست یه کارمند ناشی بوده میریزه و ما اشتباهی میایم تو ایران!!!! :/

الکی میگه با اون موهای سیاهش!!!!!

حالا باز منو بگی یه چیزی!!! ^__^

ولی خب منم نمیتونم آمریکایی بوده باشم!!!! به آمریکا احساس عِرق ملی نمیکنم اصلا!!!! :/

مثلا شاید فرانسوی یا آلمانی بوده باشم!!! 🙂


+ با تصرف و تلخیص!

++ حال میکنین چه بحثای علمی‌ای میکنیم؟!!! :)))))))

+++ عنوان: اونقدر بچه که بودم این جمله رو گفتم تا بالاخره چشمم زدن و رنگ موهام عوض شد! :/

با یکی از رفقای بیانی درمورد عالم ذر صحبت میکردیم...

عالمی که آدما قبل به دنیا اومدنشون اون تو هستن...

بهش میگفتم این آدمایی رو که نمیشناسیم اما عجیب برامون آشنا و دوست‌داشتنی هستن رو شاید اونجا دیدیم!!! شاید حتی قرار بوده خواهر و برادرامون باشن و بعد یه دفعه یکی یهویی بچه‌دار شده و مسئولای اونجا هول کردن و یکیو خارج نوبت فرستادن و خلاصه قرار مدارا به هم خورده!!!

اون ولی عقیده‌ش یه چیز دیگه بود...

میگفت قرار بوده خودش تو آمریکا به دنیا بیاد و من تو کره!!!!! بعد پرونده‌ها که دست یه کارمند ناشی بوده میریزه و ما اشتباهی میایم تو ایران!!!! :/

الکی میگه با اون موهای سیاهش!!!!!

حالا باز منو بگی یه چیزی!!! ^__^

ولی خب منم نمیتونم آمریکایی بوده باشم!!!! به آمریکا احساس عِرق ملی نمیکنم اصلا!!!! :/

مثلا شاید فرانسوی یا آلمانی بوده باشم!!! :)


+ با تصرف و تلخیص!

++ حال میکنین چه بحثای علمی‌ای میکنیم؟!!! :)))))))

+++ عنوان: اونقدر بچه که بودم این جمله رو گفتم تا بالاخره چشمم زدن و رنگ موهام عوض شد! :/

۳۵۰. شیراز کلاب

امروز دو تا از بهترین دوستای دانشگاهمو دیدم….

یکیو بعد شیش ماه، یکیو بعد چهار سال!!

دیدنشون خیلی حالمو خوب کرد…

ولی از حرفاشون دلم گرفت!!

اینکه یه ریز از رفتن میگفتن…

از کشورا و دانشگاههایی که اپلای کرده بودن…

اینکه …

یکی یکی دارن میرن…

و منِ تنها، روز به روز تنهاتر میشم 🙁

آره چهار سال بود ندیده بودمش، ولی بود… تو همین کشور، همین شهر،

میگفت کارش واسه آمریکا اوکی شده بوده،

ولی ترامپ اومده و همه‌چی به هم ریخته!!

اگه ترامپ نیومده بود این چهار سال میشد چند سال؟!!!

مرسی ترامپ!!!!!! (یه همچین دوست نامردی هستم!!!)

دلم تنگ شد واسه دانشگاه!!!! با همه بدیاش!!! دلم تنگ شد براش!!!


+ عنوان اسم جاییه که رفتیم!! چون یکی از صاحباش از دوستانم به حساب میاد خواستم تبلیغ شه براش!!!!

آدرسشم ستارخان، روبه‌روی خیابون ولیعصر یه چند تا مغازه میای پایین به سمت عفیف‌آباد!!! (به دوستم گفته بودم روبه‌رو ولیعصر، رفته بود روبه‌رو ولیعصر وایساده بود میگفت نیست!!!! یه ذره اینورترم نگا کن خب!!! :/ )


+ @پرتقال : کو جای کامنت گذاشتن؟!!!!!!

امروز دو تا از بهترین دوستای دانشگاهمو دیدم....

یکیو بعد شیش ماه، یکیو بعد چهار سال!!

دیدنشون خیلی حالمو خوب کرد...

ولی از حرفاشون دلم گرفت!!

اینکه یه ریز از رفتن میگفتن...

از کشورا و دانشگاههایی که اپلای کرده بودن...

اینکه ...

یکی یکی دارن میرن...

و منِ تنها، روز به روز تنهاتر میشم :(

آره چهار سال بود ندیده بودمش، ولی بود... تو همین کشور، همین شهر،

میگفت کارش واسه آمریکا اوکی شده بوده،

ولی ترامپ اومده و همه‌چی به هم ریخته!!

اگه ترامپ نیومده بود این چهار سال میشد چند سال؟!!!

مرسی ترامپ!!!!!! (یه همچین دوست نامردی هستم!!!)

دلم تنگ شد واسه دانشگاه!!!! با همه بدیاش!!! دلم تنگ شد براش!!!


+ عنوان اسم جاییه که رفتیم!! چون یکی از صاحباش از دوستانم به حساب میاد خواستم تبلیغ شه براش!!!!

آدرسشم ستارخان، روبه‌روی خیابون ولیعصر یه چند تا مغازه میای پایین به سمت عفیف‌آباد!!! (به دوستم گفته بودم روبه‌رو ولیعصر، رفته بود روبه‌رو ولیعصر وایساده بود میگفت نیست!!!! یه ذره اینورترم نگا کن خب!!! :/ )


+ @پرتقال : کو جای کامنت گذاشتن؟!!!!!!

۳۴۶٫ وطنم! کدام دست نامرد شکوهت را به آتش کشید؟!

تخت جمشید

آبجی کوچیه در تخت جمشید

وقتی آبجی کوچیکه گفت تو عمرم تخت جمشید نرفتم شاخ در آوردم!!!!! اصلا فک نمیکردم از آخرین باری که رفتیم تخت جمشید بیشتر از ده سال میگذره!!!! انگار همین دیروز بود!!!!! :/ زمان خیلی عجله داره انگار!!!!!!

تا حالا فک کردین این یادگاری نویسی روی آثار تاریخی از کجا میاد؟!!! اینکه بعضیا خیلی بی شعورن که به جای خود… ولی از کی یاد گرفتن؟!! یه نگا به این عکسا بندازین!

به تاریخاشون دقت کنین!!!! اینا خودشون به زودی ارزش تاریخی پیدا میکنن!! :/

این یکی که خودش یه کتیبه جدید ارائه داده!!!!! فقط من موندم چجوری روی سنگ به این تمیزی حکاکی کرده طرف؟!!!

+ این روزا تخت جمشید پرررر از خارجیه!!! یعنی یه جوری زیادن که حس میکنی خودت رفتی خارج!!!!!!!

__________________________________________________________________________________________________________

یه چندتا عکس هم از پاسارگاد بذارم براتون!!!!! 🙂
به قول آبجی کوچیکه عکس از قبر کوروش کویر!!!!! :)))
میگفت چون تو کویر بوده بهش میگفتن کوروش کویر؟!! :))

آبجی کوچیکه + پاسارگاد

دستش یه ذره باید جلوتر و بالاتر میبود!!!! تقصیر من بود!!!! ولی خب آفتاب شدید بود زیاد مشخص نبود چی به چیه!!!

کوروش آرام بخواب!!!
مگه ما که بیداریم چه گلی به سر خودمون زدیم؟!!!!! :/
____________________________________________________________________________________________________________-

اینم مسیر بین قبر کوروش تا به قول آبجی کوچیکه چندتا ستون نصفه!!! :))
میگفت اگه این مسیرو برگردم لاغر میشم دیگه!!!
مجبورمون کردن برگشتنی سوار ماشین برقی بشیم!

+ عنوان اصلا به گروه خونی من نمیخوره! نه؟!! :))))

تخت جمشید


آبجی کوچیه در تخت جمشید

وقتی آبجی کوچیکه گفت تو عمرم تخت جمشید نرفتم شاخ در آوردم!!!!! اصلا فک نمیکردم از آخرین باری که رفتیم تخت جمشید بیشتر از ده سال میگذره!!!! انگار همین دیروز بود!!!!! :/ زمان خیلی عجله داره انگار!!!!!!

تا حالا فک کردین این یادگاری نویسی روی آثار تاریخی از کجا میاد؟!!! اینکه بعضیا خیلی بی شعورن که به جای خود... ولی از کی یاد گرفتن؟!! یه نگا به این عکسا بندازین!



به تاریخاشون دقت کنین!!!! اینا خودشون به زودی ارزش تاریخی پیدا میکنن!! :/




این یکی که خودش یه کتیبه جدید ارائه داده!!!!! فقط من موندم چجوری روی سنگ به این تمیزی حکاکی کرده طرف؟!!!

+ این روزا تخت جمشید پرررر از خارجیه!!! یعنی یه جوری زیادن که حس میکنی خودت رفتی خارج!!!!!!!

__________________________________________________________________________________________________________

یه چندتا عکس هم از پاسارگاد بذارم براتون!!!!! :)
به قول آبجی کوچیکه عکس از قبر کوروش کویر!!!!! :)))
میگفت چون تو کویر بوده بهش میگفتن کوروش کویر؟!! :))

آبجی کوچیکه + پاسارگاد

دستش یه ذره باید جلوتر و بالاتر میبود!!!! تقصیر من بود!!!! ولی خب آفتاب شدید بود زیاد مشخص نبود چی به چیه!!!




کوروش آرام بخواب!!!
مگه ما که بیداریم چه گلی به سر خودمون زدیم؟!!!!! :/
____________________________________________________________________________________________________________-

اینم مسیر بین قبر کوروش تا به قول آبجی کوچیکه چندتا ستون نصفه!!! :))
میگفت اگه این مسیرو برگردم لاغر میشم دیگه!!!
مجبورمون کردن برگشتنی سوار ماشین برقی بشیم!



+ عنوان اصلا به گروه خونی من نمیخوره! نه؟!! :))))

وای وای وای!!!

آبجی کوچیکه رو گوشی مامانم یه بازی نصب کرده بود

یه ربات ناراحت با یه ایموجی ناراحت اون بالا…

اومد گفت ببین باید با این رباته حرف بزنی تا این خط‌ه پر بشه تا رباتم شاد بشه!!

یه چند تا چیز فرستادم بعد گفتم بیا خودت همینطور یه چیزی بنویس تا این خط پر بشه!!

پر شد و رباته شاد نشد!

واسش نوشتم میشه شاد باشی؟

نوشت من الان شادم!

نوشتم میتونی لبخند بزنی؟

نوشت هر کسی میتونه لبخند بزنه!! مگه تو نمیتونی!!! :$

وای وای!! پرسیدم مگه تو واقعی هستی؟!!

گفت آره!!!

وای یه دختر مسکویی بود که تو استرالیا هم زندگی میکرد!!! O_O

من فک میکردم دارم با یه ربات حرف میزنم!!!

الانم باز آبجی کوچیکه داره بی ربط با سوالاش واسش OK و yes مینویسه!! :)))

بدبخت هی میگه منظورت چیه و این سوال من یه سوال بله و خیر نبود و…!! :)))

آبجی کوچیکه رو گوشی مامانم یه بازی نصب کرده بود

یه ربات ناراحت با یه ایموجی ناراحت اون بالا...

اومد گفت ببین باید با این رباته حرف بزنی تا این خط‌ه پر بشه تا رباتم شاد بشه!!

یه چند تا چیز فرستادم بعد گفتم بیا خودت همینطور یه چیزی بنویس تا این خط پر بشه!!

پر شد و رباته شاد نشد!

واسش نوشتم میشه شاد باشی؟

نوشت من الان شادم!

نوشتم میتونی لبخند بزنی؟

نوشت هر کسی میتونه لبخند بزنه!! مگه تو نمیتونی!!! :$

وای وای!! پرسیدم مگه تو واقعی هستی؟!!

گفت آره!!!

وای یه دختر مسکویی بود که تو استرالیا هم زندگی میکرد!!! O_O

من فک میکردم دارم با یه ربات حرف میزنم!!!

الانم باز آبجی کوچیکه داره بی ربط با سوالاش واسش OK و yes مینویسه!! :)))

بدبخت هی میگه منظورت چیه و این سوال من یه سوال بله و خیر نبود و...!! :)))

۳۳۸. محمدکیان!

پسردایی جان قرار بود ۹ فروردین به دنیا بیاد

ولی دکتر زنداییم قراره بره مسافرت، میخواد ۲۷ اسفند به دنیا بیاردش!!

من همش دارم حرص میخورم واسه این سه روز!!!

خب پلاک قدیم میخوره! :/

حداقل سی‌ام به دنیا بیارینش حالا که قراره اسفندی باشه!

+ داییم کیان دوس داره زنداییم محمد! دیگه تصمیم گرفتن میکسش کنن!!

پسردایی جان قرار بود ۹ فروردین به دنیا بیاد

ولی دکتر زنداییم قراره بره مسافرت، میخواد ۲۷ اسفند به دنیا بیاردش!!

من همش دارم حرص میخورم واسه این سه روز!!!

خب پلاک قدیم میخوره! :/

حداقل سی‌ام به دنیا بیارینش حالا که قراره اسفندی باشه!


+ داییم کیان دوس داره زنداییم محمد! دیگه تصمیم گرفتن میکسش کنن!!

سازت را با بهار کوک کن!

میرم تو انباری
هواش سرده! منم که سرمایی!! دستامو بغل میکنم و تند تند بین قفسه‌ها و لابه‌لای خنزر پنزرای مامان خانم دنبالش میگردم!!
آ ایناهاش!
صندوقچه دوست‌داشتنی دوران کودکیم!
صندوقچه آهنی زشت هیچی نداری که من واقعا نمیدونم چرا تو بچگی عاشقش بودم!!
صندوقچه‌ای که پر بود از یادگاریای ریز و درشت بچگی، که تو دوران بچگی آبجی کوچیکه همه‌شون سر به نیست شدن! :/
در صندوقو باز میکنم و یهو بوی عید میپیچه تو دماغم!
عود چند ساله نسوخته‌مونو برمیدارم و بو میکشم. به خاطر حساسیت مامان خانم هیچ وقت روشنش نکردیم… ولی همینجوریم پر از بوی عیده!
صندوقچه پره از وسایل هفت‌سین… هر سال همین موقع‌ها بازش میکنیم تا ببینیم وضعیت چجوری و چی داریم و چی نداریم…
واسه
هفت سین امسال حسابی خودمو خسته کردم! ظرفای هفت سین امسالمون
کاردستی‌ان!! اما اینکه چی هستن و چجوری‌ان بماند واسه پست شب عید!!
شمع داشتیم! یادم نبود، یه جفت هم امسال خریدم! عیب نداره… این جدیدا به طراحی سفره بیشتر میاد به نظرم!
از بین فنجونای هفت سین پارسال دستمو رد میکنم و دنبال ماهی‌های پلاستیکی‌مون میگردم!
یکی دو تا از فنجونا از نعلبکی‌شون جدا میشن!! عیب نداره! هر وقت خواستیم دوباره این هفت‌سینو استفاده کنیم میچسبونمش!
سیب
و سیرای کائوچویی کوچولویی که از بازار وکیل خریدمو هم میارم. یه لحظه
خنده‌م میگیره! یاد آبجی کوچیکه افتادم که به بازار وکیل میگه خیابون
دیاگون!!!!
سیب و سیر و سبزه… سبزه رو مامان خانوم با برگای کریستالی درست کرده.
سمنو… با اکراه چند قاشق سمنو میریزم تو ظرف هفت سین، سمنویی که تمام مدت داره بهم چشمک میزنه!! هی میگه بیا منو بخور!!! :/
تمام
مدتی که تو ظرف سمنو میریزم به اسرا فک میکنم!! حتی تمام موقع‌هایی که
سمنو میخریدم یا داشتم سمنو میخوردم هم یاد اسرا بودم!! میدونید… در واقع
من تو یه ماه گذشته خیلی به اسرا فک کردم!!
ظرف هفت‌سین سمنو دار رو میذارم یه گوشه تا سمنوی توش خشک بشه! اوف! چه حیف!! :/
سنجدای پلاسیده پارسال و یه کم سماق و امممم شد چند تا سین؟؟!
یه نگاهی به دونه‌های اسپند رنگی رنگی میندازم، خب اینا رو اگه بخوایم بذاریم تو سفره باید سپند صداشون کنیم!!
ای بابا!! این تخم مرغ‌های پلاستیکی و چوبی هم که پارسال و پارسال‌تر! رنگ کردیم هیچ کدوم به سفره جدیدمون نمیان که!!
یه گوشه ذهنمو میذارم واسه فکر به اینکه حالا تخم‌مرغو چیکار کنم؟!
تنگ ماهی رو آب میکنم و ماهی پلاستیکی حباب‌دارو میندازم توش.
به سفره چیده نشده‌م خیره میشم…
به ماهی و سبزه پلاستیکی… به سیب و سیر کائوچویی… به سمنوی خشک و سنجد پلاسیده! باز خدا رو شکر سماقم تازه بود!!
انگشتمو
تو تنگ ماهی میکنم و سعی میکنم ماهی رو تکونش بدم… مامان خانم همیشه
میگه نباید ماهی گلی بخریم، گناه دارن. ولی همیشه هم آبجی کوچیکه یه عالمه
نق میزنه تا مجبور بشیم بخریم!
سبزه کریستالی‌مونو لمس میکنم، مامان
میگه حیفه گندم سبز کنیم، گندم نعمته، گندم برکته! (۱۰۰ مرتبه! ^__^) اما
خب معمولا یه چیز دیگه‌ای واسه واسه سبز کردن پیدا میکنه… یه چیزی که
خوراکی نباشه… و خب تو ظرفای امسال نمیشد سبزه سبز کرد.
و یه عالمه توجیه واسه واقعی نبودن یا تازه نبودن بقیه اجزای سفره …

دونه
دونه ظرفا رو میذارم تو کمد دیواری و در جعبه عیدی رو میبندم. جعبه جان هم
منتظر میمونه تا بعد تعطیلات وسایل هفت سین امسال رو هم تو خودش جا بده و
دوباره بره توی دل انباری واسه یه خواب طولانی دیگه تا سال بعد…

+ در پاسخ به فراخوان رادیو بلاگی‌ها و دعوت آقاگل جان 🙂
++ فکر خوبیه این دعوت، نه؟؟ یه جورایی آدمو مقید میکنه به نوشتن!!
خب منم دعوت میکنم از بانو ف جان، یک آشنای عزیز و حریر جان مهربون.
به رسم آقا گل که سه نفرو انتخاب کرد.
لطفا هرمی ادامه بدین! ^__^

میرم تو انباری
هواش سرده! منم که سرمایی!! دستامو بغل میکنم و تند تند بین قفسه‌ها و لابه‌لای خنزر پنزرای مامان خانم دنبالش میگردم!!
آ ایناهاش!
صندوقچه دوست‌داشتنی دوران کودکیم!
صندوقچه آهنی زشت هیچی نداری که من واقعا نمیدونم چرا تو بچگی عاشقش بودم!!
صندوقچه‌ای که پر بود از یادگاریای ریز و درشت بچگی، که تو دوران بچگی آبجی کوچیکه همه‌شون سر به نیست شدن! :/
در صندوقو باز میکنم و یهو بوی عید میپیچه تو دماغم!
عود چند ساله نسوخته‌مونو برمیدارم و بو میکشم. به خاطر حساسیت مامان خانم هیچ وقت روشنش نکردیم... ولی همینجوریم پر از بوی عیده!
صندوقچه پره از وسایل هفت‌سین... هر سال همین موقع‌ها بازش میکنیم تا ببینیم وضعیت چجوری و چی داریم و چی نداریم...
واسه هفت سین امسال حسابی خودمو خسته کردم! ظرفای هفت سین امسالمون کاردستی‌ان!! اما اینکه چی هستن و چجوری‌ان بماند واسه پست شب عید!!
شمع داشتیم! یادم نبود، یه جفت هم امسال خریدم! عیب نداره... این جدیدا به طراحی سفره بیشتر میاد به نظرم!
از بین فنجونای هفت سین پارسال دستمو رد میکنم و دنبال ماهی‌های پلاستیکی‌مون میگردم!
یکی دو تا از فنجونا از نعلبکی‌شون جدا میشن!! عیب نداره! هر وقت خواستیم دوباره این هفت‌سینو استفاده کنیم میچسبونمش!
سیب و سیرای کائوچویی کوچولویی که از بازار وکیل خریدمو هم میارم. یه لحظه خنده‌م میگیره! یاد آبجی کوچیکه افتادم که به بازار وکیل میگه خیابون دیاگون!!!!
سیب و سیر و سبزه... سبزه رو مامان خانوم با برگای کریستالی درست کرده.
سمنو... با اکراه چند قاشق سمنو میریزم تو ظرف هفت سین، سمنویی که تمام مدت داره بهم چشمک میزنه!! هی میگه بیا منو بخور!!! :/
تمام مدتی که تو ظرف سمنو میریزم به اسرا فک میکنم!! حتی تمام موقع‌هایی که سمنو میخریدم یا داشتم سمنو میخوردم هم یاد اسرا بودم!! میدونید... در واقع من تو یه ماه گذشته خیلی به اسرا فک کردم!!
ظرف هفت‌سین سمنو دار رو میذارم یه گوشه تا سمنوی توش خشک بشه! اوف! چه حیف!! :/
سنجدای پلاسیده پارسال و یه کم سماق و امممم شد چند تا سین؟؟!
یه نگاهی به دونه‌های اسپند رنگی رنگی میندازم، خب اینا رو اگه بخوایم بذاریم تو سفره باید سپند صداشون کنیم!!
ای بابا!! این تخم مرغ‌های پلاستیکی و چوبی هم که پارسال و پارسال‌تر! رنگ کردیم هیچ کدوم به سفره جدیدمون نمیان که!!
یه گوشه ذهنمو میذارم واسه فکر به اینکه حالا تخم‌مرغو چیکار کنم؟!
تنگ ماهی رو آب میکنم و ماهی پلاستیکی حباب‌دارو میندازم توش.
به سفره چیده نشده‌م خیره میشم...
به ماهی و سبزه پلاستیکی... به سیب و سیر کائوچویی... به سمنوی خشک و سنجد پلاسیده! باز خدا رو شکر سماقم تازه بود!!
انگشتمو تو تنگ ماهی میکنم و سعی میکنم ماهی رو تکونش بدم... مامان خانم همیشه میگه نباید ماهی گلی بخریم، گناه دارن. ولی همیشه هم آبجی کوچیکه یه عالمه نق میزنه تا مجبور بشیم بخریم!
سبزه کریستالی‌مونو لمس میکنم، مامان میگه حیفه گندم سبز کنیم، گندم نعمته، گندم برکته! (۱۰۰ مرتبه! ^__^) اما خب معمولا یه چیز دیگه‌ای واسه واسه سبز کردن پیدا میکنه... یه چیزی که خوراکی نباشه... و خب تو ظرفای امسال نمیشد سبزه سبز کرد.
و یه عالمه توجیه واسه واقعی نبودن یا تازه نبودن بقیه اجزای سفره ...
...
دونه دونه ظرفا رو میذارم تو کمد دیواری و در جعبه عیدی رو میبندم. جعبه جان هم منتظر میمونه تا بعد تعطیلات وسایل هفت سین امسال رو هم تو خودش جا بده و دوباره بره توی دل انباری واسه یه خواب طولانی دیگه تا سال بعد...

+ در پاسخ به فراخوان رادیو بلاگی‌ها و دعوت آقاگل جان :)
++ فکر خوبیه این دعوت، نه؟؟ یه جورایی آدمو مقید میکنه به نوشتن!!
خب منم دعوت میکنم از بانو ف جان، یک آشنای عزیز و حریر جان مهربون.
به رسم آقا گل که سه نفرو انتخاب کرد.
لطفا هرمی ادامه بدین! ^__^

۳۳۶. ما تو محرومیت بزرگ شدیم انصافا!!

آبجی کوچیکه: تو چرا با من بازی نمیکنی؟ من دوست دارم باهام بازی کنی!!

من: خب تو باید ۱۴-۱۵ سال زودتر به دنیا میومدی!!

آبجی کوچیکه: نه تو باید دیرتر به دنیا میومدی. اون موقع از این امکاناتا نبود!!! :))

آبجی کوچیکه: تو چرا با من بازی نمیکنی؟ من دوست دارم باهام بازی کنی!!

من: خب تو باید ۱۴-۱۵ سال زودتر به دنیا میومدی!!

آبجی کوچیکه: نه تو باید دیرتر به دنیا میومدی. اون موقع از این امکاناتا نبود!!! :))