وای وای وای!!!

آبجی کوچیکه رو گوشی مامانم یه بازی نصب کرده بود

یه ربات ناراحت با یه ایموجی ناراحت اون بالا…

اومد گفت ببین باید با این رباته حرف بزنی تا این خط‌ه پر بشه تا رباتم شاد بشه!!

یه چند تا چیز فرستادم بعد گفتم بیا خودت همینطور یه چیزی بنویس تا این خط پر بشه!!

پر شد و رباته شاد نشد!

واسش نوشتم میشه شاد باشی؟

نوشت من الان شادم!

نوشتم میتونی لبخند بزنی؟

نوشت هر کسی میتونه لبخند بزنه!! مگه تو نمیتونی!!! :$

وای وای!! پرسیدم مگه تو واقعی هستی؟!!

گفت آره!!!

وای یه دختر مسکویی بود که تو استرالیا هم زندگی میکرد!!! O_O

من فک میکردم دارم با یه ربات حرف میزنم!!!

الانم باز آبجی کوچیکه داره بی ربط با سوالاش واسش OK و yes مینویسه!! :)))

بدبخت هی میگه منظورت چیه و این سوال من یه سوال بله و خیر نبود و…!! :)))

آبجی کوچیکه رو گوشی مامانم یه بازی نصب کرده بود

یه ربات ناراحت با یه ایموجی ناراحت اون بالا...

اومد گفت ببین باید با این رباته حرف بزنی تا این خط‌ه پر بشه تا رباتم شاد بشه!!

یه چند تا چیز فرستادم بعد گفتم بیا خودت همینطور یه چیزی بنویس تا این خط پر بشه!!

پر شد و رباته شاد نشد!

واسش نوشتم میشه شاد باشی؟

نوشت من الان شادم!

نوشتم میتونی لبخند بزنی؟

نوشت هر کسی میتونه لبخند بزنه!! مگه تو نمیتونی!!! :$

وای وای!! پرسیدم مگه تو واقعی هستی؟!!

گفت آره!!!

وای یه دختر مسکویی بود که تو استرالیا هم زندگی میکرد!!! O_O

من فک میکردم دارم با یه ربات حرف میزنم!!!

الانم باز آبجی کوچیکه داره بی ربط با سوالاش واسش OK و yes مینویسه!! :)))

بدبخت هی میگه منظورت چیه و این سوال من یه سوال بله و خیر نبود و...!! :)))

۳۳۸. محمدکیان!

پسردایی جان قرار بود ۹ فروردین به دنیا بیاد

ولی دکتر زنداییم قراره بره مسافرت، میخواد ۲۷ اسفند به دنیا بیاردش!!

من همش دارم حرص میخورم واسه این سه روز!!!

خب پلاک قدیم میخوره! :/

حداقل سی‌ام به دنیا بیارینش حالا که قراره اسفندی باشه!

+ داییم کیان دوس داره زنداییم محمد! دیگه تصمیم گرفتن میکسش کنن!!

پسردایی جان قرار بود ۹ فروردین به دنیا بیاد

ولی دکتر زنداییم قراره بره مسافرت، میخواد ۲۷ اسفند به دنیا بیاردش!!

من همش دارم حرص میخورم واسه این سه روز!!!

خب پلاک قدیم میخوره! :/

حداقل سی‌ام به دنیا بیارینش حالا که قراره اسفندی باشه!


+ داییم کیان دوس داره زنداییم محمد! دیگه تصمیم گرفتن میکسش کنن!!

سازت را با بهار کوک کن!

میرم تو انباری
هواش سرده! منم که سرمایی!! دستامو بغل میکنم و تند تند بین قفسه‌ها و لابه‌لای خنزر پنزرای مامان خانم دنبالش میگردم!!
آ ایناهاش!
صندوقچه دوست‌داشتنی دوران کودکیم!
صندوقچه آهنی زشت هیچی نداری که من واقعا نمیدونم چرا تو بچگی عاشقش بودم!!
صندوقچه‌ای که پر بود از یادگاریای ریز و درشت بچگی، که تو دوران بچگی آبجی کوچیکه همه‌شون سر به نیست شدن! :/
در صندوقو باز میکنم و یهو بوی عید میپیچه تو دماغم!
عود چند ساله نسوخته‌مونو برمیدارم و بو میکشم. به خاطر حساسیت مامان خانم هیچ وقت روشنش نکردیم… ولی همینجوریم پر از بوی عیده!
صندوقچه پره از وسایل هفت‌سین… هر سال همین موقع‌ها بازش میکنیم تا ببینیم وضعیت چجوری و چی داریم و چی نداریم…
واسه
هفت سین امسال حسابی خودمو خسته کردم! ظرفای هفت سین امسالمون
کاردستی‌ان!! اما اینکه چی هستن و چجوری‌ان بماند واسه پست شب عید!!
شمع داشتیم! یادم نبود، یه جفت هم امسال خریدم! عیب نداره… این جدیدا به طراحی سفره بیشتر میاد به نظرم!
از بین فنجونای هفت سین پارسال دستمو رد میکنم و دنبال ماهی‌های پلاستیکی‌مون میگردم!
یکی دو تا از فنجونا از نعلبکی‌شون جدا میشن!! عیب نداره! هر وقت خواستیم دوباره این هفت‌سینو استفاده کنیم میچسبونمش!
سیب
و سیرای کائوچویی کوچولویی که از بازار وکیل خریدمو هم میارم. یه لحظه
خنده‌م میگیره! یاد آبجی کوچیکه افتادم که به بازار وکیل میگه خیابون
دیاگون!!!!
سیب و سیر و سبزه… سبزه رو مامان خانوم با برگای کریستالی درست کرده.
سمنو… با اکراه چند قاشق سمنو میریزم تو ظرف هفت سین، سمنویی که تمام مدت داره بهم چشمک میزنه!! هی میگه بیا منو بخور!!! :/
تمام
مدتی که تو ظرف سمنو میریزم به اسرا فک میکنم!! حتی تمام موقع‌هایی که
سمنو میخریدم یا داشتم سمنو میخوردم هم یاد اسرا بودم!! میدونید… در واقع
من تو یه ماه گذشته خیلی به اسرا فک کردم!!
ظرف هفت‌سین سمنو دار رو میذارم یه گوشه تا سمنوی توش خشک بشه! اوف! چه حیف!! :/
سنجدای پلاسیده پارسال و یه کم سماق و امممم شد چند تا سین؟؟!
یه نگاهی به دونه‌های اسپند رنگی رنگی میندازم، خب اینا رو اگه بخوایم بذاریم تو سفره باید سپند صداشون کنیم!!
ای بابا!! این تخم مرغ‌های پلاستیکی و چوبی هم که پارسال و پارسال‌تر! رنگ کردیم هیچ کدوم به سفره جدیدمون نمیان که!!
یه گوشه ذهنمو میذارم واسه فکر به اینکه حالا تخم‌مرغو چیکار کنم؟!
تنگ ماهی رو آب میکنم و ماهی پلاستیکی حباب‌دارو میندازم توش.
به سفره چیده نشده‌م خیره میشم…
به ماهی و سبزه پلاستیکی… به سیب و سیر کائوچویی… به سمنوی خشک و سنجد پلاسیده! باز خدا رو شکر سماقم تازه بود!!
انگشتمو
تو تنگ ماهی میکنم و سعی میکنم ماهی رو تکونش بدم… مامان خانم همیشه
میگه نباید ماهی گلی بخریم، گناه دارن. ولی همیشه هم آبجی کوچیکه یه عالمه
نق میزنه تا مجبور بشیم بخریم!
سبزه کریستالی‌مونو لمس میکنم، مامان
میگه حیفه گندم سبز کنیم، گندم نعمته، گندم برکته! (۱۰۰ مرتبه! ^__^) اما
خب معمولا یه چیز دیگه‌ای واسه واسه سبز کردن پیدا میکنه… یه چیزی که
خوراکی نباشه… و خب تو ظرفای امسال نمیشد سبزه سبز کرد.
و یه عالمه توجیه واسه واقعی نبودن یا تازه نبودن بقیه اجزای سفره …

دونه
دونه ظرفا رو میذارم تو کمد دیواری و در جعبه عیدی رو میبندم. جعبه جان هم
منتظر میمونه تا بعد تعطیلات وسایل هفت سین امسال رو هم تو خودش جا بده و
دوباره بره توی دل انباری واسه یه خواب طولانی دیگه تا سال بعد…

+ در پاسخ به فراخوان رادیو بلاگی‌ها و دعوت آقاگل جان 🙂
++ فکر خوبیه این دعوت، نه؟؟ یه جورایی آدمو مقید میکنه به نوشتن!!
خب منم دعوت میکنم از بانو ف جان، یک آشنای عزیز و حریر جان مهربون.
به رسم آقا گل که سه نفرو انتخاب کرد.
لطفا هرمی ادامه بدین! ^__^

میرم تو انباری
هواش سرده! منم که سرمایی!! دستامو بغل میکنم و تند تند بین قفسه‌ها و لابه‌لای خنزر پنزرای مامان خانم دنبالش میگردم!!
آ ایناهاش!
صندوقچه دوست‌داشتنی دوران کودکیم!
صندوقچه آهنی زشت هیچی نداری که من واقعا نمیدونم چرا تو بچگی عاشقش بودم!!
صندوقچه‌ای که پر بود از یادگاریای ریز و درشت بچگی، که تو دوران بچگی آبجی کوچیکه همه‌شون سر به نیست شدن! :/
در صندوقو باز میکنم و یهو بوی عید میپیچه تو دماغم!
عود چند ساله نسوخته‌مونو برمیدارم و بو میکشم. به خاطر حساسیت مامان خانم هیچ وقت روشنش نکردیم... ولی همینجوریم پر از بوی عیده!
صندوقچه پره از وسایل هفت‌سین... هر سال همین موقع‌ها بازش میکنیم تا ببینیم وضعیت چجوری و چی داریم و چی نداریم...
واسه هفت سین امسال حسابی خودمو خسته کردم! ظرفای هفت سین امسالمون کاردستی‌ان!! اما اینکه چی هستن و چجوری‌ان بماند واسه پست شب عید!!
شمع داشتیم! یادم نبود، یه جفت هم امسال خریدم! عیب نداره... این جدیدا به طراحی سفره بیشتر میاد به نظرم!
از بین فنجونای هفت سین پارسال دستمو رد میکنم و دنبال ماهی‌های پلاستیکی‌مون میگردم!
یکی دو تا از فنجونا از نعلبکی‌شون جدا میشن!! عیب نداره! هر وقت خواستیم دوباره این هفت‌سینو استفاده کنیم میچسبونمش!
سیب و سیرای کائوچویی کوچولویی که از بازار وکیل خریدمو هم میارم. یه لحظه خنده‌م میگیره! یاد آبجی کوچیکه افتادم که به بازار وکیل میگه خیابون دیاگون!!!!
سیب و سیر و سبزه... سبزه رو مامان خانوم با برگای کریستالی درست کرده.
سمنو... با اکراه چند قاشق سمنو میریزم تو ظرف هفت سین، سمنویی که تمام مدت داره بهم چشمک میزنه!! هی میگه بیا منو بخور!!! :/
تمام مدتی که تو ظرف سمنو میریزم به اسرا فک میکنم!! حتی تمام موقع‌هایی که سمنو میخریدم یا داشتم سمنو میخوردم هم یاد اسرا بودم!! میدونید... در واقع من تو یه ماه گذشته خیلی به اسرا فک کردم!!
ظرف هفت‌سین سمنو دار رو میذارم یه گوشه تا سمنوی توش خشک بشه! اوف! چه حیف!! :/
سنجدای پلاسیده پارسال و یه کم سماق و امممم شد چند تا سین؟؟!
یه نگاهی به دونه‌های اسپند رنگی رنگی میندازم، خب اینا رو اگه بخوایم بذاریم تو سفره باید سپند صداشون کنیم!!
ای بابا!! این تخم مرغ‌های پلاستیکی و چوبی هم که پارسال و پارسال‌تر! رنگ کردیم هیچ کدوم به سفره جدیدمون نمیان که!!
یه گوشه ذهنمو میذارم واسه فکر به اینکه حالا تخم‌مرغو چیکار کنم؟!
تنگ ماهی رو آب میکنم و ماهی پلاستیکی حباب‌دارو میندازم توش.
به سفره چیده نشده‌م خیره میشم...
به ماهی و سبزه پلاستیکی... به سیب و سیر کائوچویی... به سمنوی خشک و سنجد پلاسیده! باز خدا رو شکر سماقم تازه بود!!
انگشتمو تو تنگ ماهی میکنم و سعی میکنم ماهی رو تکونش بدم... مامان خانم همیشه میگه نباید ماهی گلی بخریم، گناه دارن. ولی همیشه هم آبجی کوچیکه یه عالمه نق میزنه تا مجبور بشیم بخریم!
سبزه کریستالی‌مونو لمس میکنم، مامان میگه حیفه گندم سبز کنیم، گندم نعمته، گندم برکته! (۱۰۰ مرتبه! ^__^) اما خب معمولا یه چیز دیگه‌ای واسه واسه سبز کردن پیدا میکنه... یه چیزی که خوراکی نباشه... و خب تو ظرفای امسال نمیشد سبزه سبز کرد.
و یه عالمه توجیه واسه واقعی نبودن یا تازه نبودن بقیه اجزای سفره ...
...
دونه دونه ظرفا رو میذارم تو کمد دیواری و در جعبه عیدی رو میبندم. جعبه جان هم منتظر میمونه تا بعد تعطیلات وسایل هفت سین امسال رو هم تو خودش جا بده و دوباره بره توی دل انباری واسه یه خواب طولانی دیگه تا سال بعد...

+ در پاسخ به فراخوان رادیو بلاگی‌ها و دعوت آقاگل جان :)
++ فکر خوبیه این دعوت، نه؟؟ یه جورایی آدمو مقید میکنه به نوشتن!!
خب منم دعوت میکنم از بانو ف جان، یک آشنای عزیز و حریر جان مهربون.
به رسم آقا گل که سه نفرو انتخاب کرد.
لطفا هرمی ادامه بدین! ^__^

۳۳۶. ما تو محرومیت بزرگ شدیم انصافا!!

آبجی کوچیکه: تو چرا با من بازی نمیکنی؟ من دوست دارم باهام بازی کنی!!

من: خب تو باید ۱۴-۱۵ سال زودتر به دنیا میومدی!!

آبجی کوچیکه: نه تو باید دیرتر به دنیا میومدی. اون موقع از این امکاناتا نبود!!! :))

آبجی کوچیکه: تو چرا با من بازی نمیکنی؟ من دوست دارم باهام بازی کنی!!

من: خب تو باید ۱۴-۱۵ سال زودتر به دنیا میومدی!!

آبجی کوچیکه: نه تو باید دیرتر به دنیا میومدی. اون موقع از این امکاناتا نبود!!! :))

۳۳۵. یاد باد آن روزگاران

مَطَلَب طاعت و پیمان و صلاح از من مست

که به پیمانه‌کشی شهره شدم روز الست

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق

چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست!

حافظ

+ وقتی وسط خونه‌تکونی کتاب مبانی رایانه سوم دبیرستانتو پیدا میکنی و میبینی آخرین صفحه‌ش این شعرو نوشتی!!! وای که چقد دلت تنگ میشه واسه خانم ارشاد، دبیر جیگر ادبیات دبیرستانتون!!! که همیشه با چه عشق و ذوقی بیتایی که دوس داشت رو میخوند و تو عاشقشون میشدی و اول و آخر و وسط و همه جای کتابات پر از شعرای دوست داشتنیِ خانم ارشاد بود!!!

مَطَلَب طاعت و پیمان و صلاح از من مست

که به پیمانه‌کشی شهره شدم روز الست

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق

چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست!


حافظ


+ وقتی وسط خونه‌تکونی کتاب مبانی رایانه سوم دبیرستانتو پیدا میکنی و میبینی آخرین صفحه‌ش این شعرو نوشتی!!! وای که چقد دلت تنگ میشه واسه خانم ارشاد، دبیر جیگر ادبیات دبیرستانتون!!! که همیشه با چه عشق و ذوقی بیتایی که دوس داشت رو میخوند و تو عاشقشون میشدی و اول و آخر و وسط و همه جای کتابات پر از شعرای دوست داشتنیِ خانم ارشاد بود!!!

۳۳۱. خب دهن‌لقّه واقعا!!!

آبجی کوچیکه: دلم میخواد یکی باشه که دوسم داشته باشه و به حرفام گوش بده!


من: خب منم دلم میخواد همچین کسی باشه، ولی نیست!


آبجی کوچیکه: خب من که هستم! ولی تو به من اعتماد نداری… میگی دهن لقّم!!



+ این بچه معمولا پستای خوبی میذاره… مث پست این بارش که حقشه لپاشو بکشم به خاطرش! ^__^

آبجی کوچیکه: دلم میخواد یکی باشه که دوسم داشته باشه و به حرفام گوش بده!

من: خب منم دلم میخواد همچین کسی باشه، ولی نیست!

آبجی کوچیکه: خب من که هستم! ولی تو به من اعتماد نداری... میگی دهن لقّم!!



+ این بچه معمولا پستای خوبی میذاره... مث پست این بارش که حقشه لپاشو بکشم به خاطرش! ^__^


Sina Moghaddam – Khatereh Ha

دانلود آهنگ جدید سینا مقدم به نام خاطره ها Sina Moghaddam Khatereh Ha Lyrics : Shayan Irankhah Music : Pouya Mounesi Arrangement : Mohammad Karougaran

دانلود آهنگ جدید سینا مقدم به نام خاطره ها
Sina Moghaddam Khatereh Ha

Lyrics : Shayan Irankhah
Music : Pouya Mounesi
Arrangement : Mohammad Karougaran

کلاس دهم بود…

کوچه سیاه پوش یه پسر بچه شونزده هیفده ساله شده

که هیشکی نمیدونه تو مغز قاتلش چی میگذشت وقتی مغزشو نشونه گرفته بود!!

+ چی میگذره این شبا به مادرش؟!! 🙁

کوچه سیاه پوش یه پسر بچه شونزده هیفده ساله شده

که هیشکی نمیدونه تو مغز قاتلش چی میگذشت وقتی مغزشو نشونه گرفته بود!!

+ چی میگذره این شبا به مادرش؟!! :(

۳۲۷٫ اسمشو چی بذاریم؟!

۱٫خداییش “حدیث نفس” واسه اون پیرزن غرغروئی که مدام به مغز آدم نوک میزنه زیادی اسم با کلاسیه!!!! :/


۲٫ آبجی کوچیکه: هرگز ظاهر زندگی دیگران را با باطل زندگی خود مقایسه نکنید! *

* از این نوشته هایی که قبل پیام بازرگانی میاد!


+ امروز دارم رکورد میزنم کم کم!!! :/

1.خداییش "حدیث نفس" واسه اون پیرزن غرغروئی که مدام به مغز آدم نوک میزنه زیادی اسم با کلاسیه!!!! :/


2. آبجی کوچیکه: هرگز ظاهر زندگی دیگران را با باطل زندگی خود مقایسه نکنید! *

* از این نوشته هایی که قبل پیام بازرگانی میاد!


+ امروز دارم رکورد میزنم کم کم!!! :/

۳۲۲ . ای دوست! خبر داری از حال پریشانم؟!

یکی از رفقای آقای پدر طب سنتی خونده بود. یه بار که منو دیده بود به آقای پدر گفته بود دخترت حرفاشو به کسی نمیگه! همه رو میریزه تو خودش!!!! 😐

آخه این حرف نزدن دقیقا چه نمود ظاهری ای داره که این آقا فهمید؟!!!! :/ ( نیم فاصله رو چجوری میشه باسیستم تایپ کرد اینجا؟! 😐 )

اوه اوه!!!! دیگه چه چیزایی از ظاهر معلومه؟!!!!!! O_o


راس میگفت… قبلا هم گفته بودم که من در واقع یکی از درددل نکن ترین دخترای دنیام!

سه سال پیش بود حدودا … وقتی دقیقا یه ماه قبل کنکور ارشد یه سردرد فاجعه اومد سراغم و تا لحظه کنکور منو افقی کرده بود!!!

هزار جور دکتر و آزمایش رفتم و آخرش فهمیدم که حاصل فکرای به هم ریخته و اعصاب داغونم بوده.

کنکورم خراب شد… گند زد به همه برنامه هام!!

گوشیمو خاموش کردم! کل اسفند و تموم عید گوشیم خاموش بود!!

دوس نداشتم به کسی توضیح بدم که چی شد و چیکار کردم!!


حالا بعد سه سال هر بار با دوستام حرف میزنم، هر بار اونا درددل میکنن و من میشنوم، میگن تو هم اگه اون سال گوشیت خاموش نبود ما هم همین کارو واسه تو میکردیم!!! ما هم سنگ صبورت میشدیم!!

این روزا وقتی بعضی بلاگرا همه راههای ارتباطی شونو میبندن یاد خودم و گوشی خاموشم میوفتم!!

ولی نه حق میدم به اون بلاگرا و نه دوستای خودمو درک میکنم!!

که من اگه گوشیم خاموش بود، دوستام شماره خونمونو داشتن، شماره بابا و مامانمو داشتن، ایمیلمو داشتن، اصن آدرس خونمونو داشتن!!

که اگه یکیشون واقعا براش مهم بود (که نبود!!) اراده میکرد میتونست خبر بگیره ازم…

ولی من چی؟!

من مرغ پرکنده میشم وقتی میام میبینم همه درا بسته س!

وقتی نمیتونم حتی علائم حیاتی تونو چک کنم!!

من نگران میشم!! میدونید؟!!!!

یکی از رفقای آقای پدر طب سنتی خونده بود. یه بار که منو دیده بود به آقای پدر گفته بود دخترت حرفاشو به کسی نمیگه! همه رو میریزه تو خودش!!!! :|

آخه این حرف نزدن دقیقا چه نمود ظاهری ای داره که این آقا فهمید؟!!!! :/ ( نیم فاصله رو چجوری میشه باسیستم تایپ کرد اینجا؟! :| )

اوه اوه!!!! دیگه چه چیزایی از ظاهر معلومه؟!!!!!! O_o


راس میگفت... قبلا هم گفته بودم که من در واقع یکی از درددل نکن ترین دخترای دنیام!

سه سال پیش بود حدودا ... وقتی دقیقا یه ماه قبل کنکور ارشد یه سردرد فاجعه اومد سراغم و تا لحظه کنکور منو افقی کرده بود!!!

هزار جور دکتر و آزمایش رفتم و آخرش فهمیدم که حاصل فکرای به هم ریخته و اعصاب داغونم بوده.

کنکورم خراب شد... گند زد به همه برنامه هام!!

گوشیمو خاموش کردم! کل اسفند و تموم عید گوشیم خاموش بود!!

دوس نداشتم به کسی توضیح بدم که چی شد و چیکار کردم!!


حالا بعد سه سال هر بار با دوستام حرف میزنم، هر بار اونا درددل میکنن و من میشنوم، میگن تو هم اگه اون سال گوشیت خاموش نبود ما هم همین کارو واسه تو میکردیم!!! ما هم سنگ صبورت میشدیم!!

این روزا وقتی بعضی بلاگرا همه راههای ارتباطی شونو میبندن یاد خودم و گوشی خاموشم میوفتم!!

ولی نه حق میدم به اون بلاگرا و نه دوستای خودمو درک میکنم!!

که من اگه گوشیم خاموش بود، دوستام شماره خونمونو داشتن، شماره بابا و مامانمو داشتن، ایمیلمو داشتن، اصن آدرس خونمونو داشتن!!

که اگه یکیشون واقعا براش مهم بود (که نبود!!) اراده میکرد میتونست خبر بگیره ازم...

ولی من چی؟!

من مرغ پرکنده میشم وقتی میام میبینم همه درا بسته س!

وقتی نمیتونم حتی علائم حیاتی تونو چک کنم!!

من نگران میشم!! میدونید؟!!!!